رفتن و نماندن

روزها چون برق و باد میگذرد و از این گذر زمان برای من جز خاطرات تلخ و شیرین هیچ نمی ماند. آرتین به این سمت و آن سو میدود  و کیف پول مرا بیرون ریخته و یک اسکناس دو هزار تومانی در دست دارد و مدام با صدای بلند فریاد میزند :هزاری میخوام. پونصدی بده . ....: گاهی دراین میان زمین میخورد و بدون هیچ خجالتی به سرعت بلند میشود و مسیر زندگیش را ادامه میدهد. کاش من هم بتوانم همچون او از هر زمین خوردنی هر چند بزرگ درسی  بگیرم و بدون هیچ شرمساری به مسیر زندگیم ،خرم و خندان ادامه بدهم.از توانایی هایش در وبلاگ خودش خواهم نوشت.

اینبار لیلی را امیدوارتر میبینم. و از ریشه اش در این آب و خاک مینویسید که امیدی در دل من شکوفا میکند. ویزای آقای" م" از همکارانم آمده است و او هم همچون آقای "س" ( همکار دیگرم) راهی سرزمین آفتاب خواهد شد . همان جا که آتوسا به آن دل بسته است.

 درس میخواند و کار میکند و اسباب کشی میکند و از چسب پهنی که گران خرید ه بود میگوید همان که در نهایت تاسف  در جوی کنار خیابان میافتد و دلش برای خودش میسوزد  و آن را به دست انتقام دنیا ربط میدهد که از فروشکاه چرخ دستی را تا محل زندگیش اورده و کاری به کار مسئولین فروشگاه اضافه کرده است.و شاید این جریمه کارش بوده است .( البته به قول خودش). خانه اش را عوض میکند . از رضایتش از خانه جدید میگوید. از زن و مرد مسنی که رئیس شرکتی که در ان مشغول است زیاد  میگوید .از حمایتی که آنها کردند و احتمالا قضیه ویزایش حل خواهد شد ، با خنده و شعف فراوان سخن میراند.از اینکه یکی از درسهایش برایش آنقدر ساده و پیش و پا افتاده است که حوصله اش را سر میبرد برایم قصه ها میگوید . از آن استاد هندی و آن یکی که استرالیایی است حرف میزند.

آذر از گوشه دیگر دنیا آنقدر تعریف میکند که وسوسه ات میکند برای رفتن. از عموی بسیار خوبمان که دو  هفته مهمانش بودند ، از خیر خواهی و کمک او به دیگران ، از اینکه با کل فامیل متفاوت است، از اینکه در آن دو هفته اتاقش را به آنها داده بود و خودش روی کاناپه در هال(؟) میخوابید میگوید. از اینکه کمک بزرگی به آنها کرده است و برایشان خانه ای نقلی پیدا کرده است زیاد میگوید .از راهنمایی های بدون منت و صبورانه او چنان جانانه تعریف میکند که ناگهان دلم برای همه آنها که در غربت هستندمیسوزد ، از حمایت های پدرانه اش ، از شباهت های ظاهری و رفتاری عمو مسعود به مادر بزرگمان میگوید.برایمان عکس  میفرستد و من نمیدانم چرا که در ته چهره هر دو آنها (‌آذر و حامد ) نشانی از شادی نمیبینم . امیدوارم که بتوانند در ادامه مسیر زندگیشان به موفقیت های بیش از پیش  دست یابند.

 مامان و بابا هر روز با یکی از این دو چت میکنند. مامان دیشب خیلی دلگیر و گریان بود. میدانم که علاقه عجیبی به آذر دارد و دلتنگ اوست. صبح تا مرا دید گفت که به آذر زنگ زدم و کلی با هم حرف زدیم.

همه ازرفتن و نماندن میگویند . یکی به بهانه درس خواندن و دیگری مسائل اقتصادی و آن یکی بی فرهنگی جامعه و... به راستی وضعیت جامعه ما درآینده چطور خواهد بود؟  

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

سلام. واقعا خوبه که همه نمی تونند برند وگرنه هیچ کس نمی موند!![شوخی] ولی به نظر من همه بهتره بمونند و "اصلاح" کنند.[گل][گل]

شکلات تلخ

من هم بعد از تلاش زیاد برای ساختن یک جامعه خوب امروز از رفتن حرف می زنم از رفتن می گویم و به نماندن فکر می کنم .[ناراحت]

فرزاد

من با مطلبی در مورد ورود به دانشگاه آپ هستم نظرات شما و دیگر دوستان کمک حال ما خواهد بود منتظر نظرات شما هستم [گل]

سلام [گل] خوبيد شما؟ من مي تونم شما را در لينكستانم اضافه كنم

شکلات تلخ

تصمیم درسته اگه عمل کردن به اون درست پیش بره[چشمک]

لیلی

آزیتای عزیزم من که به بیخ ریش این مملکت آویزانم تا ابد! مراقب خودت باش... و آرتین 500 تومانی خوشگل....[ماچ]

مهسا

سلام آزیتا جون . عزیزم از مطلبت بوی دلتنگی میاد خانومی چی شده ؟ تو که خیلی محکم تر از این حرفهایی مگه نه ؟ راستی با مطلب "فوت ناگهانی پدری با بی احتیاطی اداره برق" آپم .

هنا

سلام آزیتا جان تهران نیستم فعلا اما می آیم به زودی راستش من هنوز خودم را درست و حسابی پیدا نکرده ام این جا اما به پیدا کردن خودم در اینجا خیلی امیدوارم تا جای دیگر. زندگی به طرز پیچیده ای اینجا سخت است اما آشناست و همین آشنایی ها دلگرم کننده است. احساس نزدیکی به عزیزان بهای سنگینی است که در غربت باید پرداخت و خوب در ازایش مزد خوبی هم می توان گرفت اما من هنوز حاضر به پرداختن این بها نشده ام نمی دانم در آینده چه پیش می آید اما؟!

هنا

راستی دیشب وبلاگ آرتین را دیدم ماشالله خیلی بزرگ شده..خیلی[قلب][ماچ]