ماجراهای روزانه من

بالاخره این تعطیلات خسته کننده تمام شد و روز کاری شروع شد. بسیار خشنودم.

تولد آرتین نزدیک است و در تدارک مراسم تولد هستم. طبق لیستی که دیشب تهیه کرده ایم 13 مادر و 16 بچه  مهمان داریم. کنترل 16 بچه که 70% آنها پسر بچه حدود 5 تا 7 سال هستند ، ذهنم را درگیر کرده است. قطعا در خانه خودمان امکان پذیرایی اینهمه بچه را ندارم. خانه مامان انتخاب بهتری است.

اما...

شادی و هیجان آرتین و انتظارش برای رسیدن چنین روزی به من انرژی می دهد تا سنگ تمام بگذارم.

به امید آن روز.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزیتا نظرات () |

چند طبقه پارکینگ شهروند پونک پر است . تمام خیابانهای اطراف مملو از ماشین است.پارکینگ خیابان بالای بوستان هم درش را بسته است و روی تکه کاغذی نوشته است ظرفیت تکمیل است. . بعد از نیم ساعت،به طور اتفاقی یک ماشین می رود و ما جای آن پارک می کنیم. آرتین در ماشین خوابیده است. چند دقیقه صبر می کنیم تا دوستم "ف" به همراه دختز گلش و همسرش هم برسند. به خانه بازی می رویم و بچه ها مشغول بازی می شوند . پدر ها هم مواظبشان هستند . من و دوستم هم میریم تا مغازه ها را تماش کنیم. من به سرعت یک شلوار می خرم. آنقدر جمعیت زیاد است که احساس خفگی می کنم. غمی پنهان در و جودم شعله ور است.دلیلش را کامل می دانم. اما از از آن نوعی است که درمانش را به زمان سپرده ام. گشتی می زنیم . و بعد سراغ بچه ها و پدرانشان می رویم. بعد از خانه بازی به داخل شهروند می رویم و اولین انتخاب بچه ها کتاب است و بعد هم طبق معمول اسباب بازی هایی که احتمالا بیش از نصف روزنمی توانند توجهشان را جلب کند. با مخالفت سعید برای خرید آنها رویرو می شوم. بین دو نفر گیر کرده ام. گریه بی امام آرتین و مخالفت سعید .کاملا عصبی شده بودم.

بچه ها با هم خداحافظی کردند اما با گریه.دوست داشتند باز هم با هم باشند اما ساعت از 9 شب هم گذشته بود و هر دو گرسنه و خسته بودند و فردا هم روز کاری بود.

به خانه برگشتیم . اما با اندوهی فراوان. خستگی مفرط.

بله این است عاقبت 4 روز تعطیلی یک خط در میان . آنهم از نوع عزا. در شهر بیست میلیونی که خیلی از مراکز خریدو سینما و تئاتر و ... به دلیل عزاداری تعطیل است، زندگی کردن ملال آور است.

به امید تابیدن نور در این مرز و بوم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط آزیتا نظرات () |