شمال

بارید و بارید .

بارید و بارید.

چنان باریدکه هیچ صدایی  جز صدای برخورد باران بر شیروانی خانه نمی شنیدیم. آنقدر زیاد که هیچ صدایی نمیتوانست صدای زیبای باران را قطع کند .صدایش چنان بود که برای اینکه حرف هم را بشنویم داد میزدیم. بلند و بلند می خندیدیم. آرتین صورتش را به  شیشه پنجره کوتاه و چوبی آن خانه رویایی چسبانده بود و غرق شادی فریاد میزد و شعر میخواند . بارون میاد جر جر   پشت خونه هاجر   هاجر عروسی کرده دمشو خروسی کرده !

 تا توانستم لباس به آرتین لباس پوشاندم . فکر میکنم سه شلوار روی هم  و دو جوراب و ٣ تا بلوز گرم و دو کاپشن!   کلاه و دستکش و پوتین هم که جای خودداشت. آنقدر پوشیده بود که راه رفتن برایش سخت بود.هر کدام با یک چتر مسیر بالکن خانه تا ماشین را طی کردیم . سوار شدیم و به سمت دریا حرکت کردیم. دریای مواج و عصبانی! چنان باد بر ساحل می وزید که پیاده شدن با یک بچه غیر ممکن بود. چتر آرتین پشت و رو شد و او کلی از این واقعه متعجب و خندان . آنقدر برایش جالب بود که هر کسی را میدید برایش تعریف میکرد. مجبور شدیم ساحل خلوت را رها کنیم  ار داخل ماشین نظاره گر  در گیری باد و باران و  دریا و ساحل باشیم.نهایت خشونت طبیعت رادر موجهای سرکش دریا میشد دیدکه همچون شلاق بر ماسه های ساحل حمله ور بودند.

چه زیباست طبیعت شمال . مگر میشود از باد و باران و خیس شدن (با وجود چتر)و گلی شدن به بدی یاد کرد . همه اینها را دوست دارم . احساس میکنم با خون  و رگ من چنان آمیخته است که از وجودش لذت فراوان میبرم.

بعد از ناهاری  محلی و خوش مزه که مهمان او بودیم  خوابی دلچسب را در هوایی که کمی آرام شده بود و بارانش را کم کرده بود، تجربه کردیم. تنها صدای بارن ملایم بود و قدقد مرغ و خروس های همسایه که به خانه اش آمده بودند. آرتین دو ساعت  خوابید و با صدای قوقولی قوقول خروس بیدار شد و گفت صدای چی بود مامانی!؟خروس بود؟درست مثل کتاب داستانی که مامان هر روز برایش میخواند! 

بعد رفتیم و به خروس ها برنج شب مانده را داد  تا بخورند و سیر شوند تنها نگرانیش در این دنیای بی انتها ،این بود که جوجو ها به دستش نوک نزنند! کلی به وجد آمده بود . هم او ، هم من ، هم سعید.

جمعه بازار امیر کلا ،شهری نزدیک بابل، دیدنی است . همه بساط کرده اند روی زمین هر کسی هر محصولی برای فروختن داشته باشد در انجا میفروشد. انواع سبزی  ، میوه ، ماست چکیده ، لباس، کفش ، کیف، صابون ، سنجاق ته گرد ، قیچی، انواع سی دی، حتی لوازم آرایش ! قیمت ها واقعا با تهران متفاوت است. یک ساعتی را آنجا گذراندیم و با کیسه های رنگارنگ در دست به ماشین برگشتیم و جاده هراز را پیش و رو گرفتیم .

 در جاده هم برف نبود. بهمن ماه شد و برف درست و حسابی نیامد. تنها درگردنه های امامزاده هاشم که تقریبا بلند ترین قسمت این جاده کوهستانی است کمی برف و یخ کنار ه های جاده میشد دید. آنقدر برف کم بود که پیست آبلی باز نشوده بود !تنها عده ای قادر بودند که با تیوب  روی دامنه کوه سر بخورند و بعد با چند سیخ جگر و دوغ جمعه را بگذرانند.

به تهران برگشتیم با همه شلوغی و ترافیک و دودش!

/ 5 نظر / 15 بازدید
bahareh mamane amir

azitaye golam kheyli ziba neveshty.daghighan hamoon hesi ke vaghty adam shomal hastesh...mano bordi be roozaye koodakim be roozayi ke ba khonevadeh miraftim be atraf,be vilahaye kenare darya ya khonehaye roostayiye kenare jangal be hamonja ke khoda engar hameye zibayiharo ye ja avorde bood.hamishe khosh bashin

مامان نازگل

یک بار دیگه خوندم اپتو واقعااااااااااااااا کیف کردم چقدر خوشگل نوشتی و توصیف کردی[قلب][قلب][قلب][بغل][بغل]

لیلا مامان فاطمه سادات

سلام..خوبی آزیتا جون...آرتین ملوسه خوبه...خوشحالم شمال خوش گذشته...همیشه شاد باشین...دیگه کم میای سراغ ما..به هر صورت همیشه شاد و سرحال باشید من هم خوشحالم..آرتین رو ببوس[لبخند]

لیلی

آزیتا جان!‌گاهی حس مس کنم خودتم خیلی شبیه طبیعت شمال هستی! گاهی بارانی و سبز و گاهی خیره کننده...

عمو باربد

سلام وبلاگ زيبايي دارين.... به كودكانه من يه سر كوچولو بزنين.... خوشحال ميشم.....خوشحال ميشين.....