تولد بابا
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٥ : توسط : آزیتا

دیشب تولد ۶۰ سالگی بابا بود، کلی مهمان و مهمان بازی داشتیم. البته من کار خاصی نمیتونستم انجام بدم، همین که تا ۲ صبح بیدار بودم. میزدیم و میرقصیدیم خودش شاهکاری بود. نکته جالب این مهمانی خانم و آقای استرالیایی ( دوستان آتوسا) بودن که برای دیدن ایران به عنوان یک کشور تاریخی ، آمده بودن. بسیار مهربان و دوستداشتنی بودن. چند روزی در اصفهان بودن و الان هم در تهران هستن و ۳شنبه ایران را به مقصد بحرین ترک میکنن.خانمه کلی از دیدن هیکل  گرد من خوشحال بود . خودشان ۲۰ سال است که زندگی مشترک دارن ولی هیچ علاقه ای به  بچه دار شدن ندارن. خیلی شاد و سر حال بودن. نکته جالب این قضیه خانمه بود که با آهنگ های درپیت ایرانی بسیار خوب میرقصید. بطوریکه اگر کسی نمیدانست فکر میکرد ایرانیه.

میگفتن مردم استرالیا  جرات نمیکنن بیان ایران ، همه فکر میکنن که ایران جای خطرناکیه ، در حالیکه بعد از آمدن به ایران کاملا نظرشون عوض شده و  الان میبینن که ایران جای امنی است و  مردم هم خیلی خونگرم هستن. از اینکه ما در مهمانی حجاب نداریم و بعضی از آقایون کراوات زده بودن و به قول خودشون درینک هم برقرار است ، کلی تعجب کرده بودن. مامان و بابا کلی از دیدن این زوج که از طرف آتوسا آمده بودن خوشحال بودن.

ما دیروز میخواستیم به آتوسا زنگ بزنیم ولی از بس با سرو کله خودمان ور میرفتیم ، یکی دنبال سشوار بود ، اون یکی دنبال رژگونه ، دیگری دنبال اینکه یک آدم بیکار پیدا کنه و ازش بپرسه که، ببین موهای من خوب شده یا سرم چطوره و... کلا فرصت نکردیم که یک تلفن به  آتوسا بزنیم.

شب ساعت ۹ در میان هیاهوی جمعیت و صدای ضبط و دست و ساز و آواز بصورت اتفاقی من صدای تلفن را شنیدم . گوشی را برداشتم ، صدای خفیفی از راه دور به گوشم رسید ، خودش را معرفی کرد ، مهرداد بود از آلمان برای تبریک تولد بابا.راستی دلم برای ندا ( خواهر مهرداد) خیلی تنگ شده . جای همه فامیل که در دیار غربت بسر میبرن ، آتوسا ، ندا، شهرزاد، مهرداد، عمو مسعود و...دیشب خیلی خالی بود.