"عمه خانم"

همیشه مرگ برایم معمایی بزرگ بوده و هست. اینکه در یک لحظه دیگر نباشی . درست همین قسمت که مربوط به نبودن است برایم معماست. چه می شود که دیگر نیستی . در ثانیه ای قبل بودی و بعد دیگر نیسیتی .اگر فرضیات مذهبی را که از کودکی  چهار میخ در مغزمان فرو کرده اند را کنار بگذارم ،سوالم بی پاسخ می ماند. دوست دارم بدانم از نظر فیزیکی چه می شود که مرگ معنی پیدا می کند. بی کار شدن قلب یا مغز !اصولا چه می شود که بی کار می شوند. مثلا در یک صحنه تصادف چه اتفاقی می افتد که طرف در جا می میرد. هنوز هم درست نمی دانم . 

همسایه روبروی خانه پدری ام پیر زنی بود بنام " عمه خانم" درست نمی دانم چرا به این نام خوانده می شد.آشنایی من با او به این صورت بود که اکثرا بیرون در خانه اش می نشست و گذر مردم را تماشا می کرد .چادری با رنگ روشن روی سرش بود اما موهای سفیدش دیده می شد. دمپایی سفیدرنگ طبی به پاداشت .من هم که هر روز آرتین را به خانه مادرم می بردم ،معمولا ماشین را جلوی خانه او پارک می کردم. به عمه خانم سلامی می کردم و بعد آرتین را از صندلیش جدا می کردم و می رفتم. این شده بود که با آرتین هم دوست بود.یک روز زمانی که در منزل مادرم نذری پخته بودند ،من مسول پخش کردن نذری ها بودم. یک ظرف یکبار مصرف که از عدس پلو پر شده بود را به در خانه عمه خانم بردم. در خانه اش همیشه باز بود. خانه اش خیلی قدیمی بود. یک طبقه بود . از‌انها که همکف زمین ساخته شده بود و سراسر آن با پنجره هایی با شیشیه های بزرگ پوشیده شده بود. در زدم ،گفت بیا تو. در همیشه باز بود. دیدم چهار دست و پا توی اتاق به سمت من آمد. کمی ترسیدم. ولی اشتیاقش را به حرف زدن که دیدم ،نشستم و کلی با هم حرف زدیم.داستان زندگیش رابرایم گفت . شوهرش سالها پیش مرده بود و تنها یک پسر داشت که او هم در کرج زندگی می کرد.آنقدر گرفتار است که بیش از هقته ا ی یکبار نمی توانست به او سر بزند.

چند ماهی بود که دیگر عمه خانم جلوی در نبود. مامان از همسایه ها شنیده بود که از پسرش پرسیده بودند . ظاهرا عمه خانم بیچاره سکته کرده بود و زمین گیر شده بود و او را در آسایشگاه سالمندان گذاشته بودند.

دیروز دیدم پسرش تمام کتابها و اسباب و اثاثیه اش را داخل کیسه زباله های بزرگ مشکی رنگ ریخته و جلوی در گذاشته است .دمپایی سفید رنگ طبی روی همه کیسه ها بود. هیچ کسی آن دور وبر ها نبود. دیدم مردی آمد و کیسه ها را زیرو رو رد و آن دمپایی و کلی وسایل دیگر را با خود برد.

به کجا نمی دانم؟ شاید اگر می دانست که این دنیای بی وفا آن دمپایی را از پای پیر زنی در آورده است و او را راهی گورستان کرده است ،هرگز دست به آن ها نمی زد.

به درب سبز رنگ همیشه بسته آن خانه نگاه میکنم.

بوی مرگ را حس می کنم.

اما هنوز برایم نبودن یک انسان معنی ندارد.

مفهوم فیزیکی مرگ را درک نمی کنم.

 

/ 5 نظر / 20 بازدید
شیوا مامان دینا

سلام دوست من! دلتنگ نیامدنت بودم............خوبید.............! در مورد این پستت نمی دانم چه بگویم فقط اینکه من نبودن یک انسان را خوب می فهمم و درد بعدی اش را خدا رو شکر که نمی توانی درک کنی چرا که آنقدر سخت است که...........بماند! زود به زود بنویس!

ساناز

سلام،روز دوشنبه 16 اسفند 1389 پدرم را از دست دادم،پدرم در لباس احرام در صبح اولين روز ورود به مكه پس از مكالمه تلفني با خواهرم خوابيد و ديگر بيدار نشد،من هم مرگ را نمي فهمم چطور انساني حافظه اش كار ميكند مرا به ياد مي آورد گوشي را بر ميدارد صحبت مي كند بعد مي خوابد و ديگر بر نمي خيزد چطور بوده و حالا نيست چطور باز آفتاب طلوع مي كند ما باز زندگي مي كنيم؟مي خنديم؟بابا كجا رفت؟آيا باز متوجه ما است؟ما را يادش هست؟يا همه چيز تمام شده؟

لیلی

سلام آزیتای نازنین مثل همیشه از نوشتارت لذت بردم... مرگ این راز بزرگ بشری...

Atoosa

دمپایی سفید رنگ طبی روی همه کیسه ها بود. هیچ کسی آن دور وبر ها نبود. دیدم مردی آمد و کیسه ها را زیرو رو رد و آن دمپایی و کلی وسایل دیگر را با خود برد. به کجا نمی دانم؟ شاید اگر می دانست که این دنیای بی وفا آن دمپایی را از پای پیر زنی در آورده است و او را راهی گورستان کرده است ،هرگز دست به آن ها نمی زد. ----------------- به درب سبز رنگ همیشه بسته آن خانه نگاه میکنم. بوی مرگ را حس می کنم. ---------------------------------- Beautiful piece of writining! Brvo

کامران

سلام.وشته هاتون عالیه.فقط ازیتا خانم شما کدوم شهر ایران زندگی میکنید.تشکر