باز هم بودن شقایق امید ماست...

در طی دو هفته گذشته موهایش بیشتر سفید شده است. ناراحت و مغموم است. هفته قبل از من در مورد سفرم به مشهد میپرسید و از کیفیت قطار ها و امکانات آنها سوال میکرد. نمیدانست که چه هتلی را رزرو کند . من پیشنهاد استفاده از یکی از تورها رادادم . از ان نوعی که بلیط و هتل را رزرو میکنند و کلی قیمتش از حالتی که قرار باشد شخص به تنهایی هریک از آنها را رزرو کند کمتر است. پیشنهادم را پذیرفت و دنبال آگهی های روزنامه همشهری میگشت.میگفت میخواهم رفتم با قطار باشد و برگشتم هم تاریخش باز باشد هم اینکه اگر لازم باشد با هواپیما برگردم. گفتم این چه جور برنامه ریزی است برای ماه عسل . با لبخندی سرد برایم قصه زندگیش را تعریف کرد:

بیش از دو سال است که نامزد هستیم. ٣ روز بعد از عقدمان  برادر زاده همسرم فوت کرد و غمی عظیم را جانشین شیرینی ازدواج ما در خانواده نامزدم کرد.از همان اول با برنامه ریزی که کرده بودیم قرار عروسی را بر اواسط خرداد امسال بنا نهادیم. زمان خوبی بود تا مشکل مسکن و غیره حل شود و زندگی آرامی را شروع کنیم. حدود ۶ ماه پیش تالار را برای ٢۶ خرداد رزرو کردیم و آرایشگاه و لباس عروس و خرید عروسی و غیره را نیز برای این تاریخ تنظیم کردیم.

آهی سرد از ته دلش میکشد وبا چشمانی نمناک در حالی که به کیبورد روی میزش نگاه میکند و با دستش با گوشه پیراهن مردانه اش ور میرود ادامه میدهد:

 حدود دو هفته است که خواهر همسرم بیماری سختی گرفته است . سرطان ریه آنهم از نوع بد خیم .در طول این دو هفته کاملا بیماری وجودش را فرا گرفته وپزشکان جوابش کرده اند. و از خانواده اش خواسته اند که اگر میخواهند به خانه انتقالش دهند چون کار دیگر ی از دستشان بر نمی آید. مادر دختر میخواهد که از بیمارستان به خانه بیاورندش .ولی بقیه مخالف هستند .

از درد جانکاه او میگوید و نابینا شدنش در طول این چند هفته. میگوید ٢ بچه دارد. یکی ٢٠ و دیگری ١۴ ساله. ١۵ سال اول زندگیش بچه دار نمیشده . برادر شوهر او وهمسر ش تصمیم میگیرند که یک بچه به دنیا بیاورند و به‌او بدهند. اینکار را میکنند . بعد از شش سال خودش بچه دار میشود. از سن کمش برا مردن میگوید. او تنها ۴۵ سال دارد.

همه اینها را میگوید که برای من توضیح بدهد که چرا برنامه ماه عسلش را با سرگردانی تنظیم میکند. می گوید هیچ نمی دانم که چه باید بکنم. از همسرش میگوید که جهیزیه اش حاضر است و تنها لوازم چوبی مانده که میخواهد هفته آخر به منزل شوهرش بیاورد. او هم سرگردان است و نمیداند که سفارش بدهد یا خواهر ش خواهد مرد و...

 چند روز پیش وقتی وراد شرکت شدم و کارت زدم روی تابلو اعلانات دیدم کاغذی سفید با حاشیه ای مشکی چسبانده شده است. نزدیکتر آمدم و متن تاسف برانگیز آنرا خواندم . به عروسی انجام نشده و تالار و ماشین عروس و دسته گل و آرایشگاه و ماه عسل نرفته این همکارم اندیشیدم و  از پله ها بالا آمدم و سر میزش رفتم و به  او برای همه این اتفاقاتی که برایش افتاده بود تسلیت گفتم.

همین ...

زندگی چیزی جز این نیست . گاهی غم و گاهی شیون و گاه وبیگاه شادی های فراوان.

اما...

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

 

 

 

/ 6 نظر / 16 بازدید
مامان محمدامین

عجب حکایتی .نمیدونم چرا؟؟؟چیزی برای گفتن ندارم.ولی فکرمو مشغول کردی خیلی زیاد

محمد

متاسفم. شاید آن روز که سهراب نوشت ” تا شقایق هست زندگی باید کرد “ خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید این جور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباری است.

لیلی

[گل]آزیتای عزیز! این پستت مرا غمگین کرد. اما خوشحالم که رسیده ای به آن جمله که تا شقایق هست زندگی باید کرد... حق با توست ...

شیوا

واقعا.............تا شقایق هست زندگی باید کرد!!!

حمید

سلام وب زیبایی داری یه سری به ما بزن