حس زمستانی
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٠ : توسط : آزیتا

هوا کاملا گرفته است . بلورهای زیبای برف آهسته آهسته ، تلوتلوخوران  به سمت زمین حرکت میکنند. در بین راه هرزگاهی با شاخ و برگهای خشکیده درختان احوالپرسی میکنن . گاهی برای مدتی، مهمان شاخه ها میشوند و از برگهای خزان زده اوضاع و احوال یکسال گذشته را جویا میشوند. از گرمای تابستان که تا کنون توان دیدن آن را نداشتند میپرسند . بعد ازاین دید و بازدید، خداحافظی میکنند و شاخه ها، به رسم مهمان نوازی سرشان را خم میکنند و برف را به سمت زمین سر میدهند . درست مانند کودکی که از روی سرسره ای در پارک، هورا کشان با چشمانی باز از هیجان به سمت پایین سر میخورند.

زمستان را دوست دارم نه به خاطر سرمای طاقت فرسایش! بلکه به خاطر آرامشی که از دیدن سفیدی زمین و درختان در من بوجود میآید. زمستان را دوست دارم به دلیل خاطرات ایام کودکی که هنوز شوفاژ در خانه ها نبود و چون زمان جنگ بود و نفت و گازوئیل هم کم بود مجبور بودیم همگی در یک اتاق بمانیم و در حالی که پاهایمان را زیر کرسی  گذاشته بودیم از روی کرسی به عنوان میز استفاده کنیم و مشقها و تکالیف مدرسه را بنویسیم. زمستان را به خاطر بوی نمناک  مدرسه  دوست دارم. زمستان را به خاطر لباسهای بافتنی و رنگی ضخیمی که مادربزرگ با هنرمندی تمام برایمان بافته بود دوست دارم.من عاشق صدای شلاق مانند بارانهای شدید، بر پنجره هستم.

زمستان یکی از بزرگترین نعمتهای خداوند است به بشر و زمین و گل و گیاه و... .

امیدوارم زمستان سال آینده هم در کنار کودکی که خداوند به من خواهد سپرد، همین حس زیبای زمستانی را داشته باشم.