سلام بر کردستان

پایان هفته گذشته سفری داشتیم به استان کردستان . کاش بتوانم در این چند خط آنهمه خوبی و انسانیت را که در پس کوهستان و دشت های فراوان پنهان مانده اند ،توصیف کنم .زبان قاصر است از بیان آنهمه غیرت و فرهنگ . حفظ فرهنگ لباس ،یکی از ظاهری ترین موضوعی است که به چشم می خورد . انصاف در فروش را نمی توان در آن آب و خاک نادیده گرفت . پس زمینه ذهنی من و سعید و حتی بابا و تقریبا تمام افراد دور و بر من این بود که در کنار خیابان ها و در نقاط مختلف شهر ، کومله (؟) ها با لباس های کردی و چفیه بر سر و صورت پیچیده و اسلحه ای در دست ایستاده باشند  و یا در عقب وانت های تویوتا  ،تعداد زیادی از آنها نشسته باشند!تصورمان این بود که شب را در راه نمانیم تا گرفتار آنها نشویم . حتی اولین شبی که در آن مرز و بوم  مستقر شدیم و آرتین خوابیده بود و من تنها بیرون رفتم ،حسابی می ترسیدیم و سعی کردم از هتل زیاد فاصله نگیرم ، اما خیلی زود متوجه شدم که کاملا در اشتباه هستم و آنچه  ته ذهنم نقش بسته ،کاملا اشتباه است . پیر مردی دیدم که دوران جوانی اش به سرباز خانه های زمان رضا شاه می رسید ،گوشش خوب نمی شنید ،از جور زمانه می گفت ،که در فلان زمان این طور بوده و بعد طور دیگری شده بود و.... آنقدر ازغیرت جوانان و مردان آنجا گفت که من فراموش کردم که سعید و آرتین در هتل هستند و من کجا هستم ! با پیر مرد روی سکوی یکی از مغازه ها نشسته بودیم و او می گفت و من گوش می کردم . سعی می کردم کمتر حرف بزنم ،چون گوشش خوب نمی شنید و مجبور بودم چند بار تکرار کنم . می گفت :" شهر ما امنه نه بخاطر د*و * ل*ت ، بلکه به خاطر ملت! مردم اینجا همه با هم متحد هستند. همه پشت هم هستند ، اگر شما که جای نوه من هستید تا ١٢ شب توی خیابون بمونید هیچ کس به خودش اجازه نمی ده به شما حتی یک چشمک بزنه! بقیه جوانها پاره اش می کنند!. دزدی اینجا معنی نداره !و...."من شیفته این همه خوبی بودم .

رستوران " کردستان " درخیابان "بیمارستان " بهترین رستوران شهر بود .آدرس آنرا از آن سه دختر فروشنده لباس زیر، پرسیده بودم . هر چه  در مورد شهرشان بود در ٢ دقیقه به من گفتند . یکی از آن سه ،که بیشتر از ١٣ سال نداشت کروکی کشید و روی کاغذ اسم خیابان و رستوران را نوشت ،مدام هم از من معذرت خواهی می کرد که خطش خوب نیست ! غرق در آنهمه سادگی بودم.

پسر بچه های ١٠ و ١٢ ساله از که دو مسواک را هزار تومان می فروختند ، یا آنها که فرفره های رنگی چراغ دار را روی زمین می انداختند تا آنقدر بچرخد تا کودکی همچون آرتین ،آن را بخرد ،چشمانی بسیار زیبا به رنگ عسل داشتند . زیبایی در صورت گرما سوخته شان،موج می زد . 

دلم می خواهد در این صفحه از کتاب زندگیم ، تا می توانم از خوبی این مردم مرز نشین بنویسم .بانه شهر ی پر از پاساژ و مغازه که به نظرم خانه ای در آن نبود ! یا شاید پس آن مغازه ها پنهان شده بود.

متن دیگری خواهم نوشت تا دینم را به آن مردم خوب و مظلوم ادا کنم . همان ها که شهرشان ، تاریخی کهن دارند .پذیرفتن دین اسلام در زمان حمله عرب به ایران توسط این مردم خواندنی است .جنگ ام*ام* خ*م*ی* ن* ی و صدام دیکتاتور ،این شهر را نابود کرده بود . غیرت پیر و جوان آن سرزمین ،بود که هنوز بانه به ایران تعلق دارد.

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
پریسا

سلام وبلاگ جالبی داری خوشحالم که وبلاگتو پیدا کردم اگه دوست داشتی به وبلاگ منم سر بزن 3تا مطلب خیلی باحال گذاشتم که مطمئنم حتما از یکیش خوشت میاد

آتوسا

من قبلا از مریوان کردستان دیدن کردم. کرد ها ادم های متقاوتی هستند از سایر ملل ایران. اداب و رسوم بد هم زیاد دارند. اما در مجموع ملت جالبی هستند. زیبایی لباسها و رقص هاشون تحسین برانگیز است. و همچنین جسارتشان. همیشه در تاریخ برای استقلال جنگیدا اند. تقریبا همه دولت ها ازجمله ایران و عراق از حس استقلال کردها به شدت در هراسند. but i like them ver much. Maybe one day i can go an live in their mountains... by myself :)

زرتشت

سلام خانم علیدوستی مطالب قشنگی گذاشتین میخواستم یه سوال به پرسم آخرین فیلم شما اسمش چیه.

فاطمی

سلام - یه نگاهی به اسم وبلاگت بینداز! نگاه کردی؟ خب بابام جان یا این اسم رو عوض کن یا اقلاَ روزانه هم نمی نویسی . هفتگی بنویس بازم اگه سختته ماهانه اش کن!اینطوری بهتر نیست؟