ویزا

ویزای او آمد واز دید ما او هم رفتنی شد. از خوشحالی در پوست نمی گنجم. از دیروز که با یک اس ام اس خبرش را به من داد کلی ذوق زده شدم. در محل کارم بودم. فوری به حیاط رفتم و به او زنگ زدم. گفت که تماس گرفته اند که هفته آینده بیایید ویزایتان را بگیرید. و کلی تاریخ میلادی گفته بودند که بعضی از آنها را به خاطر نسپرده بود .مثلا یادش نمی آید که گفته بودند که از زمان صدور ویزا چقدر فرصت دارند که بروند . تا هفته آینده باید صبر کند. نمی دانم چه حسی داشت. شش سال انتظار سخت است. شش سال بلاتکلیفی . البته در این شش سال آنقدر زبانشان را تقویت کرده اند که هر دو آنها الان معلم زبان هستندودر یکی از آموزشگاههای معتبر تهران تدریس میکنند .بعد از صحبت تلفنی &کمی دلشوره پیدا کردم. نمیدانم دلشوره ام از چه بود. از رفتنشان و نبودنشان یا از اینکه پدر و مادرم که دوباره طعم دوری از فرزندشان را تجربه کنندچه حسی خواهند داشت.خصوصا مامان که وابستگی عجیبی به آذر دارد. شاید روزهای نبودنشان در مهمانی های خانوادگی آزارم میدهد. بلکه برای خودم ناراحتم که خواهر دیگرم هم  این خاک را ترک میکند و من آدمی از جنس خودم نخواهم داشت تا زمان دلتنگیهایم به دادم برسد. نمیدانم شاید برای خودش نگرانم که آیا میتواند با زندگی جدید و فرهنگ جدید و مردمی از نوعی دیگر کنار بیاید یا خیر. به هر حال تمام روز را و حتی شب را به آنها فکر میکنم که انگار دوباره زاده شده اند و اینبار زندگی جدیدی ربا کیفیتی که خودشان تعریفش میکنند شروع میکنند. کلی فکر میکنم در نهایت به این نتیجه میرسم که باید به او هم مرحبا بگویم همچنان که به آتوسا گفتم. شک ندارم که او هم  از پس ناملایمات زندگی به خوبی بر  خواهد  آمد. زندگی نو مسائل خاص خودش را دارد وو بدون شک خوشحالیهای خاص خود. من مطمئن هستم که او و همسرش روزهای شادی را پس از  این تجربه خواهند کرد. تقریبا مطمئنم که ماندشان قطعی است و از این پس به عنوان مهمان به ایران خواهند آمد و در یک کلام ایران برایشان مفهومی دگر پیدا خواهد کرد و آن سرزمین مادریست. به او افتخار میکنم برای موفقیتی که کسب کرده است . به اراده اش و هزار ویک حسن دیگر که در او هست و در دیگران نیست. آرزو میکنم که هر روزش با روز قبل متفاوت و بهتر باشد و موفقیت های تحصیلی و شغلی فراوانی پیش رو داشته باشد.  هرچند که دوری از خانواده سخت است ولی بدون شک به آنهمه قانونمندی و انظباط و شعور اجتماعی و زندگی در بهترین شهر دنیا می ارزد. زمان اندک است و مطلب برای نوشتن در این مورد بسیار. در یک پست مفصل از او خواهم نوشت. البته خودش وبلاگی درست کرده است که تصمیم دارد از خاطراتش در این روزها و روزهایی که پیش رو دارد بنویسد. میتوانید خودتان در موردش قضاوت کنید. . اینهم وبلاگش ببینید...

/ 7 نظر / 2 بازدید

چه خوب

یه آدم دیگه

تمام ارزوهای خوبی که تو نوشتی من هم برایش آرزومندم!

جمیله

سلام آزیتا جون ممنون که سر زدی تو علاوه بر اینکه نویسنده خوبی هستی مادر خوبی هم هستی . آرتین کوچولو هم خیلی نازه . آزیتای عزیز تا به حال به فکر چاپ کتاب بودی؟ فکر کنم موفق بشی .[گل][ماچ]

مامان هنا

مرسی آزیتا جان شماها نبودید دق کرده بودم تا حالا[قلب][ماچ]

لیلی

موفق شدن خواهرت حتمیه عزیزم. مثل همه ایرانیها ولی باید خودشو برای روزهای سخت نخست آماده کنه... سلام گرم منو بهش برسون لطفا و هوای مادر رو هم داشته باش....[لبخند]