تصمیم مهم زندگیم...

در هفته ای که گذشت تصمیم مهمی برای زندگیم گرفتم. آنقدر مهم که سه سال سختی پِیش و رو خواهم داشت. کلی فکر کردم و با هر کسی که فکر میکردم میتواند کمکم کند مشورت کردم و بالاخره تصمیمم راگرفتم. با بچه وکارو زندگی پر دردسر در تهران و...آسان نیست ولی ممکن است.

از یکی از بستگانم کتابها را گرفتم و دفتر چه آزمون را و کلی جزوه و غیره. باید برنامه ریزی دقیقی بکنم. چون سالها از درس خواندن من گذشته است و بسیاری از مطالب که آن روزها ملکه ذهنم بود  امروز همه را به دست فراموشی سپرده ام. باید تلاش فراوانی بکنم. سرمایه من دوستان بسیار خوبی هستند که اطرافم زندگی میکنند و بارها ابراز لطفشان را به من ثابت کرده اند. همین که برنامه ام را بیان کردم. از هر طرف جزوه و کتاب بود که به سمت من سرازیر میشد. بااین همه دوست خوب  و اندکی تلاش قطعا موفق خواهم شد.

بی ربط: دلم برای درختانی که وسط اتوبان شیخ فضل الله( از شمال به جنوب  قبل از پل ستارخان)ازندگی میکنند میسوزد . سر ظهر آنقدر ماشین ها به سرعت و پشت سر هم حرکت میکنند که برای این درختان گویی طوفانی در گرفته است. البته طوفانی همراه با دود و سرب و انواع آلاینده ها. گاهی با خودم فکرکه این درختان به خدا شکوه میکنند که خدایا مگر ما چه گناهی کرده ایم که باید اینجا زندگی کنیم و همیشه از این همه باد و طوفان و آلودگی خسته دل و ناتوان و  بی رمق باشیم؟ این در حالی است که دوستان هم نوع ما در جنگل های سرسبز و تمیز وخوش آب و هوای شمال زندگی کنند. درختان ناله میکنند که خدایا ما که از زندگی ماشینی در تهران و از امکانات موجود استفاده ای نمیکنیم. پس چرا چنین سرگردان هستیم. تهران چه دارد جز دود و آلودگی و سر و صدا و بوق های ممتد  اتومبیل ها . چرا به محل های بومی خودمان نمی رویم؟

و ساعت ها گله و شکایت از نوعی دگر به درگاه ایزد منان...

.

.

.

و من با خودم فکر میکنم که اگر مردمان پایتخت نشین باردیگربه زندگی خود نگاه کنند و با عینکی از نوعی دگر به دنیای اطراف خیره شوندقطعا تهران خلوت خواهد شد و عده زیادی در صلح و صفا در شهر ها و روستاهای خود با آرامشی ( از نوع دست نیافتنی در تهران) زندگی خواهند کرد.

.

.

.

من خود نیز از این قاعده مستثنی نیستم و بارها به مهاجرت به شهرهای کوچک فکر کرده ام.

با عرض پوزش از اینهمه پراکنده گویی. بگذارید به حساب کم خوابی های شبانه ناشی از بچه داری!

/ 8 نظر / 3 بازدید
سپيده

امیدوارم موفق بشی.شاید منم حسودی کنم بخونم[گل]

مامان نازگل

وای چه تصمیم خوبی[دست][دست] باورت میشه منم بعد چند سال تصمیم دارم دباره درس بخونم[چشمک]

مامان میچکا

خوش آمدی دوست تازه.سر فرصت می خونمت.[گل]

شبنم مامان مانی

سلام آزیتا جان آفرین به این تصمیم و اراده ...هر چند سخته ولی قابل اجراست ..برات آرزوی موفقیت دارم..

ززری

میخای درست و ادامه بدی. ایول بابا. افرین به تو

ززری

نه بابا به خاطر خوشگلی که نیست. به خاطر معرفیه. [نیشخند]

لیلی مامان آراز

پس می خواهی ادامه تحصیل بدی....شدیدا بهت هشدار می دم که کار مشگلی پیش رو داری...همون طور که می دونی. اما حالا که شروع کردی یا علی. با شناختی که تو این مدت ازت پیدا کردم می دونم که اگه بخوای موفق میشی.اگه کاری از من ساخت است بهم بگو... کتابی جزوه ای...[بغل][لبخند]موفق باشی مامان آزیتای پرتوان.

مامان هنا

همیشه این اراده و امیدت رو توی دلم تحسین می کنم همینطور این نگاه دیگرت رو... به درختها هم فکر می کنی من هم به شهری به غیر از تهران فکر می کنم... برای خودم و سارا...