تاسوعا و عاشورا
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ : توسط : آزیتا

ديروز كه تاسوعا بود، مامان اينا قرار بود ناهار نذري بدن.  من خيلي موافق اينكار  نبودم چون اولا: اساسا اينكار را قبول ندارم . به نظر من پولي كه صرف اينكار ميشود به راحتي ميتواند مشكلي از مشكلات يك خانواده نيازمند را برآورده كند. به هر حال من تصميم گيرنده نبودم.  دوما : من با اين شرايط هيچ كمكي نميتوانستم به مامان بكنم. لذا با توجه به زانو درد و كمر درد و .... براي مامان سخت بود.البته با حضور يكي از عمه هاي خوبم اينكار انجام شد.

من حدود ساعت 11 صبح آمدم. سعيد رفت بنزين بزند. حدود ساعت 12 غذا آماده كشيدن بود. به كمك عمه مهربان و مامان و آذر و پريسا  غذا ها در ظروف يكبار مصرف كشيده شد و بين همسايه ها توزيع شد. بقيه راهم در كوچه به  عابر پياده وماشين هايي كه رد ميشدن ميداديم. البته اين قسمت كار را كه به فول آذر راحت ترين و بهترين قسمتش بود توسط سعيد انجام شد.

خلاصه اينكه خودمان هم دلي از عزا در آورديم و ناها ر خورديم . بعد از ناهار تلفني با آتوسا ( خواهرم كه استراليا زندگي ميكند)صحبت كرديم . هركسي چند دقيقه اي صحبت كرد . آتوسا به من گفت كه براي آرتين يه چيزهايي فرستادم كه  الان رسيده و دست آذر است. ولي آذر به من گفت كه نه هنوز نرسيده . خلاصه اينكه مرا سركار گذاشتند و من نفهميدم كه كدامشان حقيقت را ميگويد . به هر حال  خاله آتوسا دستت درد نكنه. من وقتي به دنيا بيام و بزرگ بشم ميام استراليا پيش شما.

 بابا از نمايشگاه نابينايان براي من و آذر  2 عدد كيف صنایع دستي خريدن. ضمنا يك عروسك دست و پا دراز هم براي آرتين خريدن. دستشون درد نكنه.

شب من منزل مامان اينا ماندم.

تا بعد...