اداره بیمه
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦ : توسط : آزیتا

گاهی از دست کارمندان دولت که کارشان با ارباب رجوع است و باید پاسخگو باشند عصبانی میشوم.  یکی از بدترین ادارات از این لحاظ اداره بیمه ( تامین اجتماعی ) است. امروز صبح به یکی از شعبه های اداره بیمه مراجعه کردم  که در مورد مرخصی زایمان و شرایط آن  و زمان استفاده از آن و... سوالاتی را بپرسم ، چون تمام اطلاعاتم در این مورد به صورت پرسیدن از این وآن جمع آوری شده است. میخواستم که از خود بیمه بپرسم که اطلاعاتم را تکمیل کنم.   ساعت ۵ دقیقه به ۸ رسیدم. تازه کارمندهای بیمه یکی یکی از مینی بوس شرکت بیمه ( سرویس)پیاده میشدند و در یک صف منظم وارد نگهبانی میشدند و بعد از زدن کارت به محل کار خود میرفتن. یعنی  ساعت ۸ تازه میرسن  پشت میزشان تا کامپیوتر های هندلی  را روشن کنند ۱۰ دقیقه ای طول میکشد تا قیافه ای اخمو به خود بگیرندو کار مردم را که در صفهای طولانی ایستاده اند را راه بیندازند ۵ دقیقه دیگر طول میکشید.حالا از خوش شانسی من قسمتی که من باید میرفتم صف نداشت. ولی چشمتان روز بد نبیند یک مرد بداخلاق با قیافه ای گرفته که انگار همین ۱ربع قبل با جماعتی دعوا کرده باشد ویک دست کتک مفصل هم خورده باشد و الان بخواهد دق و دلش را سر مردم خالی کند ، روبرو  شدم.  کاملا مودبانه  گفتم : سلام صبحتان به خیر . پاسخی نشنیدم. ادامه دادم: من چند سوال در مورد مرخصی زایمان دارم ممکنه کار منو راه بیندازید؟ بازهم پاسخی نشنیدم. ناگهان سرش را بلند کرد گفت خانم مگه نمیبینید که سیستم هنوز بالا نیامده و بلند شد رفت. من ۱۰ دقیقه ای صبر کردم برگشت یک لقمه نان و احتمالا پنیر در دستش بود ، نشست پشت میزش. چند بار روی کلید اینتر زد و باز شروع کرد به غر زدن که این چرا اینجوریه؟ و مجددا رفت سراغ همکارانش و بعد از چند دقیقه برگشت. من دوباره با احترام سوالم رو مطرح کردم. با  عصبانیت  به سوالاتم در حد یک یا دو کلمه پاسخ داد و آنقدر بد اخم نگاه میکرد که جرات نداشتم بقیه سوالاتم را بپرسم. ولی  به خودم اعتماد به نفس دادم که بقیه سوالاتم را نیز بپرسم . ( انگار جنایتی مرتکب شده  بودم ) احساس بدی بود. ولی با جدیت بقیه سوالاتم را پرسیدم و بصورت کلمات قصار پاسخ گرفتم . خلاصه اینکه برای چند سوال  ناچیز که شاید بییش از ۲ دقیقه زمان لازم نداشت ، نیم ساعت معطل شدم.  دلم برای خانم مسن و احتمالا کم سوادی که پشت سر من بود و یک برگه از بیمارستان در دستش بود  و میگفت که شوهرش سکته کرده و دنبال کارهای او بود ، سوخت . که تا چه کی باید معطل بماند تا این آقای کارمند ،در صورتی که میلش بکشد، کارش را راه بیندازد.

خلاصه اینکه تمام مسیررا که به سمت شرکت میامدم به این کارمندان بداخلاق فکر میکردم که چقدر مردم بیچاره را بین طبقات مختلف   معطل میکنند. مگر نپذیرفتن که شغلشان برای ۳۰ سال این است و باید با ارباب رجوع سروکار داشته باشند؟پس چرا به دلیل اینکه کار با ارباب رجوع سخت است یا به بهانه پایین بودن حقوقشان مردم را اذیت میکنند؟ خوب بروند یک کار بهتر پیدا کنند و مثل انگل از مزایای دولتی استفاده نکنند.بروند دنبال کاری که دوست دارند و حقوقش هم خوب است( اگر کار دیگری بلدند که انجام دهند) و جا را  باز کنند برای جوانان تازه نفس و بیکاری که در به در دنبال کار میگردند و راندمان کاری بهتری دارند.

 خوب این فکر کردن یک حسن داشت و آن هم این بود که در طول مسیر به ترافیکی که گیر کرده بودم نمیاندیشیدم.

 با خودم فکر میکنم ملت بیچاره ای هستیم که هر کسی هر بلایی دلش بخواهد سر ما میاورد.و هیچ ارگانی وجود ندارد که به مشکلات  مردم رسیدگی کند . که اگر هم وجود داشته باشد ، هیچ تضمینی نیست که بهتر از این کارمندها ( البته کارمند خوب هم وجود دارد) باشند و بهتر به امور مردم رسیدگی کنند. حتما باید در صفهای طویل منتظر پاسخ بمانند.پس همان بهتر که همچین ارگانی وجود ندارد تا یک عده آدم دیگر هم به شیوه انگلی شیره این دولت و در نهایت ملت را بخورند.