المپیک زمستانی

 نگاه من به شمال ایران، نگاهی است متفاوت نسبت به بقیه دوستان دور و برم.  جای جای شمال برای من ،پر است از خاطره . هرگاه در خیابان ها و ساحل و جنگل شمال ایران به سر می برم احساس میکنم که لبریزم از شوق و بچه گی.رستوران شیلات ، کتابخانه شهر ، ساختمان مخابرات،بازار های محلی و هفتگی و...اینبار نوشهر رفته بودیم. مهمان یکی از بستگان پدری بودیم . ویلای خوبی دارند. بزرگ است و تمیز. برای تشکر از زحمت چند روزه ای که برای ما کشیده بودند ،من و سعید آنها رابرای شام به  رستوران نارنجستان دعوت کردیم.البته انتخاب رستوران پیشنهاد خودشان بود. همگی به آنجا رفتیم . همان رستوران که دفعه قبل آذر و حامد مهمانمان کرده بودند. یادم می آِید که آن شب هم آرتین در بغل من خوابیده بود،درست مثل این دفعه که در بغل سعید خوابیده بود. همگی یاد آذر و حامد بودیم . جایشان را خالی کردیم و به یادشان بودیم . ناگهان بغضی عمیق گلویم را فشرد. نمی توانستم پیتزایم را بخورم. با خودم کلنجار رفتم که امشب نباید بقیه را مخصوصا مامان وبابا را ناراحت کنم. به اشکم اجازه ندادم تا آن شادی خانوادگی را بهم بریزد.

به تهران که برگشتیم این موضوع را برای تو در یک ایمیل گفتم .برای آتوسا هم فرستادم. فتم به نبودن آتوسا عادت کرده ام اما هنوز خلا تو را نتوانسته ام پر کنم. شاید اگر تو هم یکبار به ایران بیای و دوباره برگردی ،حس من نسبت به تو درست مانند حسم نسبت به آتوسا شود. نمی دانم. (البته عادت  به نبودن آتوسا با اعتراض او روبرو شد!)  

تو در جوابم از دلتنگیت نوشتی . همان که غرب را با همه آزادیش برایت به قفس تبدیل کرده است!گفتی برای خانه دلت پر میکشد و فکر کردن به خانه اشکت را جاری می کند.از المپیک زمستانی که قرارا است در شهری که تو زندگی میکنی برگذار شود،نوشتی . گفتی یک روز دیدی که پرچم بسیاری از کشور ها را بر کف خیابان ها کشیده اند . تو دقایقی را دنبال پرچم سرزمین مادریت گشتی و آن را نیافتی و از ناراحتیت در ان لحظه برایم نوشتی . با خودت فکر کردی که لابد "ایران " را*ت*رو*ری*ست*تصور کرده اند و پرچم آن را نکشیده اند! ادامه دادی که چند روز بعد در کف دو خیابان پایین تر از خانه پرچم ایران را دیدی و چقدر شاد شدی !متوجه شدی که روز اول هنوز به قاره آسیا نرسیده بودندو ایران را نکشیده بودند.حال به عشق دیدین پرجم هر روز تا خیابان ١٢ که یک ایستگاه با خانه ات فاصله دارد پیاده می روی و از آنجا رد میشوی!چند لحظه ای می ایستی و به آن نگاه میکنی.تنها ناراحتی ایت این است که همه از روی الله وسط پرچم رد می شوند!و هیچ در مورد آن نمی دانند. میگوی آنها حتی نمی دانند ایران کجا هست چه رسد به اینکه در مورد پرچم ما چیزی بدانند!

این قسمت ایمیلت را برای یکی از دوستانم که تا یک ما آینده به همان کشور خواهد آمد میفرستم . می خواند و ناراحت میشود . از احساس لطیفت می گوید.به او می گویم راه سختی پیش رو داری!از نارحتی های خودش در خلوتش برایم می گوید . دلداریش می دهم چون به او هم اعتماد دارم . می دانم که به راحتی از پس مشکلاتش بر خواهد آمد. طی کردن پله های پیشرفت و افتخارات ناشی از آن به خانواده اش امیدواری خواهد  داد . من مطمئن هستم که  مادرش  مانند تمام مادر های دیگر که فرزندانشان در  کشور های دیگری زندگی می کنند،با افتخار به اینکه دخترش برای تحصیل و پیشرفت در غربت به سر میبرد ،به دلتنگی هایش خاتمه می دهد. درست مانند مادر من .

من مانده ام با خواهران غربت زده که به لطف خدا یکی از انها راهش را خوب پیدا کرده است و آن یکی هم تا یکی دو سال آینده به کلنجار های چند ساله اش خاتمه خواهد داد و تصمیم خواهد گرفت که کانادا را با همه لذت های مادی انتخاب کند یا ایران فلک زده را با وجود پدر و مادر و خانواده  . چندین دوست خوب و مهربان که همه راهی این سو و آن سوی دنیا هستندو  که هریک با دیده تردید به آینده می نگرند را به آنها اضافه کنید . ببینیند چه می کشم!  

 اما من...

دل بزرگی دارم به همه اینها چنان مطمئن هستم که به روشنی روز و تاریکی شب.

 

 

 

   

/ 4 نظر / 18 بازدید
مامان دینا

سلام می خونم و دوباره بر می گردم........فقط اینکه زود زود بیا بنویس!

اذر

[رویا][قلب]

میثم معتمدنیا

سلام دوست عزیز با 3 مطلب - سید احمد خاتمی : رسانه های خارجی که دروغ نمی گویند. - چرا حرف ا.......د را علم می کنید ؟ - آیا اهانت کنندگان به امام (ره) صورت نداشتند ؟؟؟!!! به روز هستم. خوشحال میشم که پس از مطالعه من رو هم از نظرتون بی نصیب نگذارید

لیلی مامان آراز

دل نوشته های یک خواهر برای یک خواهر. ما ایرانی ها هرجای دنیا که هستیم غریبیم و دلمان را به پرچممان خوش می کنیم. هیچ کس نمی داند ته دلمان چه می گذرد....