تولد مامان
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢ : توسط : آزیتا

امروز ۲ بهمن تولد مامان است. دیروز کلی فکر کردم ، از  همسر گرامی و حتی دوستانم   نظرسنجی کردم که چی بخرم ولی متاسفانه به نتیجه خوبی نرسیدم. با مامان تماس گرفتم که برایتان چی بخریم ، کلی تعارف کرد که: من فقط سلامتی شما ها رو می خواهم و هیچ چیزی نخرید ، همین که به فکرم بودید کافی است و.... بالاخره پس از کلی التماس ،گفتن: برایم یک جفت صندل  بگیر. منم کلی خوشحال شدم که تکلیفم روشن شد. در مسیر برگشت از محل کار با دوستم سپیده پیاده رفتیم تا ونک . از بانک تجارت در مسیرمان پول برداشتم. فروشگاه دی تو دی در میدان ونک حراج کرده بود. دوری داخل فروشگاه زدیم ، هیچ چیز به درد بخوری نداشت. به نظر من همه اجناس بنجول بود. از انجا که ناامید شده بودم ، پس از خداحافظی با دوستم که آرزو میکرد تا مترو یک وسیله نقلیه گیرش بیاید، من سوار  یکی ازماشین های  آریاشهر شدم. چه  ماشینی ! چشمتان روز بد نبیند. یک پیکان گوجه ای مدل ( احتمالا)۵۲ با صندلی های فرو رفته که پس از نشستن روی صندلی ، از بیرون فقط صورتم پیدا بود. کلی هم عکس از خوانندگان ترکیه  به در و دیوار داخلی ماشین چسبیده بود.ولی .... ولی  چه ضبطی داشت ،  سونی بودعرض ضبط حدود ۲۰ سانتی متر بود و احتمالا اگر روشن میکرد شیشه ها می لرزید . شانس آوردم که روز اول محرم بود و راننده  هم که پسری جوان و احتمالا از محله های پایین شهر بود ، روشن نکرد . ولی آنقدر بد و بی احتیاط  رانندگی کرد که من تا رسیدن به مقصد سکته کردم. کلی نذر و نیاز کردم که سالم برسم. در دلم آرزو میکردم کاش یکی از این ماشین های پلیس بزرگراه به پست ما میخورد و این ماشین را متوقف میکرد . که متاسفانه نبود. 

خلاصه اینکه  از آریاشهر یک جفت صندل برای مامان خریدم و یک رژلب و به خانه برگشتم . رفتم دراز کشیدم ، دیدم آرتین کلی ورجه وورجه میکنه. دلم برایش سوخت که هنوز پا به این دنیا نگذاشته ، باید  استرس ناشی از شلوغی و ترافیک و بی قانونی این شهر بزرگ را تحمل کند.

به آذر زنگ زدم که اگر فردا  می تواند برای تولد مامان بیاید برویم کافی شاپ و آنجا کادو هایمان را بدهیم.گفت :فردا خبرش را میدهم.

شب زود خوابیدم . شاید این بچه آرام بگیرد . که خوشبختانه همین طور هم شد.

صبح سعید مرا به محل کارم رساند. ساعت ۹ به مامان زنگ زدم وتولدشان را تبریک گفتم . تا بعد...