سفرنامه (قسمت دوم)

بنام خداوند جان و خرد                کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای              خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیهان و گردان سپهر          فروزنده ماه و ناهید و مهر

.

.

.

توانا بود هرکه دانا بود                  زدانش دل پیر برنا بود

ازین پرده برتر سخن گاه نیست      بهستیش اندیشه را راه نیست.

 روز دوم سفرمانرا به بازدید از مقبره فردوسی توسی اختصاص دادیم. مقبره این شاعر پارسی گوی از شهر مشهد خارج است. تا توس حدودا بیست دقیقه راه است.  آژانس را نگه داشتیم. ورودی نفری 300 تومان بود. از مامان و بابا بلیط نگرفتند.مقبره فردوسی که عکس آنرا بارها درکتابها دیده بودم مکعب مستطیلی بزرگ بود. که روی هر ضلع آن یک شعر نوشته شده. اولین شعری که دیده میشد"آغاز کتاب " بود.  با دوربین فیلمبرداری تا انتهای شعر را تعقیب کردم. ایستادم و تا  بار دیگر شعر راز ابتداا تا انتها خواندم و به یاد کتاب فارسی سال سوم کلی ذوق زده شدم.  به خودم آمدم دیدم بقیه وارد قسمت درونی بنا شده اند.دو ردیف پله که روبروی هم بودند و به یک محل ختم میشدند پیش رویم بود.روی دیوار کنار پله ها نقوشی مربوط به دوران هخامنش به چشم میخورد.  از پله ها پایین رفتم . مقبره فردوسی وسط بنا بود. روی دیوار ها قسمت های مهم شاهنامه با سنک حکاکی شده بود. گشتی زدیم و فاتحه ای برای فردوسی خواندیم و بیرون آمدیم. موزه ای در همان محوطه بود. از آنهم دیدن کردیم. گرفتن عکس و فیلم اشکالی نداشت.برای موزه هم به صورت جداگانه بلیط باید تهیه میکریدم. در گوشه ای از حیاط یک تابلو کوچک بود که روی آن نوشته شده بود آرامگاه اخوان ثالث. به آن سمت رفتیم فقط یک سنگ قبر قدیمی و ساده که روی آن نوشته شده بود مهدی اخوان ثالث . همین. هوا به شدت گرم به نظر میامید. آب میخواستیم. ولی هرچه در کیفم گشتم لیوان پیدا نکردم . کلی به خودم غر زدم که :آدم حسابی آدم با بچه بیرون میاد ویک لیوان همراهش نیست!!!!!!!!!!!!. باز کدبانویی مامان به دادمان رسید .یک لیوان زرد رنگ پلاستیکی دسته دارکتابی از کیفش در آورد . مامان هربار که از این لیوان استفاده میکند یادآوری میکند که این لیوان آتوسا بوده .

به هتل برگشتیم. و ناها رخوردیم و استراحت کردیم. در طبقه اول هتل میز پینگ پنگ بود . باسعید و بابا چند گیم بازی کردیم. به جرات میتوانم بگویم که بیش از 10 سال بود که دست به راکت نزده بودم. پس از کمی تمرین و قرار دادن اطلاعاتمان روی یکدیگر قوانین آنرا به خاطر آوردیم. قبلا در جایی خوانده بودم که مهارت ها هرگز فراموش نمی شوند و اینبار به تجربه به آن رسیدم. به یاد روزهایی که در دبیرستان پینگ پنگ بازی میکریدم و کلی مدال و تقدیرنامه از آن زمان به یادگار مانده است شادی کردم.  بعضی از آنها هنوز در اتاق مامان به دیوار آویزان است. آن روزها پینگ پنگ بازی خانوادگی ما بود و هر سه تایمان در این رشته نوعی قهرمان بودیم. یادش به خیر.

