خاطرات شروع زندگی آرتين ۳
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٧ : توسط : آزیتا

صبح ساعت ۱۰ صبح سعيد كارهاي حسابداري را انجام داد و برگه ترخيص گرفت. بعد آرتين را همراه لباسهايي كه خودم آورده بودم تحويل پرستار داديم . آرتين را برد واكسن زد و لباسش را تنش كرد و از بيمارستان به سمت منزل راه افتاديم . سر راه مامان را برداشتيم كه ناهار برايمان درست كرده بود. وقتي رسيديم به در منزل ، قصاب همراه گوسفندي كه آورده بود منتظر بود. گوسفند را  ذبح كردن و من و آرتين از روي آن رد شديم. سعيد گوسفند را تحويل ماموران كهريزك داد . فقط جگرش را برداشتيم كه من بخورم. البته من حتي دلم نميخواست آن را هم برداريم. خلاصه اينكه آرتين براي اولين بار وارد منزل خودش شد. روي تختش گذاشتيم. و كلي عكس و فيلم گرفتيم. راستي يادم رفت بگويم كه بيمارستان هم فيلمش را به ما تحويل داد.

آرتين پسر بسيار آرامي است. خوب ميخوابد . خوب شير ميخورد. معذرت ميخواهم خوب پي پي و ادرارميكند كه اين نشان سلامت و سير شدنش است. در بيمارستان كلي كاغذ و مجله در مورد شير مادر و خواص آن  ، راههاي افزايش شير مادر و كلي مطلب ديگر دادند . كه براي من بسيار مفيد بود .

روز چهارم به اتفاق مامان بچه را برديم كلينيك مادران ، خانم دكتر گفت زردي داره بايد آزمايش بده. جواب ازمايش نشان داد كه زردي آرتين خيلي بالاست و نزديك به مرز بستري شدن است. كلي نگران شدم. خانم دكتر گفت ، تنها راه حل اين مشكل اين است كه به بچه شير زياد بدهي ، تا زردي برطرف شود. نظر دكتر اين بود كه شيرخشت و... هيچ فايده اي ندارد . خلاصه بعد از دور روز درمان ( شير دادن پياپي و فراوان) زردي آرتين پايين آمد و دكتر گفت حدود يك هفته طول ميكشد تا كامل خوب شود . الان كه يك هفته گذشته اوضاع روبراه شده و خدا رو شكر زردي برطرف شده. البته به نظر من مهتابي كه سعيد راه انداخت و آلو و خاك شير و ليمو شيرين و... كه سعيد راه براه به خورد من ميداد بي فايده نبود.

روز هشتم ناف آرتين افتاد .و راحت شديم . براي ختنه هم دكتر گفت چون ۲ هفته زود به دنيا آمده بعد از چهل روز انجام بديم بهتر است.

راستي تمام زحمت مرا در ۱۰ روز اول مامانم كشيد . شبانه روزي به ما خدمت ميكرد . حتي يكبار هم به منزل خودشان نرفت . ديگه صداي بابا داشت در ميامد.

روز چهارم بالاخره موفق شديم به خاله آتوسا خبر بديم كلي خوشحال شد . مامانم يك گردنبند خيلي خوشگل براي آرتين گرفته بودن . خيلي  سنگين و ناز بود .  بابام هم ۲۰۰ تومان دادن كه برويم برايش يك حساب در بانك مسكن باز كنيم و قول دادن كه ماهي ۵۰ تومان به حسابش بريزن. آذر هم يك شمش طلاي سويسي  داد . آتوسا هم يك كارتون بزرك لباس و اسباب بازي و ... فرستاده بود  كه اگر اين اينترنت در پيت اجازه بده عكسهايش را ميگذارم .

به همه دوستهاي خوبم خصوصا مرضيه كه ميگفت دچار استرس شدم مطالبت را خوندم ، بگم كه اصلا سخت نيست . درد ندارد .و نگران نباش . هيچ يك از مراحلي كه گفتم سخت نبود . همه مشكلات با يك ليخند بچه فراموش ميشود . عكس آرتين را ببينيد در حال خنده . براي من زيبا ترين لحظه زندگيم بود. يكبار براش آواز ميخوندم چنان قهقهه ميزد كه خودم باور نميكردم.

شاد باشيد و اميدوار.