آتوسا و آمدنش
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤ : توسط : آزیتا

آتوسا امد با کوله باری از عشق و احساس و عاطفه . با چمدانهایی پر از تجربه و تغییر . تغییرات کاملا فاحش هستند.

صبح روز جمعه ساعت 3 قرار بود که برویم فرودگاه امام دنبال اتوسا. ساعت خوبی بود ولی نه برای آرتین. لذا من و آرتین در خانه ماندیم و دقیقه شماری کردیم .و سعید به اتفاق بقیه اعضای خانواده رفتند فرودگاه به استقبال عزیزی که سه سال بود وطنش را ترک کرده بود. برایم سخت بود و رنج اور که نمیتوانم بروم فرودگاه . ولی به خاطر آرتین مجبور بودم این کار را بکنم . ولی لحظه به لحظه با تلفن چک میکردم. خلاصه اینکه با کلی تاخیرهواپیما نشست. حدود ساعت ۵ بود که به من زنگ زدند که آماده شوم تا تا بیایند دنبال من تا برویم منزل مامان . خلاصه اینکه آرتین بیدار شد و لباسش را تنش کردم و خودم هم حاضر شدم حدود ساعت ۶ بود که آذر و سعید امدند دنبال من . ساعت ۶ :۱۵ دقیقه آتوسا را دیدم. وای که چقدر دلم برایش تنگ شده بود .و چه روزها و ماههایی را بیصبرانه منتظر این روز بودم. آتوسا کمی لاغر شده بود نسبت به ۳ سال قبل . البته من این قضیه را قبلا هم میدانستم . خلاصه اینکه به هیکل مانکنی اش کلی حسودی ام شد. آتوسا کلی تغییر کرده. به نظرم حریم خصوصی اش بسته تر شده و خصوصی تر. البته حق دارد ۳ سال تنهایی زندگی کرده.احساس میکنم خیلی به دیگران احترام میگذارد. خیلی خوب  خط   قرمز انسانها را میشناسد و پا را فراتر از ان نمیگذارد. تغییر و تحولات بسیار است. جا افتاده تر شده. حدود ۲۰ ساعت سوار هواپیما بودن و نخوابیدن اثر بدی روی پوستش گذاشته خلاصه اینکه تغغییرات فراوان است .

آتوسا آرتین را بغل کرد .و کلی  از این قضیه شاد شده بود. و به قول خودش از حضور آرتین بیش از اینکه برای خودم خوشحال باشم برای مامان خوشحالم.زود آVتین را به من داد و گفت میترسم بیندازمش. شنیدن این حرف هم برایم جالب بود. الان آتوسا زیر ذره بین من است . دلم نمی خواهد به هیچ دلیلی بیازارمش. البته فکر میکنم زمانی که صبحانه میخوردیم من یک جمله ای گفتم که نباید میگفتم . من منظور بدی نداشتم ولی از حرفم مفهوم خوبی برداشت نشد چون با چشم غره مامان روبرو شدم.

چمدانهای سوغاتی را باز کرد و مقدار یاز سوغاتی ها را تقسیم کرد . برای آرتین یک اسباب بازی فوق العاده جالب و کلی لباس و... آورده . البته چمدان دیگری دارد که تحویل بار هوایما داده و هنوز نرسیده کلی هم سوغاتی  توی آن چمدان است. ولی خدا میداند که من اصلا دلم نمی خواست که اینهمه خودش را به زحمت بیندازد . چون چندی بار قبل از این هم کلی سوغاتی برامون فرستاده بود.من میدانم که او با چه زحمتی پول در میاورد. یک دختر تنها در یک کشور غریب  ، کار ، زندگی و.... آسان نیست.

همان روز برای تولد سعید رفتم کیک گرفتم و شمع . آتوسا از فرط خستگی خواب بود. ساعت درونیش بهم ریخته بود. چند روزی زمان لازم است تا به وضعیت استیبل برسد.مامان میگفتن که بیدارش کنیم . اینهمه راه از استرالیا اومده بهتره بیدارش کنیم . من و آذر هم میگفتیم اجازه بده بخوابه . الان خواب براش مهمتره تا کیک.

 امروز تلفنی با یکی از دوستان قدیمی که خیلی وقت بود ارتباطی نداشتیم ( حدودا ۱۴ سال ) تلفنی صحبت کردم. خیلی خوب بود . تجدید خاطره از ایام نوجوانی بود. باید بگویم که یکی از بستگان دوستم از طریق وبلاگ من ماراپیدا کرده بود و این سببی شد که من با یکی از دوستان خوب قدیمی گپی بزنم. چه دوران خوب و خوشی بود . آن روزها از زندگی هیچ نمیدانستم هیچ . به سرو صدا حساس بودیم . هم من هم این دوستم. صدای جیرجیرک اعصابمان را بهم میریخت. ولی امروز اگر در زمان خواب توپ هم در کنند من اتفاقی برایم نمی افتد. دوران خوبی بود یادش به خیر.امروز ۲ بچه دارد . ۲ پسر کاکل زری. ۷ و ۴ ساله. باورش برایم دشوار است. چقدر زمان زود میگذرد.