زنی روسی

ساعت 5 بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی چشم از جهان فرو بست . به همه آلام خود پایان داد. ده ماه درد و رنج ر ا تحمل کرده بود. جراحی قلب در سن نود سالگی ،تحملش بسیار دشوار است . اینکه بدنش توان بازسازی نداشت مشکلی بود که در این ماه های آخر با آن روبرو بود. درست دو روز قبل از رفتنش، با سعید به دیدنش رفتیم . رنگ پریده و زرد بود. صورتش تکیده و استخوانی شده بود. دندان های مصنوعی اش برای فکش بزرگ شده بود.در نتیجه بدون دندان بود. نمی دانم مرا شناخت یا نه. اما من او را می شناختم. زنی رنج دیده بود . زنی از اعماق تاریخ. خود را روسی می دانست و این بزرگترین افتخارش بود که در اولین دیدار با هر کسی عنوان می کرد. می گفت مادرش روسی بوده ،مدام از  اسب سواری و شنای دوران جوانی اش می گفت. از بورش( نوعی غذای روسی) صحبت می کرد.از گذشته اش که ازدواج ناموفقی داشت برایم بسیار گفته بود. زندگی مشترک با پسر عمه اش تنها یک سال بود و ماحصل آن یک فرزند دختر . بعد از آن هرگز ازدواج نکرده بود . چهل سال بود که در منزل دامادش زندگی می کرد و دلگیری های فراوانی داشت.

این اواخر رنج فراوانی کشید.اما اکنون آرام در بستر ابدی خوابیده است.

مادر بزرگ خوبی بود برای سعید.

/ 3 نظر / 17 بازدید
مامان دینا

خدا رحمتشون کنه این بزرگان که برای خودشان تاریخند و یک دنیا حرف برای این روزهای من لازمند انگار ........بدون انها انگار یک چیزی کم است نه؟

آزاد

سلام دوست گرامی ، با یک مطلب جدید به روز هستم . اگر فرصت داشتید ، خوشحال می شوم یک سری بزنید . پیروز باشید http://blog.cheshmehregi.com