خاطرات شروع زندگی آرتين۱
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳ : توسط : آزیتا

سه شنبه۲۴بهمن ساعت ۱۱:۳۰ شب ، تازه رفته بودیم که بخوابیم. آرتین امشب خیل وول می خورد خیلی زیاد. تازه چشمم گرم شده بود، که ناگهان صدای باز شدن تشتک در نوشابه را شنیدم . و همزمان  خارج شدن مقدار زیادی آب. سریع خودم را به دستشویی رساندم. سعید را بیدار کردم و با  اورزانس بیمارستان تماس گرفتم . گفتند که سریع بیا. خیابان ها خلوت بودند. بین راه با آذر( خواهرم )تماس گرفتم وماجرا را گفتم. بیچاره خواب بود درست نمی فهمید من چی میگم. ازش خواستم که به مامان اینا چیزی نگه تا برسیم بیمارستان ببینیم چی میشه. ساعت ۱۱:۴۵رسیدیم بیمارستان.رفتم قسمت اورژانس . پس از یک معاینه ساده تشخیص دادند که کیسه آب  پاره شده صدای قلب بچه را که شنیدم خیالم راحت شد. با دکتر تماس گرفتند.دکتر گفت در بخش زایمان بستری بشم.بهیار مهربان اورژانس یک کیسه پلاستیک تمیز به من داد  تا لباسهایم را در آن بگذارم و یک کیسه دیگر برای کفشم. بعد یک لباس سبز رنگ تن من کرد . از آن لباسهایی که پشتش باز است که اگر اشتباه نکنم اسمش گان است. روی ویل چیر نشستم . لباسهایم را تحویل سعید دادند. و مرا با آسانسور به اتاق زایمان جهت مراقبت تا صبح بردند. آخرین لحظه ای که سعید را به عنوان یکی از عزیزانم دیدم زمانی بود که مرا به داخل آسانسور بردند . با سعید خداحافظی کردم. خیلی نگران بودم. نمیدانستم چه پیش خواهد آمد. آیا من دوباره بهترین آدم های زندگیم را خواهم دید.؟ مادرم، پدرم، همسر خوبم ، خواهرم که نزدیک به ۳ سال ندیدمش، آذرو....

حس غریبی  بود. دلم گرفته بود از یک طرف هم نگران آرتین بودم که تا صبح چه بلایی سرش می آید. خلاصه به اتاق زایمان رسیدیم .مرا روی یکی از تخت ها  خوابیدم. ماماهای مهربان با مانتوهای بنفش و مقنعه های صورتی به دادم رسیدند و مراقبت را شروع کردند هر یک ربع یکبار صدا ی قلب بچه را میگرفتند.  یکبار صدای آذر را شنیدم که  میخواست مرا ببیند ولی اجازه ورود ندادند و به او گفتند شما بروید صبح بیایید. او هم گفت که اگر خواستید شبانه ببرید اتاق عمل حتما مارا خبر کنید شماره تلفنش را داد و رفت. کم کم  دردی در کمرم و زیر دلم احساس کردم.دردها طولانی تر و فاصله زمانی آن کمتر میشد.  یکبار درد آنقدر شدید شد که اشکم را در آورد .از خانم جوانی که در تخت کنار من خوابیده بود خواستم ماماها را صدا کند. اینکار را کرد. گفتم دردم خیلی زیاده تا صبح نمیتوانم تحمل کنم. آنها هم میگفتند دکتر صبح می‌ آید.من دیدم که باید درد را تحمل کنم ضمنا جراحی هم بشوم خوب چه کاریه ، چرا الان دکتر نمیاید، موقع ول گرفتن همیشه حاضر هستن ولی الان که من به کمکش احتیاج دارم حاضر نیست از خواب نازش بزند.خلاصه اینکه شلوغش کدم و مجبورشان کردم که دکتر را به بیمارستان بکشانند.خلاصه اینکه ساعت ۲:۳۰ صبح جراحی شدم . ابتدا ۴ بار  دکتر بیهوشی تلاش کرد تا از کمر بی حس کند که نشد . چون من شام خورده بودم.چند بار از من رسیدن شام چی خوردی؟ کی خوردی؟ گفتم خوراک خوردم ساعت ۹ . توی اون اوضاع چندین بار تذکر دادم که من میخوام فیلمبرداری کنید. می خوام فیلم داشته باشم . خلاصه اینکه من ساعت ۲:۳۰ دقیقه بیهوش شدم.