سفرنامه ( قسمت پایانی)

شنبه آخرین روز سفرمان به مشهد به بود. صبح بار دیگر با سعید به حرم رفتیم و از امام رضا خداحافظی کردیم .برای همه دوستان دعا کردم. انسانهای مختلفی به ذهنم می رسیدند که شاید سالها بود هیج خبری از آنها نداشتم. دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی همه و همه جلو چشمم رژه میرفتند . غروب ساعت 5 هتل را تحویل دادیم و به راه آهن رفتیم. سالن انتظارراه آهن مشهد به مراتب بزرگتر و مرتب تر و شیک تر از تهران بود. مغازه های زیادی داشت که در آن سوغاتی های مشهد یافت میشد. صندلی ها و طراحی  داخلی آن بیشتر شبیه فرودگاه مهر آباد بود. حدود 1 ربع به 6 سوار قطار شدیم. اینبار قطارمان سیمرغ بود. انصافا بسیار تمیز تر و مرتب تر از دلیجان بود. تلویزیونی حدودا 14 اینچ در یک طرف قرار داشت و سمت دیگر آینه ای نصب شده بود که دو نفر دیگر میتوانستند در آینه تلویزیون تماشا کنند. کوپه بزرگتر بود و مبل ها راحت تر . سرویس دهی نظم بیشتری داشت. پرده ها خوش رنگ و تمیز بودند. راهروها بسیار مرتب  به نظر میرسیدند. در ابتدا رئیس قطارپس از  خوش آمد گویی  با احترام تمام به شعور مسافران،مسائلی را یاد آوری کرد از جمله اینکه بلیط ها و مدارک را آماده نمایید تا پس از نیم ساعت دیگر یکی یکی چک شود. یا زمان شام و نماز را اعلام کرد.    برای من این نظم و انظباط که کمتر در جامعه عمومی ما دیده میشود قابل ستایش بود.  در تلویزیون فیلم اخراجی ها را گذاشته بود که من چندین بار دیده بودم. 

 دستشویی ها بسیار تمیر بودند. دستمال کاغذی در دستشویی عمومی در ایران تا آن روز من ندیده بودم. در این فاصله آرتین از در و دیوار بالا میرفت و هر چیز جدید ی کلی سرگرمش میکرد. برای آرتین شیر در شیشه ریخته بودم تادر صورت لزوم از آن استفاده کنیم . شیشه شیر را به آقایی که مسئول واگن ما بود دادم تا در یخچالش نگه داری کند.مردی  کوتاه قد با موهای مجعد که به نظرم شمالی بود .بسیار مودب و با شخصیت بود.و خوب انجام وظیفه میکرد.

 قبل از ایستگاه  اعلام میکردند که کجا هستیم و مدت توقف چقدر است. بعد از آن مدت قطار سوت معروفش را میکشید و حرکت میکرد. مامان میگفت : من عاشق سوت قطار هستم . و من با خودم فکر میکردم : من نیز هم.

از ساعت 6 تا حدود 8 هوا روشن بود و میتوانستیم بیرون را ببینیم. به ایستگاه خیام و نیشابور که رسیدیم بی اختیار یاد داستانی در یکی از کتابهای کلاس سوم دبستان افتادم که یک خانواده ( خانواده آقای ؟) یکی یکی شهر ها را طی میکردند و هر درس مربوط به یک شهر بود. من اولین بار نیشابور را آنجا خواندم ودانستم در کدام نقطه ایران است. حوالی نیشابور یک ساختمانی آبی رنگ بود که به صورت دایره کامل بود تقریبا کره ای شکل بود.و من نفهمیدم که آن ساختمان چه بود . به خودم گفتم باید در اینترنت در این مورد تحقیقی کنم.  ( که البته تا این لحظه هنوز فرصت اینکار را پیدا نکردم).

 از کنار شهر نیشابور رد شدیم و متاسفانه فرصت این نبود که به مقبره عطار برویم و خیام هم همین طور. بالاخره شب شد و قطار تلق تلق کنان در تارکی شب در دل بیابانها مارپیچ گونه حرکت میکرد. شام را خوردیم و آرتین خوابید و پس از آن بقیه هم یکی یکی به جمع خواب آلو ها پیوستند. من بیدرا بودم و اصلا خوابم نمی برد . پرده را کنار زدم و به آسمان نگاه کردم. خدای من باور کردنی نبود. آنقدر ستاره در آسمان دیده میشد که انگار خداوند قلم را به دست کودکی سپرده بود تا آسمانی  نورانی نقاشی بکشد! سالها بود چنین صحنه ای ندیده بودم. آسمان را نزدیک تر احساس میکردم.

شب چند بار از کوپه بیرون رفتم و درر اهرو ها قدم زدم. تقریبا همه خواب بودند. چندین بار خوابیدم وبیدار شدم و مواظب بودم آرتین غل ( قل) نخورد و زیر تخت نرود . ولی در کل بیشتر از مسیر رفت خوابیدم. حدود ساعت 5 ونیم صبح نزدیک تهران بودیم  که خواستند تا پتو ها و ملحفه ها را جمع آوری کنیم و تحویل بدهیم و بعد هم شیر و کیک به عنوان صبحانه دادند. ساعت 6 و 5 دقیقه پیاده شدیم. متاسفانه در ایستگاه باربر با چرخ کم بود و مجبور شدیم آنهمه چمدان و ساک را خودمان به بالا بیاوریم. با یک تاکسی به منزل مامان رسیدیم و مامان فورا بساط صبحانه را چید. ماشین ما آنجا بود. سوغاتی ها را تقسیم کردیم و به منزل خودمان برگشتیم. آنروز تا عصر چندین با ر لباسشویی را روشن کردم و همه چیز را شستم.

 سفر بسیار خوبی بود. کلی به ما خوش گذشت.

به امید سفر های خوشی دیگر

/ 5 نظر / 5 بازدید
هنرمندان

خوشحال ميشم نظرتون رو در مورد صحبتهاي هنگامه قاضياني بدونم

لیلی

به ما هم خوش گذشت . مرسی که ما را با خودت همسفر کردی.[بغل]

شهین مامان نوید

سلام خانومی از این که با بلاگ شما اشنا شدم خوشحالم به ما هم سری بزنید زیارت قبول باشه