روز دوم هم چنین سپری شد . روز سوم بیستر به خرید گذشت. از  بازارهای الماس شرق با آن فواره عجیب و غریبش که تا آنروز ندیده بودم ، بازار بین المللی، بازار خیام وبازار روس ها   دیدن کریم . صد البته کلی خرید. روز چهارم هم قرار شده که به طرقبه و شاندیز یرویم. طرقبه مکانی بود شبیه در بند خودمان. مکانی کوهستانی و خنک .با آب و هوایی بسیار تمییز. بازار بزرگی داشت به نام بازار بین المللی . آرتین در راه خوابیده بود و سعید او را در ماشین نگه داشت تا ما برویم و از آنجا دیدن کنیم. لذا زمان زیادی نتوانستیم آنجا بمانیم.بیشتر صنایع دستی شمال دیده میشد. ومن نتوانستم ارتباط آنرا با آن منطقه پیدا کنم. بعد از آنجا به منطقه شاندیز رفتیم آنجا هم بسیار خوش آب و هوا بود. جاده ای کوهستانی و زیبا را طی کردیم. وبه محلی رسدیم که شاندیز نامیده میشد. کلی رستوران بود که اکثرا نامشان شاندیز  بود . از همه مهمتر رستورانی به نام پدیده شاندیز وجود داشت. راننده ما را به آنجا برد. مجموعه ای بود زیبا و لوکس  قسمتی به نام لمکده داشت که به صورت آلاچیق بود و مردم میتوانستند پس ار تهیه بلیط آنجا بنشینند و چای و قلیانی  راه بیندازند . بعد از آن رستورانی  بزرگ و زیبا بود. سقف قسمت درونی آن شبیه چادر های  ایلات قشقایی بود. رستورانی شیک با گارسن های تمیز و اطوکشیده. شیشلیک هایی  هوس بر انگیز و کباب های بختیاری تکرار نشدنی و صد البته بسیار گران.آن شب مهمان بابا بودیم.( البته اکثر قسمت های  سفر را نیز & به جز هتل ).در آنجا محلی برای راننده ها بود که باید شام  آنهارا هم مهمانها حساب میکردند که البته بابا اصرار فراوان کرد که راننده سر میز خودمان بنشیند و با ما ومثل ما شام بخورد.

هوا بسیار خنک و بادی بود. خیلی خوش گذشت.

یک روز دیگر مانده تا سفرمان به پایان برسد.

/ 5 نظر / 5 بازدید
سحر

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه كن . كسي هست كه عاشقانه تو را مي نگرد ومنتظر توست . اشكهاي تو را پاك مي كند و دستهايت را صميمانه مي فشارد . تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت . و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند . باور كن كه با او هرگز تنها نيستي. فقط كافيست عاشقانه به آسمان نگاه كني. وبلاگ زیبایی دارید وقت کردید به منم یه سر بزنید خوشحال میشم ...روزخوش[گل]

فرید

با سلام و خسته نباشيد و ممنون از وبلاگ خوبتون. با تبادل لينک موافقيد؟ با تشکر

محمد

با سلام به دوستان : کل گرامر زبان انگلیسی در ۳نسخه به صورت pdf +کل نمونه سوالات آیلتس با جواب + ۱۲ قسمت تصویری با گوینده انگلیسی و زیر نویس انگلیسی همراه با فایل pdf + لغات مهم انگلیسی ( 250لغت)همراه با ترجمه فارسی فقط با ۵۰۰۰ تومان در دسترس شما میباشد این قیمت واقعا استثنایی است با ما با ایمیل زیر در تماس باشید. ایمیل:zaban61@yahoo.com وبلاگ:www.zaban61.blogfa.com نمایندگی ما در شهر لاهیجان میباشد

لیلی

سلام آزیتای عزیزم. سفرنامه خیلی جالب بود. خیلی دلم برای ایران تنگ شده و با توصیفاتی که داشتی برای مشهد هم دلم تنگ شد... روس آرتین گلمون رو ببوس. من هم به داشتن دوست اندیشمندی مثل شما افتخار می کنم[لبخند]