شهرستان خدابنده ( قیدار)

نگاهم را به انتهای این دشت پهناور و رنگی دوخته ام. سرزمینی که خاک آن ترکیبی از رنگ زرد و نارنجی و قهوه ای است.در انتهای این دشت پهناور کوه هایی ناموزون با اشکالی مختلف  کوتاه و بلند همچون دیواری محکم و استوار   چشم نوازی میکنند .در جاده ای خلوت بین دو دشت کوهپایه ای در حرکتیم. جاده هم سطح دشت هاست . در طول مسیر قسمتهایی که سر سبز است معمولا یونجه کشت میشود.خانه هایی گلی که ظاهرا روستا هستند با شایدبیست خانه و گاهی هم در بین مدرسه به چشم میخورد که‌آنهم تنها دری میله ای دارد و بقیه آن گلی است. پهناوری این سرزمین خیره کننده است. خصوصا خاک رنگی آن با کوههای دور دست و رنگین کمان عجیبی که در آن ساعت روزتنازی میکند.

 اینجاجاده قیدار ( خدابنده ) به ابهر است.و ما مسیر برگشت به سمت تهران را طی میکنیم.  آرتین در صندلیش خواییده و من کنارش نشسته ام و بابا رانندگی میکند و مامان روی صندلی جلو پسته و تخمه ها را میشکند و مغزش را به بابا میدهد . اینکار همیشگی اوست در مسافرت های فراوانی که با هم رفته ایم. سه شنبه شب تصمیم گرفتیم که برویم قیدار و تا ساعتی بعد آنرا عملی کردیم. کل مسیر رفت در تاریکی طی شد و هیچ ندیدیم و آرتین هم خواب بود. وقتی رسیدیم باور کردنی نبود . اختلاف دمای آنجا با تهران بیش از بیست و دو درجه بود. سرد و دلچسب. تنها ٣ ساعت از تهران دور شده ایم اما  از گرمای وحشتناک چهل و دو درجه ای به دما ی١٨ درجه در شب و بیست درجه در روز میرسیم. لباس گرم الزامی بود. خصوصا برای بچه . اینهمه تغییر ناگهانی دما و سرماخوردگی احتمالی آرتین یکی از نگرانیهای من بود که خدا رو شکر به خیر گذشت.خانه ای که متعلق به یکی از بستگان پدری است ( البته خودش در آمریکا زندگی میکند)و بصورت امانت در دست ماست محلی امن برای  سکنا( سکنی؟) گزیدن ما بود. خانه ای نمور و قدیمی . با دیورا هایی ضخیم و در و پنجره های آهنی و کوچک. درست در مرکز شهر قرار دارد. روبروی خانه پارکی نسبتا مجهز برای بازی بچه قرار دارد. آرتین در این چند روز ساعتها آنجا بازی کرد و چند بادکنک ترکاند و پشمک و موز خورد .

 یک خیابان طویل و سر بالایی داشت که بازار شهرمحسوب میشد. مغازه هایی که همه چیز در آنها پیدا میشد . بعضی به شیوه ای شیک تر تزیین شده بودند و بعضی سنتی تر. کنار پیاده رو ها هم نوعی دیگر بساط چیده بودند . که برایم جالب وبد. من دستفروشهای مختلفی در تهران و شهرای دیگر در بازار های سنتی دیده ام که بساطشان را روی زمین پهن میکنند  اما آنجا هر یک از دستفروشها یک فرقون ( فرقان ؟)داشتند که روی آن یک تخته بزرگ قرار داده بودند و لوازمشان را برای فروش گذاشته بودند.و در پایان روز هم با همان فرقون آنها به خانه شان میبردند. دیگر نیازی نبود که هر روز لوازمشان را بچینند و بعد آنرا جمع کنند. در طول مسیر انواع بانکها وجود داشت و دو روزنامه فروشی هم با انواع روزنامه ها و مجلات به چشم میخورد باور کنید در کل آن خیابان حتی یک کتاب فروشی نبود ! تنها یک لوازم التحریری بود که چند کتاب هم داشت. بازار ار تا انتها رفتیم و از سوی دیگر خیابان برگشتیم . رشته پلویی که مجصول روستاهای اطراف بود در اکثر مغازه ها دیده میشد . کاکوتی و گل محمدی و گل ختمی هم زیاد بود. انواع نانهای محلی در بعضی از سوپرمارکتها دیده میشد. عدس نیز از دیگر محصولاتآن سرزمین است. از همه اینها خریدیم . بور کنید اختلاف قیمت محصولاتی که در تهران هم یافت میشود باور نکردنی  بود. قیمت گوشت گوساله تنها شش هزار تومان بود . یعنی حدود چهار هزار تومان اختلاف با تهران!

غار کتله خور  مقبره قیدار نبی و گنبد سلطانیه از جمله مکانهای دیدنی این شهر تاریخی است. باور کنید به یک بار دیدنش می ارزد. خصوصا هوای خنک آن بسیار خوب و دلنشین است.

تعطیلات خوبی بود با همه بد خوابی های آرتین و دلنگرانیهای فراوان من برای او. واقعا به تهران که نزدیک میشدیم احساس میکردم وارد کوره آدم پزی میشویم. گرما را با تمام وجودم لمس میکردم و شلوغی  شهر باعث میشد که صفحه ای از دفتر خاطرات زندگیم  ورق بخورد وبه قسمت تکراری آن برسد.  

 

/ 39 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داود قیداری

خانم یا آقای نمیدونم چرا ما که اهل آنجا هستیم و آنجا بزرگ شده ایم سرمان را به باد نداده ایم. ما آنجا یاد گرفته ایم که از سختی ها عبور کنیم و با آن دست و پنجه نرم کنیم. شما می توانستید با تلاش زیاد جاهای بهتری درس بخوانید نه قیدار چرا ما و دوستانمان توانستیم با آنهمه سختی در بهترین دانشگاه ها قبول شویم . [گل]

داود قیداری

خانم آزیتا لطفا وبلا منرو ببینید http://healthsociology.persianbolg.ir

جواد

doset daram be khatere shahremon ba ham ham kare konem

زهره

سلام خوشحالم که تو شهرمون بهتون خوش گذشته .

جمشید

ممنون که اقیدار قطب کوهستانی قیدار تعریف کردید.باور کنید لوزام تحریر فروشی زیاد است .

سارا

بهتر رمان بنویسید فک کنم اینجوری موفقت تر خواهید بود.

یه قیداری

سلام من یه قیداری ام که دوازده سالگی به همراه خانواده ام از این شهر به کرج مهاجرت کردیم من این شهر رو خیلی دوست دارم کوه ش رو باغها و مزارع اش رو مقبره قیدار نبی اش که آرامش عجیبی بهم میده و مسجد فاطمة الزهرا یش که خاطرات شیرینی ازش دارم اما من مردمش را دوست ندارم چرا خویشانم را به خاطر خویشاوندی دوست دارم اما از فرهنگ مردمش که میدانم متاسفانه بیشتر شهرستانهای ایران به این ویژگی مثل غیبت کردن خبرچینی ، چشم رو هم چشمی وحشتناک مبتلایند را دوست ندارم به امید روزی که این نسل جدیدشان که اکثرا تحصیل کرده اند این فرهنگ رو تغییر بدند.

سلام، شما که تا اونجا رفته بودید بهتر بود یه سری به سجاس و سد گلابر و یا غار علی صدر همدان که یه ساعت از آنجا فاصله داره می زدید. حتماً اگر می رفتید ساعات خوشی داشتید.

مجتبی

وااااااااااااااااااااااااااااااای!!!الان سال 90من سایتتو تازه دیدم!!!یه چی بگم که خدابنده اسم شهرستانه و قیدار اسم شهر اینارو اشتباه نگیرید!خوشحال میشم دوباره اینج بیاین چون تو این 3 سال قیدار خیییییییلی بهتر شده!در انتها امیدی ندارم که جوابی ببینم

مهدی

سلامممممم!!اولین باره از شهرم یه چیزی می بینم توی اینترنت!!با اینکه سایت دارم ولی تا حالا خودم مطلبی ننوشتم از شهرم!!فایده ای هم نداره!بنویسم که چی؟؟حالا بیخیال!فقط میگم خوشحالمممممممممممممممممممممممممم[نیشخند]قیدار!