مطب دکتر

مطبش پر است از آدم های شکسته و پیر . یکی با عصا آمده است . آن یکی در جاده شمال تصادف کرده و کمرش شکسته است!!!!!! خانمی با همسرش و پسر ۵ ساله مدام از روی صندلی بلند می شوند و بچه را که حسابی از انتظار کشیدن خسته شده است ، به بیرون می  برند و هر بار خوراکی می خرند ،پفک ،چیپس و... پیر زنی بسیار قد کوتاه روی یک صندلی نشسته است و ظاهرا کمر درد طاقتش را طاق(تاق؟) کرده است و هی سر جایش وول می خورد!

مطب دکتر شیخ سه اتاق برای ویزیت دارد . اتاق ها مدام پر و خالی می شود. دکتر هم با روی خوش از این اتاق به آن یکی می رود  . گاهی آمپول می زند و برای هر تزریق ١۵ هزار تومان می گیرد!از همان آمپول ها که توی زانو و کمر تزریق میشود.منشی مدام در تکاپو است که آمپول ها را آماده کند و یکی یکی مریض ها را به اتاق ها هدایت کند.تلفن هم که مدام زنگ میرند و خانم منشی وقت بین مریض از ساعت ٣ تا ٧ هر روز را به آنها پیشنهاد می دهد و گاهی هم آدرس مطب را به سرعت می گوید . به نظر خسته می آید .

 اما من...

٣ ساعت انتظار می کشم که نوبتم شود . در این فاصله به عکاسی می روم و عکس ٣*۴ برای تمدید گواهی نامه می گیرم و کنار عکاس قدیمی می نشینم . کلی گله می کنم از کیفیت بد عکس های امروزی  . عکسی مربوط به ١٣ سال پیش را نشانش می دهم که خودش گرفته بود  و آن را با ٣ عکس مختلف دیگرمقایسه می کنم که اصلا خوب نیستند،گله می کنم از اینکه چرا با اینهمه دوربین های مجهز و پیشرفته ،کیفیت عکس ها بهتر نشده که هیچ !بد تر هم شده . خلاصه کلی عکسم را روتوش میکند با آن ابزار دایره ای فتو شاپ . عکسم را با صورتی کاملا صاف و صوف ،بدون اندکی لک تحویلم می هد. خوشحال و خندان به مطب دکتر بر میگردم تا نوبتم را از دست ندهم . از منشی میپرسم اسم مرا صدا کردید ؟ بعد از اینکه اسمم را می پرسد می گوید: اوووووووو نه بابا حالا خیلی مانده تا نوبتت شود...

 

/ 6 نظر / 8 بازدید
سحر

خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسیم هر چه هستی گذرا نیست هوایـــــــــــت، بوِِِِِِِِِِِِِِیِِِِِـــــــــــــــت... فقط آهسته بگو با دلم می مانی... سلام روز بخير خيلي قشنگ كلبه زيبات..دوست داشتي با قدمهاي گرم وصميمي ات به كلبه آبجي سحر هم سربزن .درضمن يه سري لينك جالب هم بالاي صفحه وبلاگ برات گذاشتم كه اميدوارم خوشت بياد.البته من خودم مستند مرد يخي رو ترجيح مي دهم آموزش فال قهوه هم جالب.... اميدوارم آخرهفته قشنگي رو پيش رو داشته باشي مهربون..[بغل][گل][بغل]

ماماننازگل

اصلا نمیتونم تو صف و نوبت وایستم یعنی کلافه میشم شدید[نگران]

لیلی مامان آراز

من همیشه ته دلم می گفتم این دکترها با اینهمه بند و بساط حتما کلی پول به جیب می زنند و خدا رو هم بنده نیستن و تازه به مریضهاشون هم اهمیت نمی دن .... از قضا زد و یکی از نزدیکانم دکتر شد.....بیچاره از اول صبح تا شب تو مطبه. بعدش هم تا صبح با کابوس و ناراحتی مریض هاش سر و کله میزنه...نه وقت داره برای گردش و نه تفریح و نه زندگی کردن. 6 ماه به 6 ماه وقت میده و با اینهمه مطبش غلغله است. عملا دیگه فرصت نداره که برای مریض ها وقت بزاره.... نمیگم هشتش گرو نهشه ولی اصلا قابل مقایشه با اونهایی نیست که کار آزاد دارن.... [ناراحت][ناراحت] راستی عزیزم ارتین چیکار می کنه؟ بزرگ شده؟ چقدر دلم براش تنگ شده....

هنا

آره آزیتا جان من هم از نبودنت دلم گرفته...کجا بودی؟ خوبه که از آرتین نوشتن رو شروع کردی. خوشحالم که با مهد کنار اومده. امیدوارم که غیبتت به خاطر مشغله بوده باشه فقط و همه چیز خوب و خوش باشه.

لیلا

سلام آزیتا جان..امیدوارم خوب و خوش سلامت باشی...آرتین عزیز چطوره؟....امیدوارم بالاخره تونسته باشی دکتر رو ببینی...[گل]