دلم گرفته بود...

دیروز با یکی از همکارهایم که هم مسیر هستیم ، رفتم و برگشتم.  ساعت ۶ به خانه رسیدم. خیلی دلم گرفته بود. نمیدانم چرا. هیچ اتفاقی نیفتاده بود هیچ. ولی دلم گرفته بود . اصلا حوصله نداشتم که  شام درست کنم. رفتم روی تختم دراز کشیدم . بی اختیار شروع به اشک ریختن کردم. برای خودم جالب بود. چون خیلی وقت بود که همچین کاری نکرده بودم. یادم میاید که سالها پیش ، بارها و بارها شده بود که دلتنگ شوم و بی اختیار گریه کنم. ولی از این ماجرا خیلی وقت بود که گذشته بود و تکرار نشده بود.                                                                بعد از مدت کوتاهی کاملا احساس آرامش کردم و بلند شدم صورتم را شستم. و رفتم در آشپزخانه و فکری برای شام کردم.  کلی تلاش کردم تا آثار گریه را ازبین ببرم.ساعت ۷:۲۰  به محض ورود سعید به خانه ، گفت چرا چشمات قرمز ه ، گریه کردی؟ چی شده؟ خلاصه کلی بهم گیر داد که چه اتفاقی افتاده. من هم گفتم هیچی دلم گرفته بود.برایش این جمله آنقدر نامانوس بود که انگار تا حالا هیچ وقت دلش نگرفته. واقعا هم همین طور است ، دل گرفتگی خانم ها و آقایون کاملا با هم متفاوت است.من از خیلی از دوستانم ( خانم ها) میشنوم که دلشان گرفته و با گریه کردن تسکین پیدا کرده ولی تا کنون از هیچ مردی چنین چیزی نشنیدم.

شب از ساعت ۹ تا ۹:۳۰ سعید با آنتن تلویزیون توی بالا پشت بام ور رفت و مدام میپرسید : خوب شد ؟ ... الان چی... بهتر شد؟... بقیه کانالها رو چک کن و.... خلاصه ساعت ۹:۳۰ تونستیم  آخرین قسمت سریال همنفس را نگاه کنیم. البته با خش خش صدا.احساس کردم که کارگردان قصد داره بگه که اکثر آدم های اطراف ما یه جورایی مشکلات روانی دارن ولی  یا خودشان نمی دانند  یا شجاعت مراجعه به روانپزشک و بیمارستان روانی را ندارن.

موقعی که فیلم را نگاه میکردم، آرتین توی شکمم قلنبه شده بود ، یعنی خودش را جمع کرده بود در یک قسمت ، بطوریکه از روی لباس میشد محل قلنبه شدن رو دید. جالب بود.

موقع خواب داشتم به نتیجه گیری که از همنفس کرده بودم فکر میکردم و گریه بعد از ظهر خودم و اینکه آیا من هم یکی از آن  بیماران آزاد در شهر نیستم. بعد از چند دقیقه فکر کردن به خودم گفتم ، بی خیال  اون یک دلتنگی ساده بود نه هیچ چیز دیگر.

امروز یکی از دوستانم میگفت که وقتی خیلی خسته باشی ، نی نی خودش رو سفت و محکم میکنه توی دلت. نمیدانم این قضیه چقدر علمی و مستند است. ولی من دیشب خیلی خسته بودم.

/ 10 نظر / 6 بازدید
مامان جینگولک

آخی ...نازی..یعنی نی نی ها می فهمن که ماماناشون دلشون گرفته...اونام میرن یه گوشه کز میکنن

آزيتا

شايد....

زهرا

آخی..... اتفاقا منم ديروز دلم گرفته بود. من هم الکی و بی بهونه گريه کردم. کلی سبک شدم. گريه بعضی وقتا خيلی خوبه.

زهرا

آزيتا من تو متن آشپزی و زايمان برات پيغام گذاشته بودم. ديدی؟

آزيتا

به زهرا، اره خوندم. مرسی.

مرضیه

سلام...منم امروز شدیدا دلم گرفته... ولی گریه ام نمی آد

آزيتا

ببخشيد که درددل همه را تازه کردم. ولی يه جورايی گريه خوبه. مرضيه جان اگه ميتونی گريه کن.

پرنسس

چشمانم را از من گرفته‌اند لبانم را از من گرفته‌اند تنم را و شادي‌هاي حواس را از من گرفته‌اند روحم را و بازيگوشي‌هاي پرنسس کوچولویم را از من گرفته‌اند عشقم را و زندگي‌ام را از من گرفته‌اند بي‌آن كه حتي مرگم را به من داده باشندآخه وبلاگم را هک کردن

مرجان

ازیتا جون یه موقهائی پیش میاد که آدم دلش الکی میگیره و دوست داره گریه کنه. حالا بهتر شدی خانومی با اجازه لینکت میکنم.

آزيتا

مرسی مرجان عزيز. مواظب دخترت باش