بازی شب يلدا
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ : توسط : آزیتا

اعتراف میکنم...

۱- من اگر کمتر از ۱۰۰۰۰ تومان در کیف پولم داشته باشم، کاملا اعتماد به نفسم را ازدست میدهم.البته اگر قرار باشد که خرید بروم این عدد به ۱۰۰۰۰۰تومان میرسد.

۲- من تا کنون به هیچ کشور خارجی نرفتم. حتی در کشور خودمان هم به بعضی از شهرها که همه ملت رفتن ، من نرفتم . مثل کیش

۳- به شدت از مارمولک می ترسم. بطوری که ، اگر یک مارمولک زنده و یاحتی جسدش در گوشه ای از یک خانه وجود داشته باشد و من هم بدانم، امکان ندارد پایم را در آن خانه بگذارم. یکبار با دیدن یک مارمولک ۴ سانتیمتری ،  مجبور شدم حدود ۳ ساعت روی اپن آشپزخانه به صورت مچاله بنشینم تا سعید بیاید. حتی نمیتوانستم در را برای سعید که ۲۰ بار زنگ زده بود باز کنم.

۴- بدون ماشین حتی تا سر کوچه حاضر نیستم بروم. بطوریکه با این شکمی که الان دارم، دکتر رانندگی را کلا ، ممنوع کرده ، ولی خوب من در کمال پررویی و تنبلی همچنان با ماشین میروم شرکت و هر جای دیگر.

۵- یکبار یک دروغ به یکی از دوستانم گفتم ، که  میدانم وبلاگ مرا میخواند و تقریبا مطمئن هستم که متوجه دروغ من شده ، ولی به دلیل اینکه خیلی فهمیده است ، اصلا به روی خودش نیاورده. البته امیدوارم مرا ببخشد. باید بگویم که من نمیخواستم این دروغ را بگویم، تقریبا میتوانم بگویم که مجبورم کردن. به هرحال شرمنده هستم  .

 اما ۵ نفری که دعوتشان میکنم به این بازی:

پرنسس کوچولو

دریا و دخترش شقایق

آقا فرید

مامان پرنیان

زهرا نویسنده مادرانه