لايکو و تولد
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٩ : توسط : آزیتا

دیروز بعد از ظهر با یکی از همکارهایم س رفتیم میدان ولیعصر. ساعت ۱۶:۳۰ حرکت کردیم و حدود ساعت ۱۷:۳۰ولیعصر بودیم . البته کلی دنبال جای پارک گشتیم و در نهایت با کلی مکافات یک جای پارک در انتهای یکی از کوچه های بالای میدان نزدیک خیابان فلسطین پارک کردیم. برای رسیدن به خیابان ولیعصر مجبور شدیم کلی پیاده راه بریم! و من یکبار دیگر به این نتیجه رسیدم که اگر با تاکسی میامدیم ، درست همانجایی که میخواستیم پیاده میشدیم و اینهمه گرفتاری برای پارک کردن نمیکشیدیم.

رفتیم فروشگاه لایکو و یک لحاف لیمویی با طرح دایناسور های ر نگی( سبز ، بنفش، آبی و...) انتخاب کردیم و یک بالش از همان پارچه هم برداشتیم. دو دست ملحفه هم با طرحهای عروسکی خریدیم. کلی ذوق کرده بودیم. دوست خوبم  س، زحمت حمل و نقل این وسایل را میکشید .

بعد هم یک ذرت مکزیکی نوش جان کردیم . که خیلی هم خوشمزه نبود. ذرت مکزیکی ونک بهتر بود. سر راه هم یک کلاه برای سعید ، یک بلوز و شلوار سرهمی برای نی نی، جوراب برای خودم و یک بلوز مخمل  برای تولد بابا خریدم. دوستم هم یک دست شال و کلاه خوشرنگ( نارنجی ) و چند تا چیز دیگه خرید. راستی یادم رفت بگم که یک پیراشکی هم خوردم.

 پرده فروش هم که بدقولی کرده بود و تحویل پرده را به فردا موکول کرد . نمیدونم چه جوری فکر میکنن!؟  فکر کرده من بیکارم که فردا دوباره برم اونجا ببینم که آماده شده یا نه. خوب از اول یک تاریخی رو بده که مطمئن هستی میتونی . بهتره زیاد به بد قولی این ملت فکر نکنیم. چون جز عصبانی شدن هیچ فایده ای نداره.

خلاصه اینکه کلی توی این مسیر گفتیم و خندیدیم.

راستی یادم رفت بگم که فرش توی اتاق این جزقلی و این لحاف و ملحفه ها رو مامانم از پول خودش داده و کلی هم داره ذوق میکنه سر این قضیه.

جمعه تولد ۶۰ سالگی بابا است . کلی تهیه و تدارک دیده و حدود ۵۵ نفر مهمان دعوت کرده . هر چه اصرار کردم که بیخیال شو و سال دیگه بگیر قبول نکرد و گفت: آخه ۶۱ سالگی که فایده نداره، من ۲۵ و ۵۰ سالگی رو گرفتم حالا هم میخوام ۶۰ سالگی رو بگیرم.به شما ها هم مربوط نیست. شام هم از بیرون میگیرم ، دیگه چی میگین.

حالا علت مخالفت من این هیکل نافرم است که مجبورم یه فکری برای خودم بکنم.