پایان یک روز کاری

کارت تبریک عید جناب رییس ،روبریم درست کنار کیس ،قد برافراشته است . گوشی موبایل هم کنار آن ، روی برگه های شماتیک قرار دارد و لیوان کافی ( با ته مانده کافی) کنار موس و ظرف ناهار در مجاورت آن مدام به من تلنگر می زند که میز کارت شلوغ است آنرا مرتب کن!

آلتیوم باز است و من در حال جابجا کردن قطعات روی pcb هستم. هرز گاهی  به ساعت کامپیوتر نگاهی می کنم تا ببینم کی 4 میشود تا به سمت خانه مامان حرکت کنم . به اینکه آرتین به زنگ درم این چنین پاسخ می دهد فکر میکنم و لبخندی می زنم.

من : زیییییییییینگگگگ

آرتین: کیه؟

من : منم ، باز کن درو آرتین جونم!

آرتین: (در حالی که دستش را روی کلید باز شدن در گذاشته است و بیش از حد لازم در را باز می کند !) باز نمی کنم!!!!!!

من: باشه الان میام بالا می خورمت!

آرتین: ( با فریاد) نخخخخخخخخخخخخخوررررررر.

در باز می شود و من وارد می شوم . هنوز در را نبسته ام که داد و بی داد آرتین و مامان در راه پله ها شنیده می شود .

مامان: آرتین از نرده آویزون نشو می افتیا !

آرتین: نمی افتم . شما کاریت نباشه!!!!!!!!!

 بعد هم که من به آرتین رسیده ام و در حال چلاندن ( چلوندن) او هستم و باز داد و بی داد که ولم کن. لپمو گاز نگییییییییییرررررررررررررررررررر!

........

دوباره به ساعت نگاه می کنم . باید به کارم ادامه بدهم . دو سه ساعتی به اینکه من این صحنه تکرار شود مانده است.

 

/ 0 نظر / 18 بازدید