هوس شمال

هوس یک مسافرت بی دغدغه به شمال به سرم زده است. عاشق این فصل شمال هستم. باغ های پر از درخت های گوجه سبز. اگر تا دو هفته دیگر نروم قطعا گوجه سبز ها میرسند و شیرین میشوند و من دیگر آنها را دوست ندارم. از بستگان مادریم هنوز تعدادی از انها در شمال هستند . خصوصا یکی از آنها در روستایی در شمال زندگی میکند . او دختر خاله من است. تمام دخترها وپسرهایش ازدواج کرده اند. در سنی که باور کردن آن شاید در این دوره زمانه کمی سخت است.تنها پسر کوچکش مانده که او هم با دختر همسایه نامزد هستند و. او هم به زودی به خانه خودش خواهد رفت.  همسرش چند سال قبل فوت کرده است.خانه ای دارد همیشه تمیز . حیاط خانه اش که بیش تر شبیه باغ است.آرامشی عجیب بر این خانه حاکم است.آتوسا هم زمانی که به ایران آمده بود دو هفته ای به آنجا رفته بود و کلی آرامش یافته بود ( به قول خودش). به نظر من آرامش آنجا نه به دلیل سرسبزی  طبیعت محیط است چون شبیه آن محیط در شمال فراوان است . آرامش آن خانه به دلیل شیر زنی است که آنرا اداره میکند. برای خودش زندگی خوبی دارد. با همه چیز به خوبی کنار می آید. از خانم همسایه اش که زنی فضول است ( به قول بقیه اهل محل ) و هیچ کس میانه خوبی با او ندارد ، چنان به خوبی یاد میکند و خصایص منفی او را چنان توضیح می دهد ،در یک کلام با او چنان کنار آمده است که اگر بخواهیم آنرا یاد بگیریم باید چندین کلاسهای روانشناسی متفاوت را در محضر استادهای مختلف بگذرانیم .با هر کسی به یک نحوی کنار آمده است . از همسایگانش خانمی مسن است اهل تهران. او فوق لیسانسش را در انگلستان در یکی از دانشگاههای معتبر آنجا خوانده است . خانه ای ویلایی رد ا« روستا برای خودش درست کرده است و روزکگار را نمیگذراند . او تنهاست و همسری ندارد ( طلاق گرفته است)و بچه ای هم ندارد. دختر خاله من با او چنان دوست است که انگار او هم تحصیلاتش در  همان حد است. دو عروس دارد که روی هریک آز آنها اسمی زیبا گذاشته عروس اول را ماهپاره و دومی را ستاره صدا میکند . با آنها چنان خوب رفتار میکند که هر دو آنها احترامی خاص برایش قائل هستند.از او درسها آموختم. 

این انسان خوب همان است که برای خداحافظی با اتوسا به تهران آمده بود و چند روزی مهمان ما بود. کاش همه مهمانها چنین بودند. بی آزار و دوستداشتنی. این خانم مهربان در محضر مادری بزرگ شده بود که قبلا از او نوشته بودم. اگر بتوان یک ایراد به او گرفت وسواس عجیبی است که او دارد. از همه بیشتر خودش را اذیت میکند. همه چیز را باید آبکشی کند و بعد سر جایش بگذارد. هر خوردنی به راحتی وارد یخچالش نمی شود مگر اینکه حسابی آنرا بشوید. دمپایی های  دستشویی و حمامش از قوانین خاصی پیروی میکنند. که اگر آنها را رعایت کنی میتوانی مدت طولانی مهمان خانه اش باشد. به هر کسی اجازه نمی دهد که در ظرف شستن کمکش کنند. هر روز حیاط خانه اش را که حتی موزاییک هم نیست باید با دقت تمام جارو کند. گاهی علف های هرز در حیاطش زیاد میشوند که از چوپان محلش میخواهد که گوسفندانش را بیاورد و در حیاط رها کند تا علف ها را بخورند. چوپان هم روزی گوسفندانش را در یک روز چنین تامین میکند! به این میگویند زندگی مسالمت آمیز.

 در این روستا رودخانه ای است که معمولا پر آب است و در فصولی از سال ماهی های آن صید مردان این محل میشود و قسمتی از روزی آنها را تامین میکند . پسر کوچک هم از این قاعده مستثنی نیست. یکبار ما را هم با خودش به باقایق چوبی که مخصوص ماهیگیری است و با پارو حرکت میکندبه رودخانه برد و خاطره ای وصف ناپذیر برایمان به جا گذاشت. 

 اینجا یکی از جاهایی است که میتوانم بروم. دوست خوب دیگری دارم در قسمتی دیگر از شمال که توصیف شخصیت خود او و خانواده اش و باغ زیبای پدر بزرگش یک پست کامل نیاز دارد . درختهای گوجه سبزی که پر از گوجه های درشت و ترش مزه است و به زبان محلی  "حلی" ( به فتح ح)نامیده میشودبا سبزی محلی و نمک که "درار"  میگویند  مرا به شمال میکشد همین روزها.

 همه اینها را گفتم تا شما را متقاعد کنم که چرا هوس شمال کردم.

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لینچان از اهالی لیان شامپو

من آمدم من آمدم اما هراسان آمدم هستی به یغما رفته ای هستم از ایران آمدم تا مرز اینجا کوه به کوه از هر طرف در جستجو افتان و خیزان آمدم ****************************************** بعد از شهریور یک صد هزار و سیصد و هشتاد و شیش شمسی اینک در اردیبهشت یک صد هزارو و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی هیچ اتفاقی نیفتده ، فقط میخواستم بگم من وبلاگ را به روز کردم . تشریف فرمایی شما باعث فروپاشی نظام فاشیونالیسم کائوچیو خواهد شد. با تشکر لینچان از اهالی لیان شامپو

شبنم مامان مانی کوچولو

سلام آزیتا جان اگر طرف شمال آمدید به ما هم افتخار بدهید.خوشحال می شوم آرتین کوچولو را ببینم.ببوسیدش.

من

پیام منو میبینید؟

محمد

از عید به بعد اونجا نرفتم. ازین مسئله بسیار دلتنگم. سلام ما را به شهر ما برسان. خوش باشید.

مریم

وب لاگ زیبایی داری ...خوشحالم باهات آشنا شدم.[گل]

مامان الهه

سلام وبلاگ قشنگی داری .تونستی بمن هم سری بزن.خوشحال می شم

جمیله

سلام آزیتا جون خوبی ؟ ما را به دوستی خودتون قبول نکردید؟منم دلم واقعا هوس سفر شمال کرده [گل][گل]

من

ارتینو ببوس شمال رفتید؟[گریه]

سمیرا

سلام آزیتا جونم وایی این قدر خوب توصیف کردی که منی که خودم شمالیم هوایی شدم این تعطیلاتی که میاد حتما برو خانومی خوش می گذره اگه کاری هم داشتی من درخدمتم

مهسا مامان کورش

آزیتا جان سلام باید بگم که تو واقعا قلم زیبایی داری . خیلی لذت بردم . مرسی . انگار که داری یه رویای دور از دسترس رو توصیف می کنی . همیشه برقرار باشی