آتوسا و آمدنش

آتوسا امد با کوله باری از عشق و احساس و عاطفه . با چمدانهایی پر از تجربه و تغییر . تغییرات کاملا فاحش هستند.

صبح روز جمعه ساعت 3 قرار بود که برویم فرودگاه امام دنبال اتوسا. ساعت خوبی بود ولی نه برای آرتین. لذا من و آرتین در خانه ماندیم و دقیقه شماری کردیم .و سعید به اتفاق بقیه اعضای خانواده رفتند فرودگاه به استقبال عزیزی که سه سال بود وطنش را ترک کرده بود. برایم سخت بود و رنج اور که نمیتوانم بروم فرودگاه . ولی به خاطر آرتین مجبور بودم این کار را بکنم . ولی لحظه به لحظه با تلفن چک میکردم. خلاصه اینکه با کلی تاخیرهواپیما نشست. حدود ساعت ۵ بود که به من زنگ زدند که آماده شوم تا تا بیایند دنبال من تا برویم منزل مامان . خلاصه اینکه آرتین بیدار شد و لباسش را تنش کردم و خودم هم حاضر شدم حدود ساعت ۶ بود که آذر و سعید امدند دنبال من . ساعت ۶ :۱۵ دقیقه آتوسا را دیدم. وای که چقدر دلم برایش تنگ شده بود .و چه روزها و ماههایی را بیصبرانه منتظر این روز بودم. آتوسا کمی لاغر شده بود نسبت به ۳ سال قبل . البته من این قضیه را قبلا هم میدانستم . خلاصه اینکه به هیکل مانکنی اش کلی حسودی ام شد. آتوسا کلی تغییر کرده. به نظرم حریم خصوصی اش بسته تر شده و خصوصی تر. البته حق دارد ۳ سال تنهایی زندگی کرده.احساس میکنم خیلی به دیگران احترام میگذارد. خیلی خوب  خط   قرمز انسانها را میشناسد و پا را فراتر از ان نمیگذارد. تغییر و تحولات بسیار است. جا افتاده تر شده. حدود ۲۰ ساعت سوار هواپیما بودن و نخوابیدن اثر بدی روی پوستش گذاشته خلاصه اینکه تغغییرات فراوان است .

آتوسا آرتین را بغل کرد .و کلی  از این قضیه شاد شده بود. و به قول خودش از حضور آرتین بیش از اینکه برای خودم خوشحال باشم برای مامان خوشحالم.زود آVتین را به من داد و گفت میترسم بیندازمش. شنیدن این حرف هم برایم جالب بود. الان آتوسا زیر ذره بین من است . دلم نمی خواهد به هیچ دلیلی بیازارمش. البته فکر میکنم زمانی که صبحانه میخوردیم من یک جمله ای گفتم که نباید میگفتم . من منظور بدی نداشتم ولی از حرفم مفهوم خوبی برداشت نشد چون با چشم غره مامان روبرو شدم.

چمدانهای سوغاتی را باز کرد و مقدار یاز سوغاتی ها را تقسیم کرد . برای آرتین یک اسباب بازی فوق العاده جالب و کلی لباس و... آورده . البته چمدان دیگری دارد که تحویل بار هوایما داده و هنوز نرسیده کلی هم سوغاتی  توی آن چمدان است. ولی خدا میداند که من اصلا دلم نمی خواست که اینهمه خودش را به زحمت بیندازد . چون چندی بار قبل از این هم کلی سوغاتی برامون فرستاده بود.من میدانم که او با چه زحمتی پول در میاورد. یک دختر تنها در یک کشور غریب  ، کار ، زندگی و.... آسان نیست.

همان روز برای تولد سعید رفتم کیک گرفتم و شمع . آتوسا از فرط خستگی خواب بود. ساعت درونیش بهم ریخته بود. چند روزی زمان لازم است تا به وضعیت استیبل برسد.مامان میگفتن که بیدارش کنیم . اینهمه راه از استرالیا اومده بهتره بیدارش کنیم . من و آذر هم میگفتیم اجازه بده بخوابه . الان خواب براش مهمتره تا کیک.

 امروز تلفنی با یکی از دوستان قدیمی که خیلی وقت بود ارتباطی نداشتیم ( حدودا ۱۴ سال ) تلفنی صحبت کردم. خیلی خوب بود . تجدید خاطره از ایام نوجوانی بود. باید بگویم که یکی از بستگان دوستم از طریق وبلاگ من ماراپیدا کرده بود و این سببی شد که من با یکی از دوستان خوب قدیمی گپی بزنم. چه دوران خوب و خوشی بود . آن روزها از زندگی هیچ نمیدانستم هیچ . به سرو صدا حساس بودیم . هم من هم این دوستم. صدای جیرجیرک اعصابمان را بهم میریخت. ولی امروز اگر در زمان خواب توپ هم در کنند من اتفاقی برایم نمی افتد. دوران خوبی بود یادش به خیر.امروز ۲ بچه دارد . ۲ پسر کاکل زری. ۷ و ۴ ساله. باورش برایم دشوار است. چقدر زمان زود میگذرد.

/ 9 نظر / 6 بازدید
سپيده

چشمت روشن عزيزم.منم از خوشحالی تو خيلی خوشحالم اميدوارم روزهای خيلی شادی رو در کنار اتوسا داشته باشين

آرزو مامان آرش وروجك

چشمت روشن آزيتا جان کلی خوشحال شدم و اشک توی چشمهام جمع شد انشاءالله که هميشه شاد باشين در کنار هم

ليلی

سلام عزيزم. خوشحالم که «آن سفرکرده» شما که صد قافله دل هم همراهش بوده به سلامتی رسيده. اولش شايد عحيب به نظر برسه ولی رفته رفته بهم بيشتر عادت می کنين و همديگه رو پيدا می کنين. سلام ما رو هم به اين دختر شجاع برسون.

چشمت روشن آزيتا جون ميدونم که چه احساس قشنگيه وقتی که خواهر يا برادر آدم از راه دور بياد

سعيده

ببخشيد متن قبلی مال من بود . يادم رفته بود اسمم را بنويسم

رز سفيد

چشم و دلت روشن. خوش اومده به ايران. ولی خدايی الان چقدر احساسات جورواجور داريا. ميگم چمدون بعدی کی ميرسه به من و سمانه هم خبر بده بيايم ديدن آتوسا

مامان پرهام

جشمت روشن آزيتا جون خدا را شکر که ديدارها تازه شد و آتوسا به ايران اومد اميدوارم تو اين مدت حسابی از کنار هم بودن لذت ببری و آرتين با حالش حسابی صفا کنه و شاد باشید

سميرا

مبارک باشه ورود آتوسا جون کلی کيف می کنی انشاا... هميشه خوب و خوش و شاد و سالم باشيد

يه آدم ديگه

ورودشو تبريک می گم و لحظات خوبی را برای تو و خانواده ات آرزومندم.......