خاطرات شروع زندگی آرتين۲
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٥ : توسط : آزیتا

چشمانم را به سختی میتوانستم باز کنم. صدای آذر و سعید را میشنیدم. به آرامی پرسیدم بچه سالم بود؟ هر دوتاشون بلند گفتند :آره بابا. پرسیدم کچل است یا مو دارد؟ گفتند : کلی مو دارد. خیالم راحت شد. چشمانم را بستم. احساس میکردم در خلا هستم.فکر میکردم از یک خواب عمیق چند ساعته بیدار شدم.پرستاران مهربان مرا به تختم انتقال دادند. درد خفیفی زیر دلم احساس میکردم. تلاش کردم چشمانم را باز کنم . آذر را دیدم و بعد سعید را. مجددا سوالات قبلی را پرسیدم. و همان جواب ها را شنیدم. بعد از مدت زمانی که بعدا فهمیدم حدود ۱ ساعت بود کاملا چشمانم را باز کردم و همه چیز ار می دیدم  و می شنیدم. هنوز آرتین را ندیده بودم. آذر می گفت : عین خودته. یک عکس از نوزادی داری یادته کدوم رو میگم ؟ همونی که داری گریه میکنی؟ گفتم : آره . گفت درست مثل اون عکسته. وجود سعید در کنارم احساس آرامش بهم می داد. حدود ساعت ۴ صبح یک نوزاد که خیلی محکم در پتوی سفید رنگی پیچیده شده بودهمراه خانم پرستار وارد اتاق شد. پرستار گفت این هم بچه شما. تحویل بگیریدش. بعد آرتین را داد بغلم و کف پایش را به استمپ زد و روی کاغذی مهر زد. بعد هم با انگشت سبابه من هم همین کار را کرد و گفت بچه تحویل خودتان است. مواظب این فرشته کوچولو باشید.

صورتش را دیدم. خیلی آرام و ساکت خواببده بود. یک کلاه سفید که دور آن با نوار زردرنگی دوخته شده بود، سرش بود. و یک سرهمی سفید و لیمویی تنش بود. برام عجیب بود . این همان آرتین است که ۹ ماه با من زندگی کرده بود؟ خدایا چطور موجود به این ظریفی در شکم من بود . با من می وابید بیدار می شد. راه میرفت در ترافیک گیر میکرد. حمام میرفت و اکنون به صورت یک انسان کامل در کنار من است. ناگهان بیدار شد. چشمانش را به سختی باز و بسته کرد. تازه احساس میکردم که چقدر دوستش دارم و چقدر وجودم به وجودش وابسته است.

پرستار زیباروی و  مهربان برای آموزش شیر دهی آمد. با مهربانی و ملایمت و صبوری به من آموزش داد تا چطور به این فرشته کوچولو  شیر بدهم.  با وجود سرمی که به دست راستم متصل بود کار سختی بود . ولی من تلاش کردم تا یاد بگیرم.

سعید حدود ساعت ۵ به خانه رفت .

حدود ساعت ۶ صبح بود که تصمیم گرفتیم به مامان اینا زنگ بزنیم. آذر تلفن را برداشت  شماره مامان را گرفت. مامان خواب وبد . آذر کلی صحبت کرد . گفت آزیتا را آوردیم بیمارستان. ماما ن کلی خوشحال شد ولی متوجه نشد که آرتین به دنیا آمده. بعد با من صحبت کرد. بعد بابا با من و آذر صحبت کرد و گفت که چرا مارا خبر نکردید. گفتم نمی خواستم بیدارتان کنم . چون نگران میشدید و باید نصف شب بیرون بیمارستان می ماندید.اینجوری خوابیدید و حالا میتوانند بیاید. کلی خوشحال شد. مامان تازه ماژتوجه شد که چی شده. دوباره با من صحبت کرد و کلی تبریک و قربون صدقه رفت.

از آن طرف هم سعید با منزل مادرش  تماس گرفت و قضیه را گفت. حدود ساعت ۷ صبح با من تماس گرفتند و تبریک گفتند. و شاکی بودند که چرا خبرشون نکرده بودیم. و جمله عجیبی را همشون میگفتند که برای من قابل درک نبود. میگفتند هم خوشحال شدیم هم ناراحت!!!!!!!!!!!!!!          بی خیال. دیگر برای من هیچ چیزی مهمتر از آرامش و در کنار آرتین بودن وجود ندارد.

آرتین شدیدا نسبت به صدا  حساس بود.می پرید. اگر دست به پتویش میزدی می پرید . آرتین را از روی تختش به تخت خودم انتقال دادم . اوضاع بهتر شد . آرامش پیدا کرد.  آخر همش چند ساعت بیش نیست که از محیط امن دورن شکم من بیرون آمده بود و طبیعی است که من باعث آرامش او شوم.

صبح دکتر اطفال آمد و آرتین را ویزیت کرد . رفلکس های طبیعی بدن بچه را امتحان کرد و صدای گریه او را در آورد. به جرات میتوانم بگویم که صدای گریه اش آزارم میدهد. دکتر همه چیز را تایید کرد و گفت یکشنبه صبح برای معاینات اولیه و   زردی و... به کلینیک مادران بیایم.

بیمارستان فوق العاده خوبی است . اصلا بوی بیمارستان نمی دهد . اتاقی که من در آن بستری شدم اتاق شماره ۱۰۲ با داخلی ۲۰۲  است .اتاقی خصوصی  است تمییز و آرام با پنجره ای رو به کوچه پس کوچه های خیابان مهناز.

صبح مجددا سعید می آید و دنبال کارهای بیمه و ... است. مامان را هم با خودش میاورد و همچنین مادر خودش را. مامان جایش را با آذر عوض کرد.مامان  اولین نوه اش  است و یه قول خودش سالها انتظار همچین روزی را داشته. مدام دور آرتین میگردد. مامان تا شب حدود ساعت ۸ در بیمارستان ماند و مجدادا  جایش را با آذر عوض کرد.

دکتر گوگول ساعت ۱۲ ظهر همان روز آمد و اوضاع عممومی مرا پرسید. و گفت فردا صبح مرخصی.