آرمیتای کوچولو
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٧ : توسط : آزیتا
دیرزو خبر بدی در مورد یکی از دوستانم شنیدم. "م" به سختی باردار شد . کلی خرج کرد . نزد هر دکتری که فکر کنید رفته بود. به هر امامزاده ای متوصل شده بود. خلاصه اینکه باردار شد. چند ماهی از بارداریش گذشته بود که متاسفانه اختلاف بین او و شوهرش بالا گرفت . شوهرش به حالت قهر از خانه خارج شد. طبق تعاریفی که دوستم " م" از همسرش میکرد مردی بود که خانواده اش رویش تاثیر فراوانی داشتند و مشکلات زیادی در این زمینه برای زندگی مشترکشان پیش آورده بودند. زمانی که 4 ماهه باردار بود دیده بودمش. با هم رابطه خوبی داشتند. آن روز تنها چیزی که به ذهن من نمیرسید طلاق بود. حدودا در 5 ماهگی یک تصادف شدید کردند که چیزی نمانده بود که همسر "م" راهی آن دنیا شود. باپژو 206 چپ کرده بودند . خدا به آنها رحم کرد و به کودکی که درونش بود بیشتر. حدود 1 ماه قبل با من تماس گرفت و در مورد بیمارستان مادران و شرایط آن سئوال کرد . دیروز با یکی از دوستان مشترکمان تلفنی صحبت میکردم. خیلی ناراحت بود و گفت که " م" دارد طلاق میگیرد. من برق از سه فازم پرید . قدرت حرف زدن نداشتم و باورم نمیشد. گفت در دوران بارداری اختلافشان شدید شده بود . و " م" برای اینکه یک گوشمالی به شوهرش بدهد مهریه اش را به اجرا گذاشته تا شاید سر عقل بیاید . گویا این قضیه مشکل را حاد تر کرده و مردک تصمیم گرفته که " م" را طلاق بدهد. گفتم : پس بچه چی شد. گفت : یک دختر خوشکل به اسم آرمیتا در بغلش مانده بدون شناسنامه . چون پدرش رفته و نمی آید که شناسنامه بایش بگیرد. آرمیتا 17 روزش است و پدرش را تا کنون ندیده . حتی به بیمارستان هم نیامده. وای خدایا از شدت گریه زبانم بند آمده بود. نمی توانستم خودم را کنترل کنم. آخر این طفل بیگناه چه تقصیری دارد. نمی دانم . چرا به زور از خدا بچه میگیرید و چنین بلایی سرش میاورید. دتبال مقصر نمیگردم . ولی دلم برای آرمیتای 17 روزه بدون شنانامه و بدون پدر میسوزد. دلم برای " م" که در این شرایط سخت تنهایی از فامیل و دوست و آشنا که برای دیدن بچه میایند پذیرایی میکند میسوزد. چطور در مقابل هجوم سئوالات مردم دوام میاورد. نمی دانم . کاش این بچه هرگز بوجود نمی امد . کاش در آن تصادف از بین میرفت .
دوست مشترک من و " م" میگفت : اینطور قضاوت نکن . حتما ماندن این بچه حکمتی دارد وشاید دلیلی برای اتصال مجدد پدر و مادرش.
نمی دانم . هیچ نمی دانم. فقط از خدا میخواهم که خودش کمکی به این بچه بی گناه بکند .
کاش میتوانستم کاری بکنم.