این روزها

از زمانی که زندگی مشترکم شروع شده است همیشه در یخچال و آن شکلکهای مگنتی که روی آن جا ی گرفته اند ابزار مفیدی برای من بوده اند. ابیات شاعران مختلف که ذهنم را به هم میپیچانند بیشترین نوشته های من روی برگه های کوچک و بزرگی است که روی در یخچال و گاهی هم کناره های آن میچسبانم. . نام و ساعت بعضی سریال ها٬ نام کتابی خاص و انتشارات آن٬ لیست اقلامی که در خانه تمام شده اند و باید جزئی از خرید ماهانه باشند  و این روزها فرمولهای مشتق و انتگرال روی کاغذ های رنگانگ و گاهی هم سفید  با خودکار های رنگ و وارنگ بوسیله هاپوی کوچکی که در هر چهار دست وپایش آهن ربا دارد و به هرجهتی که بخواهم میتوانم ازش استفاده کنم ( آتوسا با خودش آورده بود)چسبانده شده ام.و زمانی که در آشپزخانه در حال پخت پز و رسیدگی به سایر امور آشپزخانه هستم نیم نگاهی به آن میندازم و گاهی هم با خودکار که همان نزدیکی قرار داده ام فرمولی را جهت یاد آوری روی آن کاغذ بزرگ مینویسم.

 

تقریبا تمام مباحث ریاضیات را که برای آزمون مشخص شده است را دو بار خوانده ام. بار اول بصورت کلی و با دقت کمتر خواندم به طوری که بیشتر جنبه یادآوری داشت و بار دوم ریز تر و با حل مسائل بیشتر و با دقت فراوان تر. این سبب شد که اعتماد به نفس بهتری برای خواندن الکترونیک و مدار پیدا کنم.این دو را نیز آغاز کردم . با توجه به علاقه بیشتری که نسبت به الکترونیک دارم تا مدار‚در آن بیشتر پیشرفت کرده ام.  این روزها که در گیر واکسن آرتین بودم و یک روز بسیار سخت را با او و سعید گذراندم کمتر فرصت کردم که درس بخوانم. کتاب و خودکار و کاغذهایم روی زمین ولو بودند و گاهی در فاصله کوتاه چرت های آرتین به سراغشان میرفتم و نیم نگاهی به فرمول های انتگرال نگاه میکردم و مثالی را برای چندمین بار حل میکردم . دیری نمی گذشت که صدای ناله آرتین به آسمان کشیده میشد . من و سعید سراسیمه هرکداممان از یک سمت خانه به سویش می دویدم و در کمال ناراحتی میدیدم که آرتین در خواب میخواسته از یک سو به سوی دیگر بغلتدو چون روی پای چپش( که واکسن زده بود) افتاده و از شدت درد بیدار شده بود. این اتفا ق بیست و چهار ساعت ادامه داشت البته با تب . لذا نتوانستم خوب درس بخوانم. ولی با همه این اوصاف از درس خواندنم و روند پیشرفتم راضی هستم.

 

 هفته پیش سه روزی را در شمال گذرانیدم. هوا نسبتا گرم بود . ولی به آنهمه اکسیژن می ارزید. ریه هایم را پرمیکردم از اکسیژن ناب و بعد از کمی مکث با شدت فراوان کلی دی اکسید کربن و آلودگی های هوای تهران را از ریه هاخارج میکردم. آنقدر این کار را ادامه میدادم که به سرفه می افتادم و بعد از آن تازه معنی  تنفس هوای تمیز را میفهمیدم. یک روز عصر٬ آفتابی در آسمان نبود ولی هوا نسبتا گرم و شرجی بود. دریا صاف صاف صاف بود. باور کنید آنقدر آرام بود که اگر با کمی دقت به کف دریا نگاه میکردی ماسه های آرام را میدید که با حرکت کند آب و موجهای بسیار بسیار ریز دریا کمی به تلاطم در می آمدند و دوباره سرجایشان متوقف میشدند. این تلاطم ماسه ها را بسیار کم دیده بودم. شاید در تمام زندگیم٬ سومین بار بود که در چنین هوایی دلنشین به دریا زده بودم.آرتین هم که از بابای من جدا نمیشد. ابتدا از اینکه در آن قایق بادی(که خاله آذرش برایش خریده بود) و شکل سرنتی پی تی ( کارتون زمان کودکی ما) به تنهایی در دریا  رها شود٬ میترسید ولی پس از گذشت زمان کوتاهی٬ مشکل حل شد و ترسش ریخت و چنان با ذوق در آنهمه آب شناور بود که هیچ تا آنروز فکرش را هم نمی کرد. این اولین باری بود که وارد دریا شده بود. سالها بود که در چنین ساحل تمیز و خلوتی به دریا نرفته بودم.

کاش میدانستم که روزگار همچون دریایی چنین آرام٬ مرا با خودش به کجاها خواهد برد. شک ندارم که زندگی من هم همچون دیگر انسانها همچون دریای خزر گاهی چنان سرکش و کوبنده است که ترس و نا آرامی  درآن موج می زند و گاهی آنقدر آرام و ملایم است که هیچ دلت نمی خواهد از ان آب بیرون بیایی . دوست داری که در آن همه آرامش غرق شوی و از سوی دیگر نگرانی که غرق نشوی ! چون زنده ماندن را دوست داری و ادامه دادن را و سربلندی و موفقیت را ولبخند دیگران را و هزاران دلیل دیگر داری که زنده بمانی و شاد باشی و گاهی بی دلیل بخندی و گاهی هم از فرط خنده اشک در چشمانت جمع شود. زندگی آنقدر زیبایی دراد که من بتوانم چشمم را بر کجی ها ببندم و خنده را از لبانم محو نکنم. باور کنید آرامشی که در زندگی یافته ام را با  صد من زر عوض نمی کنم!

 

 

 

 

 

/ 10 نظر / 3 بازدید
هومن

کاش جمله آخرت را با رنگ طلایی نوشته بود. اگر بخواهیم زندگی زیباست. پایدار باشی

سحر

سلام روز بخیر کلبه زیبایی داری که واقعا شایسته تعریف و تمجید می باشد....وقت کردی به کلبه منم یه سر بزن خوشحال میشم قدمهای سبزت در کلبم حس کنم...روز خوشی داشته باشی...[گل]

محمد

ما با اونا نمایش نامه درست می کردیم! رو یخچالمون یه چیزی شده بود مثل این پرده های تعزیه! [زبان]

امير

سلام آزیتا جان ... خسته نباشی با روزگار ... از آخر شروع میکنم : آرامش دل , بزرگترین نباشه , یکی از بزرگترین نعمتاس ... در حد سلامتی مهمه برای من ... خوبه که انگار این سه روز این حس رو ظاهری و باطنی عمیقآ درک کردی ... گفتی درباره واکسن آرتین کوچولوی ناز که بعدش تب کرده بود , یاد فیلم کیسه برنج افتادم که دیشب از تلویزیون دیدم و کلی قشنگ بود ... یکی از بچه های اون فیلم داشت تعریف میکرد که امروز واکسن زده , قراره امشب تب کنه !!! [نیشخند] درمورد عروسکای یخچالی هم روش خوبیه که انتخاب کردی برای مرور درسا ... [چشمک] موفق باشی ... فعلآ خدافظ ... [گل]

لیلی

آزیتا جان چیزی را که در نوشته های شما دوست دارم حسی است که منتقل می کنی و این که کاملا می توانم بفهمم چه می گویی. خوشحالم که خوش گذشته. خوشحالم که آرتین گلی من جالش بهتر است و حالا کلس گلبول سفید مجرب علیه میکروبها توی خونش می گردد و اینکه از زندگی ات نهایت لذت را می بری. باور کن خوشبختی واقعی همین است عزیزم...[لبخند] راست می گویی. من هم زنده ماندن را دوست دارم و ممنونم که به من یادآوریش کردی. دوستت دارم آزیتا جان.

شیوا

سلام! از اینکه به فکرم بودی ممنون یه دنیا!!! با لیلی موافقم خیلی زیبا حست را متنقل می کنی که کاملا قابل فهم است............ این همان زندگی و خوشبختی است از تمام وجود خوشحالم که خوشحالی من مطمئنم که موفق می شی!!!

لیلا مامان فاطمه شینگول

سلام..چطوری چقدر ادبیاتی نوشتی!!!من دلم لک زده برای یه مسافرت ولی چون ماشین نداریم و فاطمه کوچیکه گذاشتیم پاییز که خلوت میشه بریم..خاطره من از شمال برمیگرده به مسافرت با مامانم اینا زمانیکه مجرد بودم..خاطره ای که هیچوقت فراموش نمی کنم..هیچوقت..کاش دوباره تکرار شود.