حتی قدم زدن در حیاط یکی از بهترین دانشگاه های فنی تهران ،احساس شادی و غرور را در وجودم زنده کرده است . این روزها که در پژوهشکده الکترونیک که به قول آقای دکتر"ق" مدیر پژوهشکده، قدیمیترین مرکز تحقیقات ایران است مشغول به کارم. قرار است سه روز در هفته که کلاس ندارم به انجا بروم .واقعا نمی دانم که از پس اینهمه مسئولیت بر خواهم آمد یا خیر. پاسخ این سوالم را قطعا تا ۴ و ۵ ماه دیگر برای خودم روشن خواهد شد.
آرتین به سرعت بزرگ می شود .آنقدر سریع که باورش برایم دشوار است. قد می کشد،قوه تخیلش منبسط می شود ،اسباب بازی هایش را به بهترین شکل منهدم میکند. به احساسات دیگران توجه فراوان می کند، حرف های بد یاد می گیرد ( در این جامعه متمدن!)دعوا کردن ودفاع از خود را به صورت عملی در محیط پیرامونش در هر کوی و برزن می آموزد و اگر مطلبی جا مانده باشد ، فیلم ها و سریال های تلویزیونی از شرمندگی ما در می آیند و هر آنچه نباید را به بچه ها آموزش می دهند!تولدش نزدیک است و من مانده ام که برایش ،چه کنم تا به شادیش بیافزایم.گاهی با هم به بوستان می رویم و در خانه بازی یک ساعتی را میگذرانیم وبعد هم حتما باید به اسباب بازی فروشی برویم و فروشندگان آنها را پولدار کنیم! پارک محل مامان هم که پاتوق همیشگی آرتین است .گاهگاهی به دیدن کسری میرویم و بچه ها با هم بازی میکنند. گاهی هم کسری به خانه ما می آید و با آرتین بازی می کند.
این روزها که دختر عمه اش گوشش را عمل کرده اند ،سوژه آرتین است که آیا گوش ملیکا خوب شده است یا نه. مکررا سوال میکرد ،که مگه ملیکا چه کار کرده که گوشش درد می کنه ؟ ناهارشو نخورده؟ یا شیر نخورده ؟!توضیح سوالی که پاسخش "مادرزادیست" برای بچه ای همچون آرتین بسیار دشوار است . به طوری که باید منتظر سوالات بی پایان بعدی ماند!
خورشید خانم با پرتو دل انگیزش بر تهران بزرگ ! می تابد. بعد از دو روز بارانی چنین آفتابی واقعا نعمت است . آرتین و سعید به منزل پدر بزرگ و مادر بزرگش رفته اند و سکوتی عجیب بر خانه حاکم است. مجال فکرکردن و نوشتن به من می دهد. خدا سعید را حفظش کند که یکی دو ساعتی جان مرا نجات داده است . هر چند که همین الان دلم برای شیطنت هایش تنگ شده است!
فردا باید به دانشگاه بروم و ببینم نمرات درس های مدار و الکترونیک و معادلات و الکترونیک صنعتی چطور بوده و در صورت نیاز اعتراض کنیم! خدا به دادمان برسد!
نظرات ()پرده را کنار کشیده ام و در سکوت ناشی از خوابین آرتین و سعید ! به کتاب ها و جزوه هایم که روز میز ناهار خوری پراکنده شده است نگاه می کنم . در این فکرم که کارتن خوب ومحکمی پیدا کنم و کتابهایی را که دیگر لازم ندارم را بسته بندی کنم وبه بایگانی موجود در انباری انتقال دهم. سرم را به چپ می چرخانم ،از ماژیک های بی در و با در آرتین بگیرید تا دیگ و قابلمه و تلفن نارنجی رنگ قدیمی و ملاقه و روزنامه های تکه تکه شده و ظرف خالی سرکه که وارونه شده است و هزاران تکه اسباب بازی و ماشین و هواپیما وپازل های جور و واجور و یک لنگه دستکش آرتین(که لنگه دیگرش مدتی است ناپدید شده است!)و در یک جمله از جان آدمیزاد تا شیر مرغ کف خانه دیده میشود، ترجیح می دهم به روی خودم نیاورم به نوشتن ادامه دهم. تحمل دیدن صحنه یک خانه درهم و بر هم به معنای واقعی را ندارم .
امتحان هایم با موفقیت به پایا ن رسیدو یک ترم گذشت . دیروز آخرین امتحان را دادم و راحت شدم . تصمیم گرفتم که چند روزی را خوش بگذرانم. به تره بار رفتم و صندوق عقب ماشین را پر کردم از میوه جات مختلف و به خانه آمدم. مامان و بابا هم نفسی کشیدند. دو هفته تمام شبانه روزی به ما لطف کردند و از آرتین شیطون مراقبت کردند . مانند همیشه همراه من بودند بدون منت!
نتیجه خرید از تره بار ،پر شدن کشو های یخچال از میوه و سبزی و انواع کلم و هویج و شلغم وچغندر بود.از آن مهمتر ،سه شیشه ترشی کلم و هویج هم از نتایج حاصل از اولین روز تعطیلات بود.
تصمیم گرفتم به تمام قول هایی که در این دو سه هفته به آرتین داده بودم عمل کنم. این بود که با سعید و آرتین به رستوران هوایی ،رفتیم و آرتین کلی به وجد آمده بود.از اینکه به راحتی میتوانست در بین صندلی های هواپیما به این سو و آنسو برود و از پشت هرکدام از پنجره ها که دلش بخواهد به بیرون نگاه کند و فریاد بزنذ : آزیتا جون داره برف می آأد! شاد شاد بود. غرق در رویایاهای کودکانه از سعیدمی پرسید: پس فرمون هواپیما کوش!میخوام رانندگی کنم!سعید هم سعی میکرد پاسخ های منطقی در سطح درک او بیان کند و گاهی از من کمک میخواست در پاسخ به سوالات بی پایان آرتین!
ناهار را در نهایت آرامش خوردیم . ( جای همه دوستان خالی!)زیر هوای برفی و دلگیر آسمان تهران قدم زنان به ماشین رسیدیم و بعد هم به خانه آمدیم . آرتین و سعید خوابیدند و من ...
نظرات ()