برف در پایان بهمن ماه

پرده را کنار زدم ،چشمانم گرد شد .برف می بارید و می بارید. باورش برایم دشوار بود. از شب قبل به نظر نمی رسید که روز بعد برفی باشد. بارید و بارید. راه ها بسته شد. ماشین ها چرخیدند و اتوبانها قفل شده بودند.خروجی اتوبان  ستاری از اتوبان شیخ فضل الله مسدود بود. من پیاده شدم و بقیه مسیر را در برف به پیاده روی پرداختم ،اما سعید در ماشین ماند.

صبح تصمیم گرفته بودیم که من سر کلاس نروم و سعید هم سرکار نرود تا بتوانیم خانه ای که نقاشی شده بودو نیاز به تمیز کاری داشت را مرتب نماییم .پنجره ها را از شب قبل باز گذاشته بودیم تا رنگهای روغنی خشک شوند و بوی تینر برود. با دیدن برف ،همه تلاشمان را کردیم که زودتر به خانه خودمان برویم تا پنجره ها راببنبدیم تا آب وارد خانه نشود و دیوارهای تازه رنگ شده را کثیف نکند.

این بود که من پیاده شدم و یک مسیر سربالای را در برف با خط یازده طی کردم تا زودتر برسم . مردم بسته های خاک و نمک را که شهرداری در کنار خیابان ها گذاشته بودند بر کف آسفالت می ریختند تا ماشین ها راحت تر حرکت کنند.

آن روز از نرفتن به دانشگاه ،ناراحت نبودم ،چون کل مسیر تهران قزوین بسته بود و چندین تصادف رخ داده بود. سرویس دانشگاه مسیر یک ساعته را ٣ ساعت طی کرده بود!

یک ساعت بارید و بارید و بعد آفتابی عجیب در آسمان ظاهر شد.   

/ 7 نظر / 20 بازدید
لیلا

[گل]سلام آزیتا جون...ایشالله که خونتون کثیف نشده باشه...

لیلا

ببخشید برای مطلب قبلی آدرس کتاب مسافر که داده بودی کپی کردم

داودی

سلام وب جالبی دارین ممنون میشم به ماهم سری بزنین

سلام آزیتا خانوم من هر از گاهی به وبلاگ شما سر می زنم از وقتی که یک بار به طور اتفاقی مطلبی راجع به قیدرا سزچ می کردم به نوشته های شما راجع به شهرمان برخورد کردم (یک خیابان دراز،بساط روی فرغون،لوازم التحریر فروشی هایی که کتاب فروشی هم هستند یا بر عکس و ...آب و هوای مطبوع) برایم جالب بود که شهر من از دید یک مسافر چگونه است توانستید باز هم این ورها بیایید...علی

امیر هادی

سلام بر شما و عرض ادب و ارادت خدمتتان و همینطور همسرتان اگر میخواهید خاطراتتان را بنویسید باید جدی تر بنویسید هر روز مخاطب باید بداند که شما هر روز چیزی برای نوشتن و گفتن دارید کمی هم با حوصله تر بنویسید اگر مایل بودید وبلاگ منو هم ببینید من از سال 80 تابحال مینویسم هر روز

دریا

شیشه عطر بهار لب دیوار شکست و هوا پر شده از بوی خدا، همه جا آیت اوست، دیدنش آسان است، سخت آنست که نبینی او را. دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم. سال نو مبارک[گل]

آتوسا

سلام خواهر. چطوری خیلی وقته به بلاگت سر نزده بودم. سرم شلوغ بود باس شونه می کردم. یا باس برم موهامو کوتاه کنم راحت شم. بنویس تند تند که خوش مزه می نویسی ادم دلش خنک می شه وقتی تو از وقایع عادی می نویسی. راستی اسممو بایس بذارم آتریسا...