فقر در بطن این جامعه پنهان است...

اینجا بازار بزرگ رضای تهران است. همان که تنها چند قدم با ایستگاه پانزده خرداد مترو فاصله دارد. اولین بار است که به اینجا میایم. تنها نیستم . شاید آخرین خریدم باشدکه با آذر اتفاق میفتد. اینجا را او به من پیشنهاد میکند. برای من که خیلی اهل خرید نیستم واصولا پرسه زدن در جلوی ویترین مغازه ها را خصوصا در زمان بی پولی خیلی دوست ندارم جای خوبی است. آنقدر تو در توست و مغازه های مختلفی در کنار هم جمع شده اند که انتخاب دشوار است.  راهرو هایی طویل که تا چشم کار میکند در آن مغازه های کوچکی که اکثرا هم اتاق پرو ندارند مرا سر در گم میکند و شمال و جنوب از دستم در میرود. آنقدر جنس برای خریدن وجود دارد که ما در مدت ٣ ساعت که آنجا بودیم باز هم یک طبقه باقی ماند و نتوانستیم ببینیم.  ظاهرا زمان خوبی را برای خرید انتخاب کرده بودیم چون بسیاری از مغازه ها حراج زده بودند و قیمتها شکسته شده بود. یک رسمی هم در آنجا باب بود و اینکه بعضی از مغازه ها اجناس تک سایزشان را یا آنهایی را که در پشت ویترین مانده بود را در سبدی ریخته بودند و به قیمتی بسیار کمتر از قیمت قبلی میفروختند و اگر شانسی چیزی گیر می آوردیم که به سایزمان میخورد واقعا به قیمت خوبی میخریدیم . البته به هیچ وجه تخفیفی در کار نبود. مغازه عینک فروشی که فروشنده آن دختری نسبتا چاق  بود . چند مدل کیف خوشرنگ برای فروش گذاشته بود!چند رنگ شال هم داشت!ساعت ٧ بعد ازظهر چراغها یکی یکی خاموش شد ودرهای پاساژ بسته شد. بعضی ها میدویدند تا از فلان مغازه جنسشان را بخرند و نگران تعطیلی آن بودند . باربر بیچاره چندین گونی لباس بر دوشش اجناس  یکی از مغازه ها را حمل میکرد. دیگری آب و جارو میکرد مغازه اش را.فروشنده ها بسیار حرفه ای بودند.این برایم قابل توجه بود. در پایان روز با خوشحالی فراوان از اینکه کلی خرید کرده بودم و دلی از عزا در آورده بودم شاد و خندان  در حالی که چند کیسه خرید در دست من و آذر بود سوار مترو شدیم.در مترو ایستاده بودیم و کیسه ها کف قطار  بودند. خانمی لباس زیر میفروخت . دختر بچه ای حداکثر ٨  ساله چند مدل گل سر برای فروش داشت و تقریبا در حال التماس بود که شاید کسی از او بخرد. آن یکی که  ظاهری نسبتا آراسته داشت چند مدل روسری به قول خودش "رنگبندی هم دارد" میفروخت. خانمی نشسته بر صندلی شال طلب میکند و روسری فروش می گوید شال نداریم ولی این روسر ها خیلی قشنگ هستند! زنی نسبتا مرتب در حالی که یک پایش را روی آن یکی انداخته و با آرامش کامل روی صندلی نشسته با خانمی که لباس مناسب باشگاه ورزشی میفروشد کلنجار میرود که" من همین ده روز پیش عین همین مدل را از یکی توی مترو خریدم سه هزار تومن . تو چرا چهار و پانصد میدهی"فروشنده هم میگوید " محاله که کسی اینو سه تومن بفروشه. ما با هم همکاریم وهمه از یکجا میخریم و قیمت خریدش چهار تومنه . چطور سه تومن میداده..." خلاصه بحث بالا میگیرد و آخرش هم آن خانم هیچ نمی خرد و همه چیز تمام میشود.

 آذر گفت : ببین ملت چقدر بدبختن .اجاره خانه پدر مردم را در آورده . خرج خورد و خوراک آنقدر زیاد نیست که اجاره خانه سرسام آور است .اینطور ادامه داد که دفعه قبل که سوار مترو شده بود یکی از همین دستفروشها که با ساکی از این قطار به دیگری میروند و نزدیک ایستگاه از ترس ماموران مترو بساطشان را جمع میکنند میگفت : که من از فروش فال شروع کردم و یکبار خواهرم مرا دید و وقتی به خانه رسیدیم آنقدر  با من دعواکرد که کارمان به کتک کاری رسید و بعد از آن من به جای فال تاپ زنانه میفروشم!

 با خودم میگویم که فقر در بین مردم رخنه کرده و هیچ کس هم از ترس آبرو و ... صدایش در نمی آید. آن مرد نسبتا جوانی که امروز صبح در حوالی محل کارم جلوی مرا گرفت به زور جوراب به من میفروخت و پشت سر هم میگفت : "زنم کنیزته ! پول ندارم سر سفره زن و بچه ام ببرم. از من جوراب بخر . دشت اولمه و خدا کنه تا آخر وقت همه جورابامو بفروشم "و این زنانی که در مترو با ساکی بزرگ در دست از این ایستگاه به ایستگاه بعد میرفتند وآنقدر مجبورند حرف بزنند و تبلیغ کنند تا شاید کسی ( از روی ترحم) چیزی بخرد  همه وهمه در فقر غوطه ورند و  ما کجا ی کاریم! جامعه ما به کدام سمت میرود؟کشوری چنین پهناور و حاصلخیز و نفت خیز و... اصولا چرا باید فقیر داشته باشد . که البته همه اینها که دیدیم گدا نبودندبلکه آنقدرشرف داشتند که غرورشان را زیر پا گذاشته و بدون ترس از اینکه آشنایی آنها را ببیند اینچنین کسب در آمد می کردند.

باور کنید مشکلات اقتصادی فراتر از این حرفهاست و در حال له کردن مردم بیچاره این سرزمین است.

نکته١: من با گداپروری به شدت مخالفم  آنقدر زیاد که تنها  بچه های یتیم را مستحق یار ی میدانم  نه مرد معتاد بی غیرتی را که در خانه نشسته است و زن و بچه بیچاره اش در کوچه و خیابان و مترو دستفروشی میکنند .یا اجاره خانه اش عقب افتاده است چون دلش نیم آید که به خودش زحمت بدهد و بیشتر کار کند و یا آنها که نیمی از جامعه را در خانه پنهان کرده اندو از ترس اینکه مبادا آفتاب و مهتابی به آنها بخورد یک تنه به مبارزه اقتصادی رفته اند و قطعا بازنده میدان  هستند  .به نظر من حتی در این شرایط سخت هم با اندکی تلاش و کمی هم فکر میتوان از فشار های اقتصادی رهایی یافت. و به نظرم آنهاکه در شرایط بدی زندگی میکنند خودشان هم بسیار مقصرند و نمیتوان همه چیز را به گردن دولت انداخت و مسئولین را مقصر دانست. که البته بی تقصیر نیستند. 

 نکته ٢: زندگی تشکیل شده است از همه اینها . پول داشتن و خرید کردن و لذت بردن و در کنارش گاهی بی پولی و شرایط سخت.

 نکته ٣: تنها کار و کار و کار زیاد و خستگی زیاد و بعداز آن استراحتی جانانه و مسافرتی دلخواه به منطقه ای خوش آب و هواست که مشکلات را هموار میکند.مزه شیرین مسافرت و استراحت را تنها و تنها بعد از کاری فراوان میتوان خوب چشید. لذت خرید زمانی دو چندان است که صرفه جویی کرده باشی و برای حقوقت برنامه ریزی کرده باشی و آنگاه سوار مترو شوی و فقر و بدبختی را ببینی و از بازار رضا سر در بیاوری و  هر آنچه که دلت میخواهد و البته پولت میرسد را بخری و شاد شاد شاد به آغوش خانواده برگردی و بعد هم آرتین را بغل کنی و بچلونی و یک دوش خنک بگیری و برای فردای کاری آماده شوی. باور کنید راه زنده ماندن در این جامعه پر از مشکل تنها همین است  چه برای زن چه برای مرد. دوست دارم این جمله آخر را  با زر بنویسم و به در و دیوار  مملکتم بچسبانم .

/ 9 نظر / 3 بازدید
امير

سلام آزیتا جان ... خوبی ؟ باید بگم خسته نباشی ... خب , منم راستش تا حالا نرفتم بازار بزرگ ... خوب تعریف کردی ... همون جورایی که شنیدم بود دقیقآ [چشمک] در مورد حرفای اصلیت هم , خیلی باهات موافقم ... اینکه اگه زندگیمون رو یواش یواش بسازیم , لذتش چند برابره برامون ... اینکه گداپروری خیلی بده ... من یه زمانی مسیرم بود که چند روز در هفته تو ژیاده روی انقلاب رو باید تا میدون میرفتم ... وقتی میرفتم , یه پسر بچه همش نشسته بود و گریه میکرد ... ازش پرسیدم چیه ؟ گم شدی ؟ اما پول خواست ... دیدم یه ظرف کنارشه , فهمیدم گداس , چیزی ندادم ... برگشتنیا هم هنوز نشسته بود و فقط گریه میکرد , تا چیزی بهش نمیگفتی , اونم چیزی نمیگفت ... فقط گریه ... زانوهاش تو بغلش بود و گریه میکرد ... تمام روزایی که اونجا مسیرم بود , اونم بود ... مشکل اینه که به اینجور بچه ها هم اگه کمک کنیم , کمک ما میره تو جیب کساییکه هر شب میان و اینا رو از جاهای مختلف شهر جمع میکنن و میبرن یه خرابه ای و صبح فردا دوباره روز از نو ... وظیفه اون پسرک , فقط گریه کردن بود ...

لیلا مامان فاطمه شینگول

سلام..نمیدونم اول شدم یا نه؟..بگذریم..دیدن این مناظر که دستفروشها برای فروش یک قلم جنس اینقدر التماس میکنند آنقدر دل من را به درد میاورد که ...نمیدانم ما به کجا می رویم..خدا عاقبت ما را ختم به خیر کند....[ناراحت]

مامان نازگل

با همه حرفات موافقم ولی چاره چیه!! راستی این بازار کجاست ادرسشو بده اومدم تهران برم قیمتاش چطورن؟ چه چیزایی داره؟ اذر جون کی میرن کانادا [لبخند]

مامان هنا

من زیاد به بازار میرفتم چون دوست داشتم قبلا اون فضا رو. البته بازار رضا رو که بعد ساخته شد نمی پسندیدم چون فضای شلوغ و ناهنجاری داشت برام. همون بازار قدیم رو بیشتر دوست دارم. × اما انگار اونقدر از شلوغی دور بودم که این دفعه که نه دفعه قبلترش که ایران اومدم اصلا نمی تونستم توی ازدحام جمعیت مثل قبل از زندگی توی بازار جاری بود لذت ببرم. × توی مترو همیشه دیدن این خانم های فروشنده برام آزار دهنده بوده...یکی اینکه خیلی سروصداست و مثلا نیم ساعت تمام باید داد زدن کسی رو هم تحمل کنی نه یکی که چند تا ...بعد فکر کنی که اون چرا داره این کار رو می کنه؟ بعد غصه اش رو بخوری و آخر سر گیج و منگ پیاده شی که نمی دونی بلاخره دلت بخواد که قانون بیاد و جمع کنه این بساط رو یا نه؟

عمو باربد....

سلام به من سر بزنين.... خوشحال ميشم...خوشحال ميشين....

شیوا

سلام.........واقعا درسته...........می دونی من گاهی به چی فکر می کنم جدای از دستفروشی و ..........که بیداد می کنه..........! گاهی به آدمهای دور و بر خودم نگاه می کنم یا نه اصلا به خودم و رضا و خرجهای ماهیانه..........که چطور اول ماه باید پولت را قسط بندی کنی که به تمام کارهایت برسی و بعد در نهایت آیا چیزی برای مسافرت می ماند یا حتی خریدهای اضافه............تازه ما ها که هر دو کار می کنیم و به اصطلاح خودم جزء قشرهای خوب جامعه هستیم...........!!!!

فاطمه

توی گوگل سرچ کردم : زندگی مشترک وبلاگ شما اومد . شاید شبیه هم باشیم فقط من بچه ندارم !