باورم نمی شود که به این سرعت درس ها شروع شده اند . پشت سر هم کاغذ ها را سیاه می کنم و کتاب ها را با ماژیک های رنگارنگ ،نقاشی می کنم!اگر دیر بجنبم از همکلاسی هایم که اکثرشان ١٣-١۴ سالی از من کوچکترند عقب می مانم.

آرتین ، اکثر روزها را با مامان و بابای من می گذراند. بعضی شب ها هم همانجا می ماند. مخصوصا زمانی که صبح زود کلاس داشته باشم.آنقدر آنجا خوش میگذراند که زمانی که من به دنبالش می روم با داد و جیغ و گریه میگوید : من نمی ام . برو خونتون!

گاهی با هم می نشینیم و فیلم ١-٢ سال پیش را نگاه می کنیم . آنقدر از دیدن آنها تعجب می کند و سوال می پرسد که گاهی مجبوریم یک فیلم را ٣ بار نگاه کنیم. تا به سوالات بی پایانش پاسخ دهیم.

من چرا حرف نمی زنم ؟

چرا ٢ تا دندون دارم ؟

چرا اینجوری راه میرم؟

چرا تو به من غذا می دی؟

الان چی گفتم؟

.

.

.

به این سو و آن سو می دود. کلی عاقل تر شده است. زمانی که قرار باشد من بروم و او بماند ، از من می پرسد : من هم باید بیام ؟ می گویم : نه شما بمون . من برم کلاس دارم بر می گردم.پاسخ می دهد : باشه . کی میای؟ با پاسخ من که بعد از ظهر میام خونه ،خیالش راحت می شود و به اتاقش می رود و بازی میکند.

گاو بزرگی که دو برابر هیکلش است،این روزها سرش را حسابی گرم کرده است. داشتم برایش توضیح می دادم ،که ازگاو شی می گیریم و فرایند تولید شیر و محل دوشیدن آن را به زبانی قابل فهم برایش بیان می کردم،ی قسمت آنرا به اینصورت مطرح کردم که شیر از توی شکم گاو می آد و... . دیدم با تعجبب نگاهم کرد و گفت :توی شکم گاو ،موش هم هست ؟! یا فقط شیر داره؟  کلی تلاش کردم تا برایش تشریح کنم که چند جور شیر داریم سلطان جنگل ، شیر آب ،شیر خوردنی . چند روز بعد از این ماجرا دیدم که دستش را برده زیر شکم گاو و دارد دستش را می شورد!

به همین راحتی!

/ 6 نظر / 3 بازدید
سحر

هر روز بامداد ... لحظه ای چند آرنج خود را بر درگاه پنچره آسمان بگذار و دیده بر چهره پروردگار خویش بدوز سپس با تصویری از این دیداركه در دلت نقش بسته است نیرومند و استوار برای روبرو شدن با یک روز دیگر به پیش رو. سلام دوست نازنين کلبه قشنگی داری منم با يه آپ استثنايي به روزم درضمن بالاخره تونستم آموزش فال قهوه رو تو وبلاگم قرار بدم ..در کنار اون لینک مجموعه بی نظیر60فیلم ترسناک و آموزش ماساژ هم گذاشتم ..خوشحالم که با کمک دوستای خوبم بالاخره موفق شدم ..دوست داشتی سربزن من که خوشحال میشم این رفت و آمد ادامه داشته باشه و دوستای خوبی برای هم باشیم...روز پائیزی قشنگی رو پیش رو داشته باشی مهربون[بغل][گل][بغل]

مامان نازگل

خصوصی

احمد

قبولی دانشگاتونم مبارک می ترسیدی بگی ازت شیرینی بگیریم. خیلی خوشحال شدم شنیدم سلام برسون

امیر

سلاممممممممممم آزیتا چطوری مامان نمونه ؟ [لبخند] کلی از خوندن پستت کیف کردم و رابطه ات با آرتین رو قشنگ تصور کردم ... خیلی وقت بود از تو و آرتین و کلآ خانواده خوبت بی خبر بودم اینجا ... وای که چه باحاله این بچه که دستشو برده زیر شکم گاوش دستاشو شسته [چشمک] به خدا خوش به حال این نی نیا ! کیف دنیا رو میکنن ... موفق باشی آزیتای عزیز ... و سلامت , همراه خانوادت ... فعلآ خدافظ [گل]

آتوسا

هاهاها