پنجشنبه _ تهران

 با آرتین و سعید پنج شنبه ی پاییزی راشروع می کنیم ،هوا گرفته و کثیف است . نان سنگکی را که مامان دیروز عصر گرفته بود و به ما هم داده بود را داغ می کنیم و با پنیر لیقوان و تخم مرغ نیمرو و شیره و انگور و کرم کنجدی صبحانه ای جانانه را ترتیب می دهیم به قول راننده سرویس مهد کودک آرتین ،" می زنیم تو رگ"بعد از کلی بازی و سر به سر گذاشتن آرتین تازه ساعت هفت ونیم است و شال و کلاه می کنیم تا من به سر کارم بروم . آرتین و سعید این همراهان همیشگی من ،مرا می رسانند و با کلی شادی آنها را ترک می کنم . قرار است آن دو با هم به پارک بروند و کلی با هم خوش بگذرانند. 

امیدورام روز خوبی باشد.

/ 10 نظر / 4 بازدید
لیلی

حتما هست با آن صبحانه![بغل]

مامان دینا

سلام آزیتای دوست داشتنی من چقدر دلم برایت تنگ شده! ممنون به خاطر همدردی ات زود به زود بنویس که منتظر خواندن روزانه هایت هستم!

باران

واقعا که شادی را برایتان دنیا دنیا و دنیا را برایتا شاد شاد آرزومندم

گلناز

سلام خوش باشید همیشه عزیزم

مانا

باباجان 2 ماه هیچی ننوشتی.

شارلوت

سلام دوست عزیز خوشحال می شوم از بلاگ ما نیز دیدن فرمائید[گل] Charlotteiran.blogfa.com

شارلوت

سلام دوست عزیز خوشحال می شوم از بلاگ ما نیز دیدن فرمائید[گل] Charlotteiran.blogfa.com

شارلوت

سلام دوست عزیز خوشحال می شوم از بلاگ ما نیز دیدن فرمائید[گل] Charlotteiran.blogfa.com