خرید از شهروند

عصر یک روز جمعه بود.تصمیم گرفتیم ه به شهروندبرویم . کمی خرید کنیم . لیست خرید را آماده کرده بودم. ولی تقریبا مطمئن بودم که خیلی ازاینها را نمی خرم و به جای انها کلی خرت و پرت دیگر خواهم خرید. سه تایی به شهر وند رفتیم. بعد از کلی گشتن یک چرخ دستی پیدا کردیم که تقریبا چهار چرخش در یک جهت حرکت میکرد و در عین حال جایی برای نشستن بچه هم تعبیه شده بود. همه بچه ها به جز آرتین از نشستن در این چرخ ها احساس رضایت میکردندمولاساکت و آرام آنجا نشسته بودند.. آرتین از این قاعده نیز پیروی نمیکرد به جای اینکه بنشیند ،کاملا ایستاده بود وگااهی هم تا کمر به سمت چپ و راست خم میشد تالوازم موجود را مورد بررسی قرار دهد.تحملش بعد از پنج دقیقه تمام میشود و مدام تکرار میکند " پایین پایین" . بالاخره پیاده اش کردیم و از آن پس یکی از ما به سرعت باد پشت سرش در حال دویدن بودیم. یکبار برای چند ثانیه ازش غافل  شدیم. ناگهان دیدیم تمام سس گوجه فرنگی ها را زیرو رو کرده و چند تا از انها روی زمین است و کلا همه آنها را جابجا کرده بود. به سرعت به داد سس ها رسیدم و همه را مرتب کردم و آرتین را در حالی که جبغ و داد میکرد بغل کردم و از آنجا دور کردم. باور کنید یک عمر به مردم در این موارد خندیده بودم . همه آنها به سرم آمد.

به قسمت گوشت و مرغ رسیدیم. یک بسته گوشت گوسفندی برداشتیم.ظاهر گوشت خیلی شیک و تمیز بود. کلی خرید دیگر هم کردیم و به خانه برگشتیم. لوازمی را که خریده بودیم  را سرجایشان گذاشتم. برای بسته بندی کردن گوشت لازم بود که آرتین بخوابد. شب حدود ساعت ۹ بود که موفق شدیم سراغ گوشت ها برویم. سعید مشغول تیز کردن چاقو بود . من یکی از بسته های گوشت را باز کردم و یک لایه از گوشت کنار زدم. چشمتان روز بد نبیندُچشمم به یک چیز سفید آغشته به خون خورد. ابتدا فکر کردم که چربی است. دقت بیشتری کردم. در نهایت نا باوری دیدم یک باند بزرگ لوله شده دور انگشت که خیلی هم   ضخیم  و کثیف و خونی بود لای گوشت بود. کم مانده بود نقش بر زمین شوم. اگر سعید نبود مطمئنا من بیهوش میشدم.

بله درست دیده بودم. باند نخی ضخیمی که به صورت لوله شده دور انگشت کارگر شرکت ** پروتئین  بسته شده بود اکنون  دربین بسته گوشت   من   بود.به در و دیوار و زمین و اسمان بد و بیراه میگفتم. کلافه کلافه بودم. حالت تهوع داشتم .تصمیم گرفتیم که صبح به شهروند برویم و موضوع را مطرح کنیم. دنبال فاکتور خرید بودم که بتوانم حرفم را ثابت کنم.

فکر میکنید برخورد رئیس آن شعبه شهروند چه بود؟حدستان را برایم بنویسید . تا ادامه ماجرا را در پست بعدی برایتان تعریف کنم.

/ 8 نظر / 13 بازدید
مرضیه

وااااااااااااااااای خدای من چه افتضاحی حتما قبول نکردند احمق ها وای من دیگه گوشت بسته بندی نمی خرم[سبز]

ززری- با طعم کاپوچینو

نکنه گفته به شعبه ما مربوط نمیشه باید بری شعبه مرکزی و اونجا اعتراض کنی . هااا؟ کاری که اکثر جاها میکنن.[نیشخند]

شبنم مامان مانی

آزیتا جان سلام عزیزم عجت تجربه ای.منهم بودم کلی عصبانی می شدم و حتما می گفتم عجب جای گندی زندگی می کنیم ما....احتمالا رئیس شعبه یا باور نکرده و یا به عذر خواهی ساده اکتفا کرده...زود تعریف کن عکس العملش چی بوده....

سپيده

باشه براتون عوض میکنم.شاید اینو گفته باشه

یکتا

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

آرزو مامان آرش

سلام میدونم چی میگی من دائم این بساط را اینجا دارم. وای قطعاً گفته که چیز مهمی نیست مینداختین دور و گوشتها را میشستین نه؟![چشمک]

مامان نازگل

[تعجب][تعجب][عصبانی][عصبانی]وایییییییییییییی ازیتا جون این دیگه اخر غیربهداشتی بودن بود[تعجب][تعجب][عصبانی][عصبانی] من نمیدونم چی شد حتما خیلی خونسرد بر خورد کرده یا دو برابر گوشتو حاظر شده بده صداشو در نیارید[نیشخند]

بیتا

[لبخند] خوبه دست پیدا نکردی! لینک بزنید به ما