پنچشنبه و جمعه....
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٤ : توسط : آزیتا

پنجشنبه...

من ترشی خیلی دوست دارم ولی نه هر ترشی رو. قدیما که مجرد بودم خودم انواع ترشی رو درست میکردم، لیته ، بامیه، هفت بیجار، گوجه فرنگی، کلم  و.... .

از آنجایی که ۱ یا ۲قاشق ترشی با هر وعده غذا کار منو راه نمیندازه( به قول مامان که مثل آش ، ترشی میخورم) از طرف دیگه که دکتر تاکید کرده که برای جلوگیری از کم خونی نباید زیاد ترشی بخورم، لذا چند سالیه که بیخیال ترشی درست کردن شدم.

 امسال دیگه تصمیم گرفتم ترشی درست کنم   ، اما به میزان کم.خلاصه اینکه پنجشنبه بعد از اینکه کارهای بانکی رو انجام دادم، توی مسیر برگشت به خونه یه سری به میوه فروشی محل زدم و لوازم ترشی رو طبق دستور یکی از دوستان تهیه کردم .بعد هم کشان کشان آنها را آوردم خونه ، به خیال خوش خودم ، که نگهبان ساختمان ببره بابا. متاسفانه نگهبان که پسر خوبی هم هست ( بیچاره تا منو میبینه میدونه که باید بیاد کمکم ) توی اتاقش نبود. مجبور شدم که دو بار برم بالا تا کل بساط ترشی رو ببرم. تا ساعت ۳ بعد از ظهر سرگرم درست کردن ترشی طبق دستور جدیدی که داشتم ، بودم. امیدوارم که ترشی هفت بیجار خوبی از آب دربیاد

جمعه...

صبح ساعت ۸و نیم در پارک جنگلی چیتگر بودیم. هوا سرد بود و مملو از اکسیژن. من نمیدونستم که میتونم دوچرخه سواری کنم یا نه. دل رو به دریا زدم و به همسر گرامی گفتم که یه دوچرخه کرایه کنه تا چند دقیقه ای من و بقیه رو خودش سوار شه. خلاصه اینکه رفتم توی پیست بانوان و با احتیاط فراوان یک دور کل پیست رو رفتم و بعد هم تحویل سعید دادم . ایشون هم  یک دور کل پیست اصلی رو رفت و من در این فاصله با چوب و کنده هایی که ماموران پارک برای روشن کردن آتش گذاشته بودن ، بدون نفت و با ۳ عدد کبریت و چند تکه روزنامه آتش روشن کردم و بساط صبحانه شامل نان ، پنیر، فندوق ،گردو ، گوجه فرنگی و نسکافه رو راه انداختم. بالاخره ساعت ۹و نیم سعید دوچرخه رو تحویل داد و بعد از خوردن صبحانه و دریافت میزان زیادی اکسیژن ، به منزل برگشتیم . روز خوبی بود.روز ۲نفرو نصفیی بود.

ضمنا امروز به آتوسا ( خواهرم در استرالیا) زنگ زدم و کلی گفتیم و خندیدیم