از هر دری سخنی

اینبار با آرتین رفتم. حقیقتا اولین باری بود که او را چنین آرام نشسته بر نیمکت چرمی میدیدم. باوراینهمه سکوت برایم مشکل بود ولی حقیقت داشت.شاید آنهمه آینه و کمد های نارنجی و تمیزی محیط برایش جالب بود. شاید هم چند خانم آراسته که هرکدام کاری انجام میدادند برایش تازگی داشت. خانمی با موهای پر پشت با آرایشی ملایم مرا به یکی از صندلی ها راهنمایی کرد.خیلی محترمانه پیش بند را دور گردنم میبندد و با شانه و آبپاش موهایم را خیس میکند. آنقدر خیس میکند که سردم میشود. سر صحبت را باز میکند که موهایت کم  پشت شده ! بعد از زایمان اینطور شد یا قبلا هم بود؟ من هم توضیحی برایش میدهم. هرچند میدانم که چه میخواهد بگوید و توضیح من هیچ تاثیری روی کارش ندارد . میدانم  که دنبال دلیلی میگردد که  آنرا ربطش دهد به کالایی که برای فروش دارد. درست مثل فالگیر ها که ابتدا چند جمله چرند و پرند میگویند و از واکنش شخص و یا حرفی که احتمالا میزند نتیجه ای میگیرند و بعد ادامه میدهند و انسان های ساده اندیش هم فکر میکنند که او از عالم غیب خبر دارد وا ز آینده میگوید !

ادامه میدهد که دوره های پوست را گذرانده و در مطب فلان دکتر روزهای زوج میرود و در فلان آرایشگاه روز یکشنبه و.... از کالاهایش میگوید . از آمپولی که مو را تقویت میکند و یکی از آنها برای  دو ماه کافیست و تنها 3 هزار تومان است! دوباره آب به موهایم میپاشد و ادامه میدهد که محلولی برای تمیز کردن پوست دارد که در هیچ داروخانه ای پیدا نمیشود و خودشان مستقیم وارد کننده هستند. از چین های ظریفی که هنگام خندیدن کنار چشمم ایجاد میشود میگوید و بعد آنرا ربط میدهد به گذر زمان و کرم دور چشمش را تبلیغ میکند و آنقدر آب به سر من بیچاره میپاشد که لباسم خیس میشود و هنوز کرمی مانده که برای فروش داشته باشد و حرفش را ادامه دهد. خانم آرایشگر به دادم میرسد و نجاتم میدهد. چه مدلی کوتاه کنم؟ من هم پاسخ میدهم.

 دلم برایش میسوزد که اینهمه حرف زده برای من که همین چند هفته پیش کلی از این کرم های مارک دار و دست و حسابی را که طی این چند سال دکتر های مختلف تجویز کرده بودند را دور ریخته بودم. بعضی از آنها تاریخشان گذشته بود ولی کاملا نو بودند!همان ها که گاهی پول اضافه مرا در جیب دکتر ها ریخته بودند و صبح باید یکی از آنها را میزدی و ظهر پاک میکردی و شب آن یکی را و... و خدا میداند که هیچ حوصله اینهمه کار را نداشته و ندارم و مطمئنا نخواهم داشت.  

 با همه این اوصاف دلم برایش سوخت و دو تا از آنهارا خریدم!!! 

 آرتین تازه یخش باز شده بود. از سرجایش بلند شده بود و اینور و آنور میرفت. که موهای من هم کوتاه شده بود و باید میرفتیم.

وقتی به خانه رسیدیم آرتین از من قیچی و شانه میخواهد تا موهای خرسی را کوتاه کند و اینکار را میکند به قیمت بریدن دستش! 

---------------------------------------------------------------------------------------------

از درب پاساژ که وارد میشویم به طبقه بالا نگاه میکند و چنان غرق در شادی کودکانه میشود و فریاد میزند که چرخ و فلک و ببیییییییییییییین! که یادمان میرود قرار بود چه چیزهایی بخریم. پله برقی های شلوغ را طی میکنیم و به سرزمین عجایب میرسیم. آنقدر هوا در طبقه بالا گرم است که مجبوریم تابستانی شویم و کلی شال و کلاه را روی دستمان تا آخر شب به این سو و آنسو یدک بکشیم. تا چشم کار میکند آدم است و آدم . زن و مرد و بچه . کودکی با مادر بزرگش  که ناخن های بلند و تمیزی دارد و لاکی صورتی زده است،در صف ایستاده . آن یکی بغل پدرش است. اکثر خانم ها آراسته هستند و شیک گویی چند دقیقه قبل از آرایشگاه بیرون آمده اند.  من و آرتین چرخ وفلک سوار میشویم. هواپیما را هم من و او سوار میشویم و سعید از ماعکس میگیرد. در صف قطار شادی ایستاده ایم و آرتین تحمل اینهمه صف را ندارد و مدام فریاد میزند : مامانی نوبت ما نشه!!!!!!!! همین الان سوار شیم. سعید تاکید میکند که واگن آخر سوار شویم . بهتر است . آهنگ شاد شاد شاد در حال پخش شدن است. سه تایی کلی خوش میگذرانیم با آرتین به دوران کودکی سیر میکنیم. یک قسمتی برای بچه های زیر 3 سال است . تاب و سرسره کوچک دارد و استخر توپ و الاکلنگی یک نفره! . آرتین یک ربع فرصت جدا شدن از ما را داشت. آنقدر خوب بازی میکرد که ما را فراموش کرده بود. از این موضوع خیلی خوشحال بودیم. همیشه از بچه های نق نقو که به مادرشان چسبیده اند حالم بد میشد و خدا را شکر آرتین چنین نیست.شب فوق العاده ای بودبرای ما سه نفر . هر سه تایمان بچگی کردیمو بس.

---------------------------------------------------------------------------------------------

برف امروز صبح نیز چیزی نیست که از آن بگذرم و چند خطی ننویسم.در اتوبان یادگار در شلوغی شهر به سمت شرکت در حرکتم. برف پاک کن تند و تند کارمیکند . موزیک ملایمی هم در حال پخش شدن است. حال تصور کنید هجوم دانه های ریز و درشت برف را به شیشه جلوی ماشین گویی اگر چشمم را نبندم حتما به چشمم میخورد. حس یک روز برفی در یک زمستان سرد و خشک قابل توصیف نیست.  برف بازی با بچه های شرکت در ساعت ناهار هم که جای خود دارد.خوشا آنان که امروز در تهران بودند و از این موهبت الهی لذت بردند.    

/ 3 نظر / 16 بازدید
مامان نازگل

ازیتا جون همیشه به خوشی و تفریح الهی بگردمش پس چی بچمون اجتماعیه..جدی اخلاقش خیلی به نازگل شبیهه ..نازگلم عاشق مهمون و بازی و اینجور جمعاست خدا رو شکر خیلی اجتماعیه..فکر کنم ما چون کارمندیم بچهامون مستقل بار میان خدا رو شکر کارمندی این مزیت و داره[نیشخند][شوخی][ماچ][قلب]

لیلی

آزیتا جان یه سوال داشتم... بچه ها از چه سنی شروع می کنن به لذت بردن ار پارک؟ آراز زیاد خوشش نمی آد... ممنون میشم راهنمایی کنی...

آرزو مامان آرش

آزیتا جان سلام خوبی؟ انشاءالله دلت زود زود زود بهاری بشه و ابرهای تیره ازش دور بشن [ماچ] آرتین کوچولو قشنگت را ببوس [ماچ]