فروش لوازم منزل آذر

من: الو

در ارتباط با آگهیتون تماس گرفتیم

من: خواهش میکنم بفرمایید

میخواستم ببینم لوازم آشپزخانه هم دارید ؟

من :متاسفانه  خیر .

ببخشید خدانگهدار

بوق بوق بوق

 

 

من : بفرمایید

خانم فرش هم دارید ؟

من : داشتیم تا چند لحظه قبل فروش رفت.

لوازم دیگر هم دارید؟

من: بله خانم

مرسی. میام خدمتتون.

خواهش میکنم.

بوق وبوق بوق

با خودم فکر میکنم این که آرس نگرفت چه جوری میاد خدمتمون.

 

من : بله

خانم مبلمان و ناهار خوری دارید ؟

من : بله

فرنگیه یا ایرانی؟

من : ایرانی.

چند سال کار کرده ؟

  من:حدود 8سال ولی در حد نو تمیز و سالمه .

لطفا آدرستون رو بدید .

من : دو راهی قلهک  - خیابان یخچال و.....

مرسی میایم خدمتون.

من : خواهش میکنم بفرمایید.

بوق بوق وبوق

 

 

 آذر : بله بفرمایید .

 خانم لوسر چی دارید؟

آذر : 3 تا لوسر هست باید بیاید ببینید

ببخشید سرویس خوا ب هم دارید .

آذر : بله  فلزیه . مشکی . با دراور و دو عدد کنار تختی جدا گانه

خانم قیمت رو چند گذاشتید.

آذر : 120 هزار تومان البته تخفیف هم داره.

لطفا آدرس بدید .

 آذر : دو راهی .....

مرسی .

آذر : خواهش میکنم.

بوق بوق بوق.

 

حامد : بفرمایید .

ببخشید آقا گلدان مسی هم دارید؟

حامد : خیر متاسفانه .

ببخشید.

حامد : خواهش میکنم.

 بوق بوق بوق

 

حامد : الو

 سلام آقا وقتتون به خیر میخواستم ببینم که لباس هم دارید؟

 حامد : بله چند دست هست.

نو یا دست دوم ؟

 حامد : هم نو هست و هم دست دوم.

پس لطفا آدرس بدهید.

 حامد : یادد اشت کنید . دو راهی....

بوق بوق بوق

روز پنجشنبه است و آذر برای فروش لوازمش آگهی داده است. از من خواسته که به کمکش بروم. تلفن مدام زنگ میخورد. و مردم پشت سر هم میایند و میروند. آذر خسته است از چند شب کم خوابی. میگفت : دو شب در زندگیم خیلی استرس داشتم یکی شبی که امتحان آیلس میدادم و دیگری دیشب. از استرس نخوابیده بود. حقیقتش من هم ناراحت بودم و از شب قبل مدام خواب فروش را میدیدم. ولی به روی خودم نمی اوردم. خیلی از لوازمی را که فکر میکرد بعدا ممکن است بدردش یخورد جمع آوری کرده بود و بقیه را برای فروش گذاشته بود. من هم تعدادی از لوازم آرتین را که دیگر کاربردی نداشت آورده بودم.

تا آخر روزکه من آنجا بودم  تلویزیون و یخچال و کتابهای زبان و فرش و گاز  ومقدرای خرده ریز فروخته شده بود.

زمانی که یخچالش را میبردند با صدای آهسته ای گفت : آخی یخچالم  هم رفت.

 بغضی وحشتناک گلویم را گرفته بود. ولی با تمام قوا خودم را کنترل کردم و اشک هایم را برای زمانی گذاشتم که مسیر برگشت را تنهایی در اتوبانها به سمت آرتین میرفتم.

کلی دلداریش دادم. تلاش کردم که کمکش کنم تا خیلی ناراحت نباشد . نمیدانم چقدر موثر بودم. ولی با امید دادن به آینده و نوید زندگی در بهترین شهر دنیا برای زندگی مسیر فکریش را عوض میکردم. میدانم که روزهای سختی را پشت سر میکذارد . هر چند که هیچ وقت در این شرایط نبوده ام . ولی با فروختن روروئک آرتین اندکی از حسش را درک کردم خاطرات سن زیر یک سال آرتین را با آن روروئک آبی رو سفید رنگ با آن آیکونهای حیوانات مختلف که هریک صدای خود آن حیوان را همراه داشت به خاطره ها سپردم. ولی ایتها همه تمرینی است برای من که بتوانم یاد بگیرم که گذشته ها گذشته است و نمی توان همه چیز را حفظ کرد. تنها خاطره ها هاست که دست نخورده میماند و بس. تمرین کوچک خوب یبود.

 روز فراموش نشدنی بود. میدانم تا دو ماه دیگر که این خواهرم را هم نخواهم دید و با یاد آوری چهره اش و خاطرات روزهای با هم بودنمان& زندگی جدیدی خواهم داشت. میدانم که روزهای سختی را باید پشت سر بگذاریم. نه تنها من بلکه خودش و همسرش و مامان و بابا .

روز عجیبی بود. گرم و تابستانی . شاید برای میلیونها انسان در نقاط مختلف دنیا روزی بود همچون روز قبل و شاید روز بعد. ولی برای ما قطعا اینطور نبود.

 

 

 

 

 

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان هنا

آخی... ایشالله که خوبی های روزهای آینده تلخی از این روز باقی نمیگذاره. تمرین خوبیه دل کندن... آسون نیست اما آدم رو بزرگ می کنه

شبنم مامان مانی

سلام آزیتا جان میدونم که حتما روز سختی برات بوده.امیدوارم با شنیدن خبرهای خوب از آذر جان این سختی ها براتون کمی آسونتر بشه.مهم اینه که آذر جان احساس رضایت از زندگی داشته باشه و حتما برای شما این بهترین حالت ممکنه.

مامان نازگل

آخی اینشالا به سلامتی برن اره تا میتونی از روزای خوبی که اونجا دارهواسش بگو از ÷یشرفت زندگی و خلاصه همه اینها[قلب][قلب][قلب][قلب] میگم چرا مارو خبر نکردی واسه فروش اسبا ب وسایل[زبان]

امير

سلام آزیتا جان ... خسته نباشی با همه فشارهای این روزا ... میدونم که نقش مهمی داری تو این چند روز و خودتم گفتی اینو ... ولی شاید اگه من بودم , چیزایی رو که دوست داشتم و خاطره زیادی داشتن برام رو نمیفروختم , درباره روروئک دارم میگم نه وسائل خواهرت ... در هر حال هر چقدرم که ما بگیم باید قوی بود و این مرحله از زندگی رو هم ردکرد و اینکه حتمآ بعد از این موفق تر از قبل خواهند بود , بازم چیزی از فشارای الانت کم نمیکنه ... امیدوارم هر طور که بشه , آخرش هیچ کس پشیمونی براش نمونه ... منم به نوبه خودم میگم که خدا کنه همیشه همتون موفق و سلامت باشین ... ولی جدآ کسی بود که مثلآ فقط برای لباس بپرسه ؟ جالبه ... فعلآ خدافظ ... [گل]

شیوا

وقتی می خوندم مثل تو دلم گرفت! زیبا می نویسی آزیتا! برای خواهرت سر سبزی آرزو می کنم و امیدوارم اگه واقعا شهری که دارند می رند بهترین شهر دنیاست!! احساس خوشبختی کنند همیشه!!! درسته دل کندن تمرین خوبی و به بالغ شدنمون کمک می کنه! شاد باشی دوست خوبم!

سارا

عزیزم... اجازه میدی... لینکت کنم....

امير

سلام ... منطقت رو درباره مساله روروئک میپذیرم !!! [خجالت] درباره لباس هم همینطوره که میگی متاسفانه ... البته من بیشتر فکر میکردم خیلی از لوازم دست دوم فروشیها زودی میان و به این جور آگهی ها سر میزنن و میخرن وسائل رو , اما اینطور که تو گفتی انگار اشتباه میکردم ... واسه نظری هم که دادی مرسی , یه جورایی منم میگم فقط یه دوره از زندگیه که خیلی ساده میگذره و تموم میشه ... مثل کودکیمون ... فعلآ خدافظ ...

امير

سلام , شبت بخیر , خسته نباشی ... هیچی دیگه , اومدم همین خسته نباشی رو بگم و برم ... فعلآ خدافظ ... [گل]

آتوسا

برای چی روروک رو فروختی؟!!!