یک روز عادی

اینجاوزارت بهداشت و درمان است و ساعت حدود ٩ صبح. بین طبقات مختلف بالا و پایین میشوم تا شاید بتوانم یک تایپیست پیدا کنم تا نامه مرا که اکنون دست نوشته یکی از کارمندان قسمت روابط بین الملل است ، تایپ کند. هیچ کسی سر جایش نیست. تایپیست به مرخصی رفته . خانم خوش صدایی با بلند گو فوت دختر یکی از همکارن را تسلیت میگوید و از سایر همکاران میخواهد تا بعد از نماز ظهر در نمازخانه جمع شوند و موجب تسلی خاطر مادر داغدار باشند. با بدبختی نامه ام تایپ میوشد. حال باید دنبال   آقای دکتر *مشاور وزیر باشم. آخر او هم در اتاقش نیست . منشی اش که آقای محترمی است میگوید: در سالن کنفرانس کلی دکتر ازنقاط مختلف آمده اند و در این ساعت باید جلسه باشد ولی آقای مشاور پیدایش نیست و ما را سر کار گذاشته است. شاکی بود که او باید به جای دکتر پاسخگوی ارباب رجوع باشد.روی یکی از مبل ها نشسته ام. ساعت ده شده است آقایی که از فرط چاقی پایش را روی پای دیگرش نمیتواند بیندازد روبروی من در فاصله نیم متری نشسته است. ظاهرا تز روسای همان جاست و او هم منتظر دکتر است . این را از شیر و بیسکویتی که خانم آبدارچی برایش می آورد متوجه میشوم. خانمی مسن نیز کنار من نشسته است. به لیوان یکبار مصرفی که چای در آن ریخته شده ایراد میگیرد که بوی پلاستیک میدهدو میگوید : فکر نمی کنم که این لیوان غیر استاندارد باش ولی در عین حال بوی بدی که دارد نشان از غیر استاندارد بودنش دارد. ادامه میدهد که که از وزارت بهداشت بعید به نظر میرسد که از جای بدی لیوان خریداری کند. از وزرات بهداشت و بخشنامه های پیاپیش به نقاط مختلف و رستورنها صحبت میکند و از این اداره به نیکی یاد میکند. آقای چاق روبروی ما هم میگوید که در اینجا حتما باید در مخزن آبسرد کن فیلتر وجود داشته باشد . به آبسردکن روبرویی اشاره میکند که آب بالاو پایین فیلتر را ببینید که چقدر فرق میکند . آب تهران فاجعه است و باید حتما از صافی و فیلتر استفاده شود. بعدآنرا ربط میدهد به خدا که ببینید سیستم کلیه و مجاری ادراری انسان را چنان آریده که با این اب خراب هم باز هفتاد هشتاد سال کار میکند و در موارد اندکی به سنگ تبدیل میشود. از سیستم تنفسی انسان میگوید و آنرا هم به خدا ربط میدهد و آخرش میگوید : قربون خدا برم که خودش در قران گفته تبارک الله احسن الخالقین و منظورش این بود که فقط خودش میدونه که انسان رو چی آفریده !

 در این بین که به حرفهای آنها گوش میدهم چشمم به راهرو ها و اتاق آقای دکتر است بلکه پیدایش کنم تا نامه ام راامضا کند. چون اگر به جلسه برود یک روز دیگر باید وقت بگذارم و دنبال اینکاربیایم.

بالاخره آقای مشاور وزیر با آن همه ریش و کت و شلوار چرک و چروک و بی ریخت از راه میرسد و در از بدو ورود در حال امضا کردن است وکلی آدم دور برش راه میروند. کار من انجام میشودو از آنجا خارج میشوم.

اینهمه شیر تو شیر بودن و نبودن کارمندان سرجایشان تنها به این دلیل است که ۴ روز بعد ۵٧ وزیر از نقاط مختلف دنیا به تهران میآیند و مطمئنا اینجا ایران است . کلی کار هست که باید در دو ما قبل انجام میشده ونشده و در این ۴ روز باید انجام شود! 

بیرون می آیم  به سمت ماشین . متاسفانه قبض جریمه هفت هزار تومانی زیر برف پاک کن ماشینم قرار دارد !

 ساعت ١١ صبح است اینهمه شیر تو شیر بودن و استرس . خدا به دادم برسد تا ساعت ده و یازده شب .

/ 3 نظر / 4 بازدید
محمد توحیدی

خيل دوستم امد از وبلاگ قشنگ تان دوست دارم به عنوان يه كار شناس در باره ولاگ من نظر دهي

لیلا مامان فاطمه سادات

سلام..خوبی آزیتا جان..باز هم از خواندن مطالب و سبک نوشتنت لذت بردم..آرتین جون رو ببوس...آپم ومنتظر شما