آرمیتای کوچولو

دیرزو خبر بدی در مورد یکی از دوستانم شنیدم. "م" به سختی باردار شد . کلی خرج کرد . نزد هر دکتری که فکر کنید رفته بود. به هر امامزاده ای متوصل شده بود. خلاصه اینکه باردار شد. چند ماهی از بارداریش گذشته بود که متاسفانه اختلاف بین او و شوهرش بالا گرفت . شوهرش به حالت قهر از خانه خارج شد. طبق تعاریفی که دوستم " م" از همسرش میکرد مردی بود که خانواده اش رویش تاثیر فراوانی داشتند و مشکلات زیادی در این زمینه برای زندگی مشترکشان پیش آورده بودند. زمانی که 4 ماهه باردار بود دیده بودمش. با هم رابطه خوبی داشتند. آن روز تنها چیزی که به ذهن من نمیرسید طلاق بود. حدودا در 5 ماهگی یک تصادف شدید کردند که چیزی نمانده بود که همسر "م" راهی آن دنیا شود. باپژو 206 چپ کرده بودند . خدا به آنها رحم کرد و به کودکی که درونش بود بیشتر. حدود 1 ماه قبل با من تماس گرفت و در مورد بیمارستان مادران و شرایط آن سئوال کرد . دیروز با یکی از دوستان مشترکمان تلفنی صحبت میکردم. خیلی ناراحت بود و گفت که " م" دارد طلاق میگیرد. من برق از سه فازم پرید . قدرت حرف زدن نداشتم و باورم نمیشد. گفت در دوران بارداری اختلافشان شدید شده بود . و " م" برای اینکه یک گوشمالی به شوهرش بدهد مهریه اش را به اجرا گذاشته تا شاید سر عقل بیاید . گویا این قضیه مشکل را حاد تر کرده و مردک تصمیم گرفته که " م" را طلاق بدهد. گفتم : پس بچه چی شد. گفت : یک دختر خوشکل به اسم آرمیتا در بغلش مانده بدون شناسنامه . چون پدرش رفته و نمی آید که شناسنامه بایش بگیرد. آرمیتا 17 روزش است و پدرش را تا کنون ندیده . حتی به بیمارستان هم نیامده. وای خدایا از شدت گریه زبانم بند آمده بود. نمی توانستم خودم را کنترل کنم. آخر این طفل بیگناه چه تقصیری دارد. نمی دانم . چرا به زور از خدا بچه میگیرید و چنین بلایی سرش میاورید. دتبال مقصر نمیگردم . ولی دلم برای آرمیتای 17 روزه بدون شنانامه و بدون پدر میسوزد. دلم برای " م" که در این شرایط سخت تنهایی از فامیل و دوست و آشنا که برای دیدن بچه میایند پذیرایی میکند میسوزد. چطور در مقابل هجوم سئوالات مردم دوام میاورد. نمی دانم . کاش این بچه هرگز بوجود نمی امد . کاش در آن تصادف از بین میرفت .
دوست مشترک من و " م" میگفت : اینطور قضاوت نکن . حتما ماندن این بچه حکمتی دارد وشاید دلیلی برای اتصال مجدد پدر و مادرش.
نمی دانم . هیچ نمی دانم. فقط از خدا میخواهم که خودش کمکی به این بچه بی گناه بکند .
کاش میتوانستم کاری بکنم.

/ 10 نظر / 5 بازدید
ليلی

ba mazerat az neveshtanam ba horoofe english.... nemidoonam chi begam azizam, rastesh manam moteassef shodam...vali nemidoonam chetor khoonevadei ke az bohrane moshkelati mesle bache dar shodan gozashte hala be khatere yeseri masaele dige dare az ham mipashe, jalebe ke to dooste man in hame raje be sarneveshte ensanhaye digar hassasi....yadam hast kasi migoft hame ensanha moallemane ma hastand va roozegar bozorgtarin darse mast, rast migoft. baraye armita kari az dasteman sakhte nist vali mitavanim ba estenad be an baraye zendegie khod behtar barname rizi konim. movaffag bashi.

مامان پرهام

سلام آزيتا جون وقتی داشتم ماجرای دوستت را ميخوندم فقط به يک چيز فکر ميکردم حکمت خدا بچه نداد وقتی هم بچه دار شدند تصادف بازهم زندگی و در نهايت طلاق اميدوارم اگه به صلاح اين نی نی ۱۷ روزه است دوباره کنار هم قرار بگيرن وگرنه زندگی با قهر و دعوا نبودش بهتر از بودش آرتين را ببوس و از ماجراهای خاله و خواهرزاده بنويس

مرضیه

سلام. من هم با دوست مشترک تو و ؛م؛ موافقم. صد در صد به دنیا آمدن بچه در این زندگی حکمتی داشته و امیدوارم هر چه زودتر اختلاف این زوج برطرف بشه. آخه خدا یه مامان که اینجوری با شوهرش اختلاف داره چه جوری به فرزندش می تونه با آرامش خاطر شیر بده!!! آخه چرا این بابا مامان ها به این فرشته های کوچولو رحم نمی کنن.!!! خیلی دلم گرفته

کيانوش

ايکاش ميتونستی و ميتونستيم برای موارد اينچنينی کاری بکنيم ولی اميدوارم که به زندگيشون برگردن

زهرا

همه بچه ها به عشق و محبت احتیاج دارند و به خصوص به مادری که ناراحت نباشه و استرس نداشته باشه تا موقعی که شیر می خوره بهش عشق منتقل بشه امیدوارم مشکل پدر و مادر آرمیتا به زودی و به خوبی حل بشه گل پسرت رو از طرف من ببوس

آرزو مامان آرش وروجك

خيلی متاثر شدم. خدا خودش به آرميتا کوچولو کمک کنه تا پدر و مادر خودخواهش از خر شيطون پياده شوند و به آينده او توجه کنند و دست از لج و لجبازی بردارند

يه آدم ديگه

سلام........واقعا در اين موارد نمی شه چيزی گفت يا کاری کرد.......فقط دعا برای هر سه شون........کاش موقعی که داريم کاری می کنيم حرفی بزنيم و .........به فکر عاقبت کار هم باشيم.......يه جواريی موقعيتی رو که گفتی خوب می تونم درک کنم..........

سپيده

متاسفم اميدوارم وجود اين بچه باعث بشه سر عقل بيان و بدونن که خدا جواب ناشکري رو ميده نميدونم.........

مریم

من هم یه دختر دارم 3 ساله به اسم آرمیتا . وقتی که دنیا امد شبش باباش گفت ببرش طبقه بایین من صدای گریه اش را نشنوم. الان دارم جدا می شم ای کاش همان سه سال بیش این کار را می کردم. زندگی با دعوا نبودنش بهتر از بودنش است. البته جدیدا بابا شده می گه من می خوام 50 % آرمیتا بیش من بماند. بشنو و باور نکن.4 سال زد و دعوا کرد و فحش داد و تحقیر کرد بعد هر کتک و دعوایی خوب به من فهماند که مقصر من بودم . روزی که رفتم بیش روانبزشک گفت متاسفم ولی مقصر تو بودی که ماندی و تحمل چیزی را کردی که نباید .... تو این 9 ماهی که ترکش کردم نفس می کشم و هر روز شکر می کنم که از عجب دامی نجات یافتم. خدا را شکر که خوانوادم کمکم کردند. آرمیتا فرشته من است . اگر نبود تو اون لحظات بدبختی بارها خودم را کشته بودم. من زنده ام برای آرمیتا برای محافظت از آرمیتا و خواهم ماند . آرمیتا بدبخت نیست من مامانشم قوی مثل کوه بشتشم. اگر دوستت کمک خواست بگو با من تماس بگیرد. مریم