ماجراهای روزانه من

لیلی و آراز در ایران
نویسنده : آزیتا - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
 

- الو سلام

من : سلام .

صدایش قطع و وصل میشد ودرست نمیشنیدم.

- لیلی هستم.

من : سلام لیلی جان. خوبی . آراز قهرمان چطوره؟

لیلی :...

من :...

بسیار مودب سوال و جواب میکند. از صحبت با او کلی لذت میبرم و به وجد می آیم . میگوید بعد از مدتها به اینترنت دست یافته و وبلاگش را آپ کرده است. کلی از شنیدن این خبر مسرور میشوم.

 از سخنانش عدم رضایت از ماندن در ایران میبارد. سخنان دلگرم کننده در مورد وطن نمی زند. کمی دلم میگیرد . ولی در نهایت  هر دویمان اظهار امیدواری میکنیم که بتوانیم یکدیگر رادر پایتخت ببینیم.

 در فرصتی مناسب به وبلاگش میروم و خاطراتی که از بودنش در سرزمین مادری نوشته است را میخوانم . چقدر از نوشته هایش بوی نم و نا امیدی به مشام میرسد.بوی رفتن و نماندن. یاس از این آب و خاک.هرجند که پیشرفت روز افزون آراز قهرمان دلم را شاد میکند و شوق دیدنش به وجد میاورد مرا، اما... اجازه بدهید  در این مورد هیچ ننویسم . چون اینبار نمی توانم بغضم را کنترل کنم و...  


 
comment نظرات ()