روز عيد قربان
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۱ : توسط : آزیتا

روز عید قربان، مامان و آذر و بابا  ناهار آمدن منزل ما. بعد از ظهر هم اسباب و اثاثیه این پسره را چیدیم و نصب پرده و لوسترکه توسط سعید انجام شد حدود یک ساعت وقت گرفت. بقیه لوازمش را هم تا ساعت ۷ شب چیدیم. به مامان گفته بودم اسباب بازی های خودم را هم بیاورد.مامان هم رفته بود سراغ صندوق قدیمیش و ماشین پلیس و عروسک مودار و صندلی چوبی کوچک را هم آورد.البته این اسباب بازیها که الان خیلی وضعشون خرابه باقیمانده هزاران اسباب بازی است که زیر دست من و خواهرانم نابود شدند. بازم خوب بود چون یادآور دوران کودکیمان بود و کلی خاطره از آنها داریم.سعید هم بعد ازظهر رفت منزل پدرش و بعد از زیرورو کردن انباری چند عدد ماشین که یادگار ایام کودکیش بود پیدا کرد و آورد. البته میگفت من چند تا ماشین نو داشتم که نتوانستم در انباری شلوغ مادرم اینا پیدا کنم. خلاصه اینکه آنها را هم ضمیمه کردیم.سعید برایمان بستنی کاله نسکافه ای خرید و آن را هم نوش جان کردیم.

در پایان چند عکس هم گرفتیم.و پس از تشکر و قدردانی از مامان و بابا برای زحمات فراوانی که کشیدند ، و آذر که از صبح وقت گذاشته بود ، خداحافظی کردیم و رفتند.

حالا قرار شد که روز عید غدیر فامیل ها را دعوت کنیم و جشن کوچکی بگیریم